نظامی گنجوی، پیوند دهندهی ایرانیان جهان با «گنجه»
«گنجه» یکی از بزرگترین شهرهای ایران بود که در جریان حمله و تجاوز روسیه به ایران در نخستین سال های قرن نوزدهم میلادی به اشغال روسیه درآمد. البته اشغال این شهر بزرگ برای ارتش روسیه آسان نبود. مقاومت اهالی این شهر و حاکم آن «جوادخان»، در تاریخ مقاومت ایرانیها در مقابل اشغالگران و بیگانگان، فصلی روشن و برجسته است. هنگامی که ارتش روسیه با بیستهزار نیروی مجهز و تعلیمدیده حملات خود را برای اشغال گنجه آغاز کرد، «جوادخان» با دوهزار نیروی محلی، مقاومت شدیدی را در برابر روسها آغاز کرد. و همزمان نامهای به دربار فتحعلیشاه فرستاد و درخواست کرد که هر چه سریعتر نیروی کمکی و تجهیزات جنگی به گنجه ارسال شود. مقاومت رزمندگان گنجه در مقابل روسها یک ماه به طول انجامید. در این مدت از جانب دربار فتحعلیشاه نیروی امدادی و تجهیزات نظامی به گنجه ارسال نشد. روسها که از مقاومت اهالی گنجه به ستوه آمده بودند، نامههایی به جوادخان، حاکم گنجه فرستادند که اگر اطاعت روسیه را بپذیرد و از مقاومت دست بردارد، پس از تصرف شهر، همچنان حکومت گنجه با وی خواهد بود و وی خواهد توانست همانند گذشته بر این شهر بزرگ فرمانروایی کند، با این تفاوت که تابع حکومت روسیه خواهد بود. اما همانگونه که از ایرانیان میهنپرست انتظار میرود، جوادخان حاضر نشد به وطن خود ایران خیانت کند و برای ماندن بر اریکهی قدرت و ادامهی حیات، بخشی از خاک کشورش را به بیگانگان تسلیم کند. او مردانه به مقاومت در برابر بیگانگان ادامه داد تا اینکه ارتش روسیه پس از یک ماه توانست شهر را اشغال کند. جوادخان همچون دیگر سربازان قهرمان ایرانی که در این جنگ شجاعانه جان باختند، تا پای جان مقاومت کرد و خود و فرزندش به شهادت رسیدند. روسها که طی یک ماه جنگ با اهالی گنجه کشتههای زیادی داده بودند، چنان از اهالی گنجه خشمگین بودند، که پس از اشغال شهر بسیاری از اهالی از جمله علما و سادات را به قتل رساندند و حتی در تاریخ آمده است که اهالی را در مسجد جمع کرده و همهی آنها را کشتند، چندانکه خون کشتگان در مسجد موج میزد.
گنجه همواره برای ایرانیان عزیز بوده است. چنانکه عباسمیرزا ـ سردار بزرگ ایرانی ـ در یکی از نبردهای خود، پس از هزیمت روسها و آزادی این شهر، دستورهای متعددی برای رسیدگی به وضع مردم میهندوست این شهر صادر کرد و فرمان داد که در حد مطلوب به خسارتدیدگان کمک شود. آذوقهی رایگان در اختیار اهالی قرار گیرد. خانوادههای شهدای جنگ را شخصاً تحت حمایت قرار داد و دستور داد که هزاران خانواده که در جنگ اموال خود را از دست داده و به طرز بسیار پریشانی زندگی میکردند، به حاشیهی ارس و تبریز کوچ داده شوند. عباسمیرزا دستور داد که به این خانوادهها، به مدت پنج سال مستمری در حد کفاف پرداخت شود و زمین برای کشاورزی در اختیار آنان قرار گیرد... همهی اینها حاکی از آن است که به دلیل مقاومت شدید اهالی گنجه در مقابل ارتش بیگانه، عباسمیرزا دلبستگی شدیدی به مردم این سامان یافته بود.
اما همواره این سؤال در اذهان باقی است که در مدت یک ماه مقاومت اهالی گنجه در مقابل ارتش خونآشام روسیه و دفاع سرسختانهی آنها از مرزهای ایران، چرا دربار فتحعلیشاه در اعزام نیرو و ارسال تجهیزات جنگی سستی ورزید تا این شهر به اشغال روسیه درآمد؟ تاریخپژوهان بدین سؤال پاسخ دادهاند. برخی معتقدند که عناصر نفوذی روس و انگلیس در دربار فتحعلیشاه، مانع از آن شدند که نامههای «جوادخان گنجهای» حاکم گنجه به دست فتحعلیشاه برسد. برخی دیگر از تاریخپژوهان میگویند که نامههای جوادخان به دست فتحعلیشاه رسید، ولی وی تصور میکرد که درگیریهای گنجه نیز از جمله درگیریهای کوچک و زودگذری است که هر از گاه به طور پراکنده در مرزهای ایران و روسیه به وقوع میپیوست... علت عدم اعزام نیرو و ارسال تجهیزات جنگی برای گنجه هر چه باشد، همواره برای ایرانیان، تا همیشهی تاریخ، تأسفآور است....
گنجه در طول تاریخ، یکی از پایگاههای بزرگ فرهنگی ایران بوده است. نظامی گنجوی، از بزرگترین شاعران پارسیگوی ایرانی در این شهر مدفون است، و میتوان گفت که در عصر حاضر، کودکان ایرانی به واسطهی نام نظام گنجوی با شهر گنجه آشنا میشوند. آنان وقتی در دورهی تحصیلات ابتدایی، اشعار ناب و دلانگیز این شاعر بزرگ را در کتابهای درسی و بخصوص کتابهای ادبیات فارسی میخوانند، نام گنجه را به یاد میسپارند. در حقیقت میتوان گفت که نظامی پیوند میان گنجه با ایرانیها را جاودانه کرده است. و این پیوند که با اشعار نظامی میان دلهای ایرانیان سراسر جهان با شهر گنجه برقرار میشود، پیوندی جاودانی و ابدی است. همانگونه که شاعر بزرگ ما حافظ شیرازی، پیوندی معنوی و عاطفی میان تمام ایرانیان جهان با شیراز برقرار کرده است. اگر چه سرزمین بزرگ ایران در طول تاریخ، به واسطهی حملات مکرر تجاوزگران و یا سستی و بی لیاقتی حاکمان این کشور پاره پاره شده است، اما شاعران بزرگی مانند حافظ شیرازی و نظامی گنجوی بین اهالی کشور امروزی ایران با تمام ایرانیان جهان و نیز بین ایران و مناطق جدا شده از آن که امروز هر یک کشوری مستقل به شمار میروند، پیوند معنوی و عاطفی عمیقی برقرار کردهاند که گسستنی نیست. امروز ایرانیان و فارسیزبانان و فارسیدانان در کشورهای مختلف جهان از تاجیکستان و افغانستان و آذربایجان و پاکستان و هندوستان تا آمریکا و اروپا ـ که میلیونها ایرانی در آنها پراکنده هستند ـ اشعار نظامی و سعدی و صائب و فردوسی و مولوی را میخوانند. فرهنگ و ادبیات شکوهمند ایرانی به واسطهی آثار و اشعار چنین بزرگانی همواره زنده و بالنده است. هر سال هزاران ایرانی از گوشه و کنار جهان به شیراز رهسپار میشوند تا مزار حافظ و سعدی را زیارت کنند. این نیاز معنوی است که هزاران ایرانی را از گوشه و کنار جهان به شیراز میکشاند و این جذبهی حافظ و اشعار اوست که آنان را وامیدارد، به شوق رسیدن بر مزار حافظ، کیلومترها راه را طی کرده و با تحمل هزینه و رنج سفر به شیراز برسند.
نظامی گنجوی نیز همچون حافظ و شهریار یکی از بزرگترین شاعران ملی ایران و آشنای همهی علاقهمندان فرهنگ و ادبیات ایرانی و زبان فارسی است. به راستی کدام ایرانی است که مشتاق زیارت حکیم گنجه و آفرییندهی آثار بزرگی مانند شرفنامه، مخزنالاسرار، لیلی و مجنون، خسرو و شیرین و ... نباشد؟
گنجه از سال 1813 میلادی (1912 شمسی) از ایران جدا مانده است و طی هفتاد سال حکومت حزب کمونیست شوروی و قرار گرفتن گنجه در پشت مرزهای آهنین باعث شده است که ایرانیان سالهای سال از زیارت این شاعر بزرگ محروم باشند. مدتی پیش دهها شاعر ایرانی به گنجه عزیمت کردند. آنان پس از بازگشت،فکر ضرورت گشایش کنسولگری ایران در گنجه را در گفتگوی خود مطرح کردند. زیرا اگر کنسولگری ایران در گنجه گشایش یابد، نه تنها عاملی مؤثر در جهت تردد ایرانیان به گنجه خواهد بود، بلکه در گسترش ارتباطات و تسهیل سفر اهالی گنجه و مناطق اطراف آن به ایران نیز تأثیر خواهد داشت و این اقدامی مثبت در جهت گسترش روابط دو کشور همسایهی ایران و مردم ایران شمالی ( جمهوری آذربایجان ) خواهد بود. بسیاری از مقامات ایرانی هنگامی که به باکو سفر میکنند ، گنجه و زیارت نظامی گنجوی را نیز از یاد نمیبرند . بسیاری از مسولان ایرانی از جمله محمدخاتمی در زمان ریاست جمهوری و حداد عادل در زمان ریاست مجلس به گنجه سفر کردند. مسجد معروف شاه عباس در گنجه ، مسجدی است که یاد و نام ایران را برای همه تداعی میکند . علاوه بر این در این شهر مزار یکی از سرداران نامی ایران نیز قرار دارد: جوادخان قاجار . وی هنگام حمله ارتش بیست هزار نفری روسیه به گنجه ، حاکم این ولایت بود . علیرغم اینکه نیروی تحت فرمان او به سختی به دو هزار نفر میرسید ، مدت یک ماه تمام در قبال ارتش متجاوز پایداری کرد و تلفات سنگینی از ارتش مهاجم گرفت. جوادخان پیشنهادهای روسیه مبنی بر ترک مقاومت و برخورداری از مزایای حاکمیت بر گنجه تحت فرمان روسها را نپذیرفت . رشوه های کلان آنها را رد کرد و گفت : بدانید که من و تمام اهالی گنجه تا پای جان در راه وطنمان ایران خواهیم جنگید و البته کشته شدن در این راه برای ما سعادتی بزرگ است . او همچنانکه گفته بود تا پای جان جنگید و فرزند و برخی دیگر از اعضای خانواده اش را در جنگ از دست داد و در نهایت خود نیز پس از شجاعتها و حماسه های بسیار به شهادت رسید و روسهاس متجاوز با عبور از روی جنازه وی و سایر سربزان ایرانی توانستند گنجه را اشغال کنند و چون از مقاومت جوادخان و مردم گنجه به شدت عصبانی بودند ، اهالی شهر را قتل عام کرده و مساجد را ویران کردند ( امروز نیز دولت الهام علی اف مساجد را در گنجه و باکو ...تخریب میکند ! ) مدتی است که برخی مطبوعات و رسانه ها از لزوم تأسیس کنسولگری ایران در گنجه خبرمیدهند و تأسیس کنسولگری ـ ایران در این شهر فرهنگی را به طور مثبت ارزیابی میکنند. گنجه در نگاه ایرانیان شیرازی دیگر است. گسترش روابط ایران با مسلمانان قفقاز بخصوص لغو روادید که از سوی دولت ایران انجام شده و مردم ایران شمالی مانند ایرانیان میتوانند بدون مراجعه به سفارتخانه یا کنسولگری مستقیما به مرزهای ایران مراجعه و به ایران – که در حقیقت وطن آنهاست – سفر کنند. ... اینگونه است که نوابغی مانند نظامی گنجوی بعد از وفات خود و تا قیامت، مایهی پیوند انسانها با همدیگر و گسترش روابط انسانی بر اساس معنویت و محبت هستند، معنویت و محبتی که در اشعار نظامی گنجوی موج میزند و نه تنها روابط انسانی را تحکیم میبخشد، بلکه در گسترش و گرمی روابط میان دولتها و کشورها نیز تأثیر دارد.
نظامی گفته است :
همه عالم تن است و ایران دل
نیست گوینده زین قیاس خجل
چونکه ایران دل زمین باشد
دل ، ز تن به بود ، یقین باشد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳٧ ب.ظ توسط گروه آذربان
۱۳۸٩/٥/٩
سنگ قبرها سخن میگویند!
* ناصر همرنگ
از مزار کشتههای جنگ چالدران که اندکی پس از جنگ ایران و عثمانی و با انتقال دستهجمعی جنازهها، از محل جنگ به شهر اردبیل در محوطه جنوبی و جنوبشرقی بقعه شیخ صفیالدین بوجود آمده بود، اکنون جز حیاطی مختصر و ناچیز و جداری نوساز که قبرستان و بقعه را از محیط پیرامون جدا میکند، چیز دیگری بر جای نمانده است.
آن بیبصران خاموش و آن خفتگان با خاک و خس هم آغوش، اینک دهها و صدها سال است که در فراز و نشیب روزگاران دور و دراز و در زیر گردونه سالیان بیشمار و فراوان، از میان رفته و به خاک سرد و سیاه تاریخ پیوستهاند.
بیهوده است اگر در دنیای اسرارانگیز و پر رمز و راز قبرستان بقعه، بدنبال کوچکترین نشانه از مزار کشتههای جنگ چالداران و یا سنگ قبرهای با ارزش آنان که گویا به دلیل کندهکاریها و حجاریهای موجود در تنه آن، روزگاری در شمار نفیسترین سنگ مزارهای سرتاسر جهان اسلام بوده است بگردیم.
چرا که امروزه علاوه بر آنکه بخش قابل ملاحظهای از محوطه قبرستان به واسطه جدارهای مصنوعی از آن جدا شده و به کوچه و مدرسه و خیابان مبدل گردیده و از میان رفته، بلکه بقایای آن در اندرون محوطه فعلی نیز کم و بیش سرنوشت مشابهی یافته و بکلی نابود شده است.
گو اینکه در کنار کهکشان گسترده ویرانیها، از چندین سال تاکنون اقدام شایستهای در جهت تجدید بنای بخشهای ویران شده به عمل نیامده، با اینحال گورستان به خاطر دفن شخصیتهای سیاسی، علمی و ادبی و قهرمانان ملی در محوطه خود، از دیرباز مورد علاقه و توجه و احترام اهالی بوده و به همین دلیل هر زمان فرصتی دست داده و یا مجالی ایجاد شده، جماعت فرهنگپرور ما از هیچ اقدامی برای بازگردانیدن آب رفته و ترمیم خرابیهای ببار آمده، کوتاهی نکردهاند.
در گوشهای از محوطه بقعه و درست بر ویرانههای گورستان، چندیست که بنای تازهساز و نوبنیادی سر برآورده است: مزار شاعر گمنام.
علیرغم همه تفاوتهای موجود، بنای شاعر به گونهای آشتیپذیر در محوطه بقعه جلوه میکند. چنانکه تشخیص آن از بخشهای دیگر تاریخی مجموعه بقعه، کار چندان آسانی به نظر نمیرسد.
از همین رو چنان مینماید که سنگ مزار این شاعر شاید آخرین بقایای سنگ قبرهای بزرگان و قهرمانان گورستان بقعه بوده باشد. و مگر چنین نیست؟(1)
همچنانکه مزار شاعر گمنام در غربت محوطه صاف و سفید و بیعارضه محوطه گورستان خودنمایی میکند و انسان را با خود به گذشتههای دور میبرد، به تدریج این تصور نیز در آدمی قوت میگیرد که تخریب و انهدام سنگ مزار شهدای چالدران و همه سنگ مزارهای موجود در این محوطه، تنها ما را از تاریخ و ریشه خود نبریده، بلکه زیر پای ما را نیز به طرز وحشتانگیزی خالی کرده است.
از همین رو برای تازهواردی که در اینجا در محیط قبرستان به دنبال ردپایی از تاریخ میگردد، تا از آن برای بازگشت به خویشتن ریشهدار خویش پلی بسازد جز مزار شاعر که پیوندهای او با تاریخ را بیاد میآورد، بقیه رگههای حیاتی و جاندار آن، بکلی بریده و گسیخته شده است.
واقعا جای تاسف است که آدمی مجبور باشد خانه و کاشانه خود را که حقیقتا میبایست خانه خاطرهها و دنیای یادمانها و همچنین پل ارتباطی او با پدران و نیاکانش باشد، اینچنین سرنگون و پا در هوا و معلق و بدون کمترین رابطه عاطفی سیر نماید!
اینکه انتظار داشته باشی در اینجا با دنیای اسطورهای قهرمانان و پهلوانان تاریخ، سرزمین و مردم خود روبرو شوی. آنوقت به برهوت صاف و بینشان چنین محوطهای برخورد کنی. که بیشتر گاراژ کهنهای را میماند تا گورستان مقدس و تاریخی را.
اینچنین است که تنها اثری که بوی آشنای تاریخ میدهد و چیزی از این سرزمین در وجود خود دارد، غربت شاعر گمنام است و بس. و غیر از آن، دریغ از یک تکه سنگ باارزش.
از روزگاری که مزار کشتههای جنگ چالدران به همراه جمع دیگری از سنگ قبرهای مربوط به شخصیت ها و بزرگان این آب و خاک در سال 1313، به گنگ تعصب و جهالت رضاخانی، تخریب و ویران گردید، زمان درازی نمیگذرد. (2) با اینحال در طول همین مدت، مجموعه بقعه شیخ صفیالدین اردبیلی شاهد ماجراهای تلخ فراوانی بوده است که هر کدام در ادامه همان روند ویرانسازی قابل فهم بوده است.
در طول این مدت، هم اولیای شهر و هم متولیان بقعه، هر یک به فراخور فرصتهایی که دست داده است، بجای آنکه دست به توسعه محیط پیرامون بقعه بزنند و از راه زدودن بناهای نوساز و مزاحم و تاسیس میدان و فضاهای سبز و غیره، محیط بقعه را به صورتی آبرومند و پسندیده، نظیر آنچه که در سایر نقاط عالم وجود دارد، در آورند، به ایجاد مزاحمت و ساختن بناهای نوساز و ناهنجار و ساختمانهای بلند و کوتاه، برگرد بقعه پرداخته و بدینوسیله از چهار سو آنرا در محاصره ابنیه نوبنیاد فرو بردهاند و اگر موقعیت اجازه داده است، بخشی از پیکره آنرا تراش داده و بصورت مدرسه و خیابان درآوردهاند.
شاید هولناکترین ویرانسازی در مجموعه نفیس بقعه، به تخریب سنگ قبرهای بیهمتای محوطه شهیدگاه مربوط باشد که از جنس سنگ مرمر و خارای سیاه ساخته شده و بر روی مزار سرداران و شخصیتهای بزرگ لشکری و کشوری گذاشته شده بود. و تا پنجاه ـ شصت سال پیش باقی بود و نه تنها بهترین سند برای معرفی شخصیتهای یاد شده، به شمار میرفت بلکه به لحاظ دارا بودن حجاریهای فوقالعاده ارزشمند و بینظیر که از آیات مبارکه و احادیث شریفه، با استفاده از انواع خطوط اسلامی بر روی آنها کندهکاری شده بود، در شمار آثار بسیار نفیس و تاریخی و گنجینههای غیرقابل جایگزین این مرز و بوم قرار داشت.
هنگام ساختن سربازخانه جدید اردبیل بود که سنگ قبرهای مزبور بدون در نظر گرفته شدن اهمیت تاریخی، هر کدام با پتک و دیلم نادانی ماموران خرد شدند تا درپی بنای سربازخانه بکار آیند. بدینسان بود که یاد همه آنهایی که فداکاری هر یک در راه استقلال و عظمت ایران چهبسا که به اندازه یک قلعه و سربازخانه ارزش داشت، برای همیشه از خاطرهها زدوده شد.(3)
بعدها حتی به اینهم اکتفا نشد و بقایای سنگ مزارهای یاد شده که به طور پراکنده در محوطه شهیدگاه باقی بود، به وسیله افراد سودجو و دزدان و چپاولگران فرهنگی به سرقت رفت و در بازارهای جهانی فروخته شد و شاید امروزه که این سطور نوشته میشود، پارهای از آنها زینتبخش موزههای متعدد بوده باشند.
نتیجه طبیعی همه این ویرانیها، گذشته از نابودی بخشی از تاریخ مجسم ما، از میان رفتن تدریجی گورستان به دلیل نبود سنگقبرهای ارزشمند فوقالذکر و تبدیل آن به کوچه و مدرسه و خیابان در سالهای پس از ویرانی، بوده است.
البته اینک حتی استخوانهای آن خفتگان خاموشان نیز با خاک، عجین و با مغاک و خاشاک، قرین شده است و این راهی است که همه رهروان خواهند رفت. آنچه میماند جز یادی و نمادی جهت تنبیه و عبرت آیندگان نیست. مهم آن است که نسلهای پسین، یاد و خاطره پیشینیان خود را ارج نهند و حرمت آنان را پاس بدارند و به تعبیر مولای متقیان حضرت علی (ع) از مردههای خود به نیکی یاد نمایند.
ما در این فرصت از احیای مزار شاعر گمنام که در واقع احیای بخشی از مزار ارزشمند شهیدگاه است، استقبال میکنیم و برای یکایک متولیان و ترتیبدهندگان آن از درگاه حضرت احدیت، توفیق روزافزون مسئلت مینماییم.
با این حال آیا این به تنهایی کافیست؟ بدون شک اگر با یک گل بهار میبود، احیای مزار شاعر مرحوم نیز به تنهایی کفایت میکرد. در حالیکه وسعت خرابی های ببار آمده به ویژه در خصوص محوطه شهیدگاه چندان گسترده و دامنهدار است که شتاب در احیا و بازسازی آن همانند یک ضرورت ملی و یک تکلیف همگانی ناگزیر و اجتنابناپذیر به نظر میرسد.
بایستی دقت کرد همانگونه که تحقق تاریخ یک ملت جز در سایه استعمار صدها بلکه هزاران ساله فرهنگ و تمدن او شدنی نیست، شناسنامه و هویت او نیز بدون آثار به جای مانده از این استمرار، نمیتواند وجود داشته باشد. از همین رو اگر این نکته که تاریخ و یادگارهای تاریخی هر ملت، شناسنامه و هویت ما ایرانیها نیز جز مسجدها و حسینیهها و بقعهها و امامزادهها و سنگ قبرهایمان چیز دیگری نمیتواند بود.
باز اگر این نکته که بازگشت ما ایرانیها در کنار میراث مشترک زبان فارسی، جز به تشیع و اسلام و فرهنگ متعالی منبعث از آن نمیتواند بود و هویت ما نیز جز در این دامن پاک خود را باز نمییابد، درست بوده باشد، پس گذشته از امانتهای اصلی دین مقدس، تنها دستاوردها و یادگارهای تاریخی که از پدرانمان برای ما، در قالب همان مساجد و همان حسینیهها و همان امامزادهها و همان تکیهها و همان قبرستانها و همان سنگ قبرها به ارث مانده است، میتواند ما را در این بازگشت به خویشتن یاری نماید.
اگر تمامی این نکات درست بوده باشند (و مگر نیستند؟)، پس نباید هیچ یک از یادگارهای تاریخی نیاکان را دست کم بگیریم. چرا که سنگ قبرها نیز همانند بقعهها و امامزادهها و قبرستانها و مسجدها، سند مالکیت ما هستند. سند مالکیت را نباید باطل نمود.
و نهایت اینکه سالهاست کار مرمت و بازسازی بنای شیخ صفی ادامه دارد و بیگمان یکی از مهمترین اقدامات دوره جمهوری اسلامی در اردبیل احیای این بنای تاریخی و معنوی است که علاوه بر شیخ صفی بزرگمرد تاریخ ایران و شیعه نیز در آغوش آن آرمیده است : شاه اسماعیل صفوی ، احیاگر استقلال و تمامیت ارضی ایران و بنیانگذار حکومت وحدت ملی شیعه در ایران ...
پانویسها:
(1): و این شاعر که من در اینجا او را به عمد، گمنام نامیدهام، شادروان بیضای اردبیلی رحمه ا... تعالی علیه است که با کمال تاسف نه در خصوص حیات و نه تاریخ وفات او، اطلاع چندانی در دست نیست. تنها محل دفن او، در محوطه قبرستان بقعه شیخ صفیالدین بدرستی مشخص میباشد که با تلاش علاقمندان به فرهنگ و تاریخ در سالهای اخیر و تحت نظارت سالخوردگان که وفات و مدفن او را به نیکی یاد دارند، شناسایی و احیا گردیده است.
از همین رو به نظر میرسد که مرحوم بیضا در سالهایی نزدیک به زمان ما میزیسته و وفات او نیز نباید در فاصله چندان زیادی از زمان ما اتفاق افتاده باشد.
جا دارد تحقیقات شایسته در خصوص زندگی و تاریخ وفات و همچنین آثار مفقود شده او، توسط اهل تحقیق انجام پذیرد. برای اطلاع بیشتر در خصوص پارهای از آثار او رجوع شود به: «تاریخ اردبیل و دانشمندان ـ جلد نخست ـ سید فخرالدین موسوی اردبیل نجفی ـ 1347 هجری ـ مطبقه الاداب فی النجف الاشرف».
(2): اردبیل در گذرگاه تاریخ، بابا صفری ـ جلد دوم ـ چاپخانه بهمن ـ تهران ـ 1353 ذیل بحث مربوط به «شهیدگاه»
(3): همان منبع.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱٤ ب.ظ توسط گروه آذربان
۱۳۸۸/٥/٢٤
سفرنامة باکو
نگاهی به سفرنامة منظوم کریمی مراغهای
سفرنامهنویسی و سفرنامهسرایی در ادبیات ایران پیشینة دور و درازی دارد. «تحفة العراقین» خاقانی شروانی و سفرنامه ناصرخسرو، که اولی به نظم و دیگری به نثر است، نمونههایی از سفرنامه نویسی و سفرنامهسرایی شاعران ایران است. سفرنامههایی که به قلم شاعران و نویسندگان برجسته نگاشته میشوند، علاوه بر داشتن امتیازات دیگر سفرنامهها، امتیاز دیگری نیز دارند که مربوط به «ارزش ادبی» آنهاست. به بیان دیگر، سفرنامههای نویسندگان و شاعران توانا، علاوه بر آنکه معلوماتی از حوزة سفر به دست میدهند، از ارزش ادبی نیز برخوردار میباشند، و این موجب ماندگاری اینگونه سفرنامههاست.
«سفرنامة باکو» یا «باکو سفرنامهسی» سرودة شاعر توانمند و متعهد کشورمان، استاد حاجحسین کریمی مراغهای (متولد 1310 ـ مراغه) از ویژگی دیگری نیز برخوردار است و آن ، طنز نهفته درکلام شاعر است. کریمی مراغهای، شاعر اهل بیت(ع) است و در عین حال، اشعار طنز وی که از مضامین اجتماعی، سیاسی و اخلاقی سرشار است، در بین آذریزبانان رواج و رونق دیگری دارد. طنز نهفته در کلام کریمی و یا اشعاری که وی در حوزة طنز سروده، از تکلف عاری است. شعر طنز کریمی در عین حال که حامل پیامها و مضامین اجتماعی، سیاسی و اخلاقی است، به دلیل روانی، بیتکلفی و سادگی زبان و بیان همواره با استقبال عام و خاص روبرو بوده است. همین برخورداری «سفرنامة باکو» از جانمایة طنز است که این سفرنامه را از دیگر سفرنامههای منظوم متفاوت میکند. سفرنامه باکو، بازتاب سفر کریمی مراغهای و دوستان شاعرش (رضا پاشازاده، آتش و ناظر) به باکو میباشد. این سفر در سال 1369 انجام گرفته است. شاعر و دوستانش، از جلفا وارد نخجوان شده و با قطار به باکو رفتهاند...
هنگامی که نگاه شاعر در آن سوی مرز، به جلفای نخجوان میافتد، آه از نهادش برمیآید و از اینکه با انعقاد عهدنامههای شوم گلستان و ترکمانچای، بخشی از خاک پاک ایران تجزیه شده است، اشکش روان میشود:
او تایین جلفاسینا دوشدی گؤزوم
بولمورم هئچ نه حالا قالدیم اؤزوم ...
و با اشاره به عهدنامة ننگین گلستان میگوید؛ ای آنکه آتش را [برابراهیم] گلستان کردی و درد مظلومان را درمان میکنی، بار دیگر سرزمینی را که از وطنم جدا کردهاند، به وطنم بازگردان...
دئدیم ای ناری گلستان ائلیین
درد مظلوملارا درمان ائلیین
لطف ائله روحومی قئیتر بدنه
آیریلان توپراقی قئیتر وطنه...
و سپس در لابلای ابیات سفرنامه، از وضعیت عمومی نخجوان و باکو (مرکز ایران شمالی)، نحوة رفتار مقامات و شاعران آنها سخن میگوید و از بلاهایی که روسیه و ترکیه بر سر مردم آن سامان آوردهاند، پرده برمیدارد و به مسایل مهم فرهنگی و مذهبی و رواج فساد در آن منطقه اشاره میکند. شاعر چندان از وضعیت فرهنگی باکو دل آزرده است که میگوید، باکو زندان مؤمن و بهشت اهل فساد است:
الغرض مؤمنه زنداندی باکی
عیّاشا روضة رضواندی باکی ...
هنگامی که سفر پایان میپذیرد و شاعر و یارانش وارد ایران میشوند، بر خاک پاک وطن بوسه میزنند و پرچم سه رنگ ایران را بر روی و دیده میمالند:
دوشوب اؤپدوک وطنین توپراقینی
یوزه چکدیک او گؤزل بایراغینی...
«باکو سفرنامهسی» (سفرنامة باکو) در 281 بیت سروده شده است. رضا پاشازاده، از شاعران پیش کسوت مراغه و از دوستان صمیمی کریمی مراغهای در مقدمة مفصلی که بر دیوان «خاطرات رنگارنگ» (مجموعهای از اشعار حاج حسین کریمی مراغهای ، چاپ شده به سال 1377) نوشته، آورده است:
«وی [کریمی] ضمن سرودن مراثی و ذکر مصیبتهای حضرت اباعبدالله الحسین (ع) با علاقهای که به طنز داشته، راه طنز را برای اشعار خود برگزید، چرا که به خوبی تشخیص داده بود که تنها از راه طنز و فکاهی میتواند دردها و آلام جامعه را به گوش مسئولین امر برساند و باز متوجه شده بود که تنها میتواند مردم به خواب رفته و بیخبر از مظالم ظلمپیشگان را با شیپور طنز بیدار سازد. روی این اصل سرودههای خود را در سال 1338 هجری شمسی در قالب یک جلد [با عنوانِ] رنگارنگ، به قطع جیبی در سیصد صفحه به چاپ رسانید. هنوز چند صباحی از توزیع کتاب نگذشته بود که جلد اول خاتمه یافت و اشعار آمیخته به چاشنی طنز کریمی دیوار خانهها را شکست و دست به دست مردم مشتاق شهرهای آذربایجان گردید و اشعارش دهن به دهن در کوچه و بازار پخش شد.»
پاشازاده دربارة سفرنامه سراییهای شاعر مینویسد:
«استاد کریمی با کبر سن، تنی سالم و روحیهای قوی و عزمی استوار وارادهای آهنین دارد، اغلب در سیر و سیاحت است و عقیده بر این دارد که انسان بخصوص شاعر همیشه باید سیر و سیاحت داشته باشد. روی این اصل سالی چند بار با دوستان مسافرتها به شهرها میکند و هر بار سفرنامههای منظومی ره آورد این مسافرتهاست که در حال حاضر سفرنامههای کریمی در حدود سیصد صفحه وزیری آماده چاپ میباشد که در هر یک از ابیات سفرنامهها دریایی از پند و اندرز گنجانیده شده است. سفرنامههای استاد کریمی همه و همه به شهد پند و اندرز و طنز آلوده میباشد، اما سفرنامه زیارت شام و بخصوص که اخیراً به مکه معظمه مشرف شدهاند و سفرنامه مذهبی و عرفانی که تنظیم و تدوین کردهاند، نه تنها از نظر قدرت بیان بلکه از لحاظ رعایت اصول و قواعد شعری در نوع خود بینظیر بوده و توانسته است عظمت اسلام و کنفرانس اسلامی را در یک تابلوی بسیار گویا مجسم سازد...»
به امید این که هر چه زودتر شاهد انتشار «سفرنامههای کریمی» باشیم، خلاصهای از سفرنامة باکو را به محضر خوانندگان تقدیم میکنیم. این سفرنامهای آینهای است که با نگاه در آن میتوان تصاویر شفافی از نخجوان و باکو را بعد از دهها سال جدا ماندن از ایران و گرفتاری در چنگ دشمنان اسلام مشاهده کرد:
باکو سفرنامهسی
اوتایین جلفاسینا دوشدی گؤزوم
بولمورم هیچ نه حالا قالدیم اؤزوم
ائیلهدیم سمت گلستانه نظر
گؤزیاشیم آخدی، دوشوب جانه شرر
او گلستان غمیمی ائتدی تازا
گؤزیمون یاشینی قاتدیم آرازا
دولدی قلبیمده اولان قان گؤزومه
آتشه دوندی گلستان گؤزومه
دئدیم ای ناری گلستان ائلیین
درد مظلوملارا درمان ائلیین
لطف ائله روحیمی قئیتر بدنه
آیریلان توپراقی وصل ائت وطنه
کیم آیوردی سری تندن وطنیم؟
منی سندن، سنی مندن وطنیم؟
آخ! نهقدری آخاجاقسان آرازیم
دورنالار تک باخاجاقسان آرازیم
فتحعلی شاه قرا اولسون اوزون
یاخشی ساتدین وطنی گئتدین اؤزون
شل اولا انگلیسه قاب یالیان
ترکمن چای سندین امضالیان
محو اولا ملّته نفرت یارادان
گؤزل ایرانیمی بؤلدی آرادان
ائله که کئچدیق آرازدان اویانا
اولدی اوّل یئریمیز خسته خانا
مرزبان بیر روسیدی، بیر کؤپک اوف!
ساری توک، گؤزلری گؤی، آدی ژوکوف
بیر چاخیر خومچاسی، بیر مرد عبوس
دئدیم آی ذاتوه لعنت بئله روس
پرآچوب قرقی تک آشدیق حاصاری
جلفانی، نهرهمی، چشمهباساری
ماشین القصه بیزی گتدی جانا
یئتیشیب قافلهمیز نخجوانا...
ایچری یاخشی کثافت خانادی
دئدیم اوغلان بورا محنت خانادی
نه هتل؟ پرده جریق، پلّه اوچوق
غذا یوخ، آفتافا یوخ، دستشو یوق
شهریده اولدی گؤزل گشت و گذار
بو گؤروشدن الیمه گلدی عیار...
اولارین روس دگیشوب دبلرینی
دؤندروب ترسیه مذهبلرینی
نه نماز واردی، اولاردا نه نیاز
اولسادا گر یوزه اون، بلکهده آز
بیزی شاعرلر آپاردی قاطارا
بیزده چوخ دل آغیز ائتدوق اولارا
شعرادن بیری منباب ثواب
کادو گتدی بیزه، بیر شیشه شراب!
دئدوق احسن دینوه، ایمانووا !!
کادووا، حرمتوه، احسانووا !!
اتوووه اندامووا گوزتاشووا
بو نئجه تحفهدی، دگسین باشووا
الغرض سؤز آز اولا، تئز قوتولا
باکویا قافلهمیز دوشدی یولا
نه قاطار؟ بولدی سویوندان چاخیری
وودکا سئل تک کوپهلردن آخیری
باشلادیم بیر کیشییه عرضِ گله
ای مسلمان! نییه بس وضع بئله؟...
دئدی بوغموش بیزی قارداش خفقان
دین و مذهب سؤزی گئتمیش آرادان
دئدیم ایران، داشووا توپراقووا
قربانام داغدان اوجا بایراقووا
مرحبا نظمیوه، آبادلقیوا
شرعی قانونوه آزادلقووا
الغرض بئینیمی چاتداتدی قاطار
ساعت اوندا باکویا چاتدی قطار
باکویا باخدیم اورک دؤندی قانا
باش قالوب هاردا، دوشوب جان هایانا
اوره گیم یاندی گؤزل توپراقیما
دست ظلمایله بؤلونمش باغیما
وای گؤزل اردوبادیم، نخجوانیم
شکی، شیروان، شماخی، لنکرانیم
وطنی ائتدیله قربانلیق اتی
بؤلدولر، پایلادیلار مملکتی
هر گلن کشوری حرّاج ائلهدی
بیزی بیگانهیه محتاج ائلهدی...
هتله بیرده قئییتدوق ناهارا
قسمته باخ! بیز هارا، باکو هارا
او گؤزللیقدا هتل ده نه ثمر
یوخیدی نظم و نظافتدن اثر
توالتده سویی یوخ، بیلمهلیسن
اؤزیوی کاغذیلن سیلمهلیسن!
باکی جمهوریسینون باش وزیری
طنز و تفریحده یوخدور نظیری
شاما چکدی هتله قافلهنی
آچدی بیر بحث سیاسی علنی
سؤز اوزون، سالدی بیزی حوصلهدن
چوخ قالوبلار دالیا مسئلهدن
گاهی ملعون ستالین، گاهی لنین
نه بولاردا قویوب ایمان و نه دین
قورباچوف بیر تیکه دوتموش اولارا
ایمدی حسرتله قالوبلار آوارا
گرچه خودمختار اولوبلار نه ثمر
اختیاردان نه خبر وار نه اثر
ترکیه قابلیوب اوز سوقاتینی
جمله مکتوبلاری اولموش لاتینی
او وئروب نقشة پرچملرینی!
اقتصاد آرتیق ائدیب غملرینی
نه باکی، شیطانین آلوئر بازاری
تهرانین شاه زمانی لالهزاری
شوروی پیس حالا سالمیش باکینی
نجسدن نجس ائلیوبدی خاکینی
فقط اسلام آدی دللرده قالوب
هامی احکام خدا یئرده قالوب
رقص و آواز و زنا، فسق و فجور
قاریشوب بیربیرینه جوربه جور
ایکی شِیدن یوخودی نام و نشان
بیر نمازدان، بیری ده آفتافادان...
الغرض، مؤمنه زنداندی باکی!
عیّاشا روضة رضواندی باکی!
روس آلوبدور باکینین مذهبینی
ترکیه غارت ائدوب مکتبینی...
صبح یکشنبه، یئتوب کوچ رحیل
بختمیز نخجوانا اولدی دلیل...
آرازی قافلهمیز آشدی گنه
حمد اولا خالقه، گلدوق وطنه
ائله که کورپونی کئچدوق بو تایا
وطنین داشلارین اوخشاتدیق آیا
دوشوب اوپدوک وطنین توپراقینی
یوزه چکدیک او گؤزل بایراقینی
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱٥ ب.ظ توسط گروه آذربان
۱۳۸۸/٢/۱٩
گذری به سرزمین از دست رفته
سفرنامه کوتاه نویسنده ارجمند سهند کریمی به باکو
اصلا از کودکی نام قفقاز برای من جاذبه داشت . نام شهرهایی مثل باکو و گنجه و دربند و لنکران و.... این احساس با خواندن کتابهایی درباره جنگهای ایران - روس و دلاوریهای مردم سرزمینم و در نهایت شکستی فاجعه آمیز و انعقاد عهدنامه های سیاه گلستان و ترکمانچای و از دست رفتن 17 ولایت قفقازی در من تشدید شد... کتاب " دلاوران گمنام ایران در جنگ با روسیه تزاری " را شاید دهها بار خوانده ام ... همین احساس و جاذبه بود که امسال وقتی دوستان سفر به باکو را پیشنهاد کردند پذیرفتم . سفری کوتاه ...مثل آه ........
و سفرنامه ای کوتاه آنهم بعد از چند ماه !
3 شهریور1387
گمرک آستارا . عبور از پل مشترک آهنی . و ورود به خاک کشور جمهوری آذربایجان یا همان اران قدیم و ایران شمالی امروز. دیوارها پر از تصویر حیدر علی اف و فرزندش الهام. مامور گذرنامه ام را میخواهد .به دقت نگاه میکند و بعد بر رویم لبخند میزند : " مثل اینکه اشکال دارد گذرنامه شما !"چیزی نمیگویم . به چهره جدی ام نگاه میکند و با لبخند :" آذری بلد ؟ " این را به فارسی میگوید . در پاسخ به زبان آذری میگویم " هیچ اشکالی ندارد . با همین گذرنامه قبلا مسافرت کرده ام" لبخند میزند :" اشکالش قابل رفع است !!" یعنی رشوه میخواهد. و ادامه میدهد : " ما هم عائله ( خانواده )داریم " میفهم که یک نوع گدایی است . یک دو هزار تومانی میدهمش . میگیرد و لبخند میزند...
شب 3 شهریور. هتل اینتوریست
خانمی خیلی چاق کلید اتاق را میدهد . بعد میگوید شماره من ... شب هر وقت کار داشتید زنگ بزنید. تشکر میکنم . فکر میکند منظورش را متوجه نشده ام . دوباره تکرار میکند .رو برمیگردانم به طرف دوستم . میرود . چند قدم . دوباره برمیگردد : " ایرانی ! هر وقت کار داشتی..."
- خیلی خسته ایم . اگر اجازه بدهی میخواهیم برویم بخوابیم
این را میگویم . میرود.
4 شهریور . خیابان ساحلی
در ساحل خزر قدم میزنیم . شلوغ نیست. گاهی خانواده ای و دختران و پسران جوان که روسی حرف میزنند و گاهی انگلیسی. آذری اند.دو سه صحنه میبینم . وقاحت کلمه نارسایی است برای بیان این صحنه ها. دختر و پسری جلوی چشم همه در صندلی لم داده اند و دستهایشان بدن هم را میکاود. صدای یک مرد موقر آذری را میشنوم :" حتی در دوره کمونیستها هم چنین چیزی ندیده بودیم "
4 شهریور . مسجد جمعه
این مسجد یادگاریست از دوره ماقبل عهدنامه های سیاه گلستان و ترکمانچای . یادگار هویت ایرانی و اسلامی این سرزمین. بر سر در مسجد سنگی نصب شده و بر آن نوشته شده:
گشاده باد به دولت همیشه این درگاه
به حق اشهد ان لااله الا الله
چندی قبل که ایام عید نوروز آمده بودیم در این مسجد با امام جماعتش که جوانی بود با سواد به نام " ایلقار ابراهیم اوغلی" آشنا شده بودم و گپی زده بودم . جوان فاضلی بود . در قم درس خوانده بود. جویایش شدم . گفتند : " مدتی زندانی اش کردند به خاطر حرفهایی که میزد و حالا تشکلی دارد به نام آزادی ادیان و عقاید "
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش .
5 شهریور . میدان تارگوف
زنان اینجا در عریانی روی اروپا را سفید کرده اند . یکی از دوستان میگوید :" چرا زنان در اینجا با لباس خواب بیرون می آیند؟"
میگویم :" یادشان رفته لباس بپوشند !"
اما این وضعیت باکوست . در شهرهای دیگر مثل آستارا (آستارای مانده در شمال ارس) و لنکران و ماساللی مه در مسیر سفر دیدیم .و ضعیت اینطور نیست.
5شهریور . عصر . شهرک نارداران
اینجا حال و هوای معنوی دارد. مقبره رحیمه خاتون اینجاست . مردم به زیارت آمده اند. در حوالی مرقد آرامگاه اهالی بومی است . بعضی سنگ قبرها عجیب است . آرم جمهوری اسلامی بر آنها حک شده .از پیرمردی قضیه را سوال میکنم . میگوید:" اینها در اواخر دوره شوروی رایج شد. اهالی اینجا خیلی مذهبی و دوستدار ایران هستند. اینها وصیت کرده بودند که آرم پرچم ایران را بر قبر ما حک کنید . که اگر روزی روزگاری ایرانیها به اینجا امدند بدانند که ما به یاد انها بودیم "
اسامی میدانها نیز جالب است : میدان امام حسین ع . میدان امام علی ع و... شعارهایی بر دیوارها با الفبای لاتین نوشته شده به زبان آذری . از جمله : حسین . حسین شعاریمیز / شهادت افتخاریمیز ...
از اهالی سوال کردیم که افراد شاخص و دیدنی این شهرک چه کسانی هستند ؟ اول از همه از فردی به نام " حاج علی اکرام " نام بردند. جوانی راهنماییمان کرد . در خانه اش باز بود. داخل شدیم . همینکه شنید ایرانی هستیم خیلی خوشحال شد .از خاطرات ومبارزاتش گفت . از عشقش به ائمه اطهار و حضرت معصومه س. شعر خواند و گریه کرد. حیدر علی اف را با صدای بلند نفرین کرد و گفت :" ما از چنگ شوروی رها شدیم و علی اف مار ا به آمریکا فروخت "گفت : شما که در ایران هستید قدر ایران را نمیدانید .گفت : لعنت بر آنانکه ما را از ایران جدا کردند....
خواست مهمانش باشیم . گفت : اگر نان سفره مرا نخورید و بروید ناراحت میشوم
دید چشمهایش خیلی ضعیف بود. میگفت به دستور حیدرعلی اف 5 سال زندانی شده و در زندان چشمهایش را از دست داده..
آبگوشت را سر سفره آوردند. بعد خودش به یکی از خویشانش سفارش کرد که مار ا به هتل برساند.
راننده از ما پرسید :" مثل اینکه اولین بار است به نارداران آمده اید ؟" پاسخ ما مثبت بود. گفت " اگر پلیس بداند با آغ ساققال ( ریش سفید ) دیدار کرده اید برایتان مشکل میشود ... و سفارش کرد که از دیدارتان به کسی چیزی نگویید!
5 شهریور . شب . هتل
در اتاق زده شد. همان خانم خیلی چاق بود. تعجب نکردم و بلافاصله گفتم :" ممنونم از شما .ما چیزی لازم نداریم " میخواستم در را ببندم که گفت:" ایرانی ! کی میروید؟ " گفتم فردا . گفت : " وقت رفتن مرا ببینید . کار دارم " و شب بخیر گفت.
6 شهریور. بازار
خرید میکنیم . دستفروشی که نوعی چراغ چینی میفروشد اصرار میکند که بخریم .میگویم اینها بنجل است . میگوید عائله دارم . یاد پلیسی می افتم که لب مرز پول میخواست . او هم همین را میگفت. نگاه چراغ فروش میگوید که اهل دروغ نیست . میگوید : اهل شکی هستم . می آیم در باکو چراغ فروشی میکنم و هفته ای یک بار به خانه سر میزنم...مجروح جنگی هستم در جنگ قره باغ
میگویم : دولت شما را همینطور رها کرده؟ . میگوید : در کشور ما به مجروحان جنگی هیچ توجهی نمیشود...
چیزی نمیگویم و چند چراغ از او میگیرم.
6 شهریور . ظهر
به دوستم که کارمند یک موسسه ایرانی ست زنگ میزنم . گله میکند که چرا دیر زنگ زده ایم و با اصرار دعوت به ناهار. می آید سراغمان . میگوید : دو رستوران خوب ایرانی است رستوران تبریز و رستوران تهران . رستوران تبریز نزدیک است همان را ترجیح میدهیم...دو دختر غذا سرو میکنند . دوستم میگوید مزد روزانه اینها دو سه دلار بیشتر نیست .دلم برایشان میسوزد.صاحب رستوران می آید برای آشنا شدن و...بعد دخترها غذا می آورند. پیراهنای کوتاهی تنشان است که وقتی دستشان را بالا میبرند نافشان هم دیده میشود ! خلاصه وضعیت زنان بخصوص در باکو خیلی بد است .منظورم فقط برهنگی شان نیست . کارهای خدماتی مثل رفتگری خیابانها هم اغلب با زنهاست.حتی زن عمله هم دیدیم که این دیگر خیلی تعجب آور بود برایمان...
با عجله برگشیم هتل . و حساب و کتاب و خدا حافظی . یاد زن خیلی چاق افتادم . به حسابدار گفتم که زنی با ما کار داشت. تازه یادم افتاد که اسمش را نپرسیده بودم. مشخصاتش را گفتم و اینکه خیلی چاق بود ! زنگ زد. زن با عجله آمد. حالت خاصی داشت . گفت :" مشکلی دارم .میخواستم نامه ای بنویسم برای امام رضا ع شما که میروید آن را به حرم ببرید. ولی دیدم لیاقتش را ندارم ..."
و دیدم که اشکهایش بر چهره جاری شد.
6 شهریور
از هتل یکراست تاکسی گرفتیم برای دیدن زیارتگاه معروف بی بی هیبت در خروجی باکو . شاید هم باعثش همین زن بود...زیارت ونماز . چند پسر بچه را دیدیم که نماز میخوانند . اهل باکو بودند. چیز به درد بخوری نداشتیم که هدیه بدهیم . جز چند قلم و خودکار. با اصرار به هر کدام جزیی پول به عنوان جایزه دادیم . یکی شان قیافه اش خیلی معصومانه بود . اسمش شاکر بود. گفتم : شاکر جان ! زنی را دیدم که مشکلی داشت . نمیدانم مشکلش چه بود . ولی گریه میکرد. برایش دعا کن ..."
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢۱ ب.ظ توسط گروه آذربان
۱۳۸۸/۱/٦
نسلکشی تالشها توسط رژیم باکو
جمشید غلامی
اخیراً تالشهای ایران شمالی (جمهوری آذربایجان) تحت فشارها و محدودیتهای شدیدی از سوی رژیم باکو قرار گرفتهاند، تالشها که جمعیت آنها بین یک تا یک و نیم میلیون نفر میباشد، از اقوام اصیل ایرانی هستند که درمناطق جنوبی ایران شمالی ساکن هستند. زبان تالشی از گروه زبانهای ایرانی و شبیه زبان فارسی است. شهر لنکران مرکز منطقة تالشنشین است. تالشها، پس از انعقاد عهدنامههای سیاه گلستان و ترکمانچای و بخصوص در دوره حاکمیت کمونیسم، تحت فشارها و آزارهای دایمی قرار داشتهاند. پس از فروپاشی کمونیسم و حاکمیت رژیم پانترکیستی و ضداسلامی بر ایران شمالی، فشارها و آزارها بر تالشها افزونتر شد. رژیم باکو به طور رسمی ایدة ضد اسلامی پانترکیسم و پانآذریسم را تبلیغ و ترویج میکرد و به تالشها به دیدة «قوم بیگانه» نگاه میکرد... بر اثر ستمهای تاریخی و تشدید این ستمها پس از فروپاشی شوروی، تالشها بپاخاسته و با رهبری قهرمانملی ایرانشمالی «ژنرال علیاکرام همتاف» حکومت مستقل «جمهوری تالش ـ مغان» را به مرکزیت لنکران تشکیل دادند ... این حکومت از سوی ارتش باکو مورد حمله قرار گرفت و رهبر آن که قهرمانانه مقاومت کرده بود، دستگیر و زندانی شد. مدت زندان وی 12 سال به طول انجامید و درنهایت با کوششهای سیاسی تالشها از زندان آزاد شد، در حالی که بر اثر 12 سال زندان وتحمل شکنجهها درمعرض مرگ قرار داشت. رژیم باکو تابعیت شهروندی را سلب کرد و رهبر قهرمان تالشها مجبور شد از کشور خارج شده و فعالیتهای خود را برای احقاق حقوق ابتدایی تالشها در خارج ادامه دهد...
رژیم باکو که به صورت رسمی «پان آذریسم و سکولاریسم» را به عنوان ایدئولوژی ملی! (دولتی) اعلام کرده و از معرفی اسلام به عنوان دین رسمی در قانون اساسی خودداری ورزیده است، همواره از سوی تالشها که مسلمانانی عملگرا هستند، نگران میباشد و به همین جهت طی سالهای گذشته، اقدامات متعددی برای تضعیف تفکر دینی و ایجاد فاصله میان دین و تالشها در منطقة تالشنشین انجام داده است. به دلیل همجواری تالش ـ مغان با ایران، آمریکا و اسراییل نیز علاقة بخصوصی به این مناطق نشان میدهند. هیأتهای آمریکایی و اسراییلی یکی پس از دیگری به این مناطق گسیل میشوند و با ایجاد مراکز مختلف ، تفکر ضد اسلامی را در میان تالشها تبلیغ میکنند. درمناطق تالشنشین، آمریکاییها و اسراییلیها با پوششهایی نظیر راهسازی، کشاورزی، فعالیتهای بشردوستانه و ... حضور دارند. آمریکاییها هر سال تعدادی از دانشجویان و دانشآموزان تالش را گزینش کرده و آنها را تحت آموزش قرار میدهند. همچنین گروههای وهابی نیز که از سوی شیوخ مرتجع عرب حمایت میشوند، اخیراً فعالیتهایی را در منطقة تالش ـ مغان آغاز کردهاند. اما همة این اقدامات نتوانسته است در رویکرد عمومی تالشها تأثیر بگذارد.
رژیم باکو تالشها را به عنوان قومی ایرانی و خطرناک تلقی میکند و انواع محدودیتها را در حق آنها روا میدارد. منطقة تالش ـ مغان جزو مناطق بسیار عقب ماندة ایران شمالی میباشد و اکثر روستاها و بخشهای این مناطق از خدمات برق، گاز، راه، آب آشامیدنی بهداشتی محروم هستند. پس از فروپاشی و با گذشت 16 سال از تشکیل دولت باکو، در این مناطق حتی یک کارگاه ایجاد نشده است. علاوه بر این، کارگاهها و کارخانههایی که در دورة شوروی بود، تعطیل شده است. رژیم باکو با انجام اینگونه اقدامات، کوشش دارد تا تالشها مجبور شوند به مناطق دیگر ایرانشمالی و باکو مهاجرت کنند...
تالشها در ساختار دولتی رژیم باکو نیز جایگاهی ندارند و هیچ یک از وزیران و مقامات ارشد و حتی مدیران میانی در دستگاههای مختلف اقتصادی، فرهنگی، نظامی و اجتماعی از قوم تالش نمیباشند. علاوه بر این ، انتشار مطبوعات و کتاب به زبان تالشی ممنوع است. تکلم به زبان تالشی در رادیو و تلویزیون نیز ممنوع میباشد و هیچ برنامهای به این زبان پخش نمیشود.
در حقیقت میتوان گفت که رژیم باکو، تالشها را در محاصرة اقتصادی، سیاسی و فرهنگی قرار داده و گام به گام و به تدریج پروژة نسلکشی تالشها را اجرا میکند. این نسلکشی سفید (بدون خونریزی) به گونهای طراحی شده است که میتوان پیشبینی کرد پس از پنجاه سال دیگر اثری از قوم تالش در ایران شمالی باقی نماند و نسلکشی تالشیها با موفقیت پایان یابد.
اما روشنفکران و نخبگان تالش به مقاومت در مقابل رژیم باکو برخاستهاند. رژیم باکو پیدرپی از دموکراسی و آزادی مطبوعات و بیان دم میزند. به گونهای که حتی نشریات ضد اسلامی در باکو منتشر میشوند و درباره پیامبر اسلام، اهل بیت(ع)، مراجع تقلید و تشیع مقالات اهانتآمیز منتشر میکنند!...
مقامات باکو مدعی هستند که اقوام ساکن در ایران شمالی از آزادی برخوردار هستند و میتوانند نشریه و کتاب منتشر کنند...
اخیراً نخبگان تالش برای نخستین بار پس از سقوط «جمهوری تالش ـ مغان» اقدام به انتشار نشریهای به نام «تالشی صدو» (صدای تالش) کردند. شماره نخست (صدای تالش) به سردبیری «نوروز محمداف» منتشر شد. در این نشریه از درج مطالب سیاسی و انتقادی پرهیز شده و تنها اخبار و مطالب ادبی به زبان تالشی درج شده بود...
به دنبال انتشار این نشریه، رژیم باکو دستگیری گستردة نخبگان و فعالان فرهنگی تالش را آغاز کرد. در نخستین اقدام، مأموران امنیتی رژیم باکو «ائلمان قلیاف» دبیر تحریریه «صدای تالش» را ربودند و با هجوم به منزل وی، رایانه و وسایل شخصیاش را به غارت بردند، «علی نصیراف» معاون مرکز فرهنگی تالش نیز در باکو از سوی افراد ناشناس ربوده شد و با گذشت چندین روز، خانوادة وی اعلام کرد که از سرنوشت نصیراف اطلاعی در دست نیست.
«نوروزمحمداف» (سردبیر صدای تالش) از نخبگان و چهرههای فرهنگی شاخص تالشها که از شهرت علمی در ایران، روسیه و مراکز تحقیقی جهان برخوردار است، دستگیر و زندانی شد...
برخی از نخبگان و فعالان فرهنگی تالش نیز که درانتشار نخستین شماره «صدای تالش» همکاری داشتند، دستگیر و زندانی شدند.
مقامات رژیم باکو از اعلام اتهام دستگیرشدگان خودداری میکنند، زیرا در ایران شمالی همه میدانند که هنگام دستگیریهای گروهی، رژیم دو اتهام صادر میکند: «تلاش برای کودتا و خیانت به میهن!» این اتهامها در حقیقت همان اتهامهایی هستند که استالین با تمسک به آنها میلیونها نفر را کشت و میلیونها نفر را در سیبری زندانی کرد. در حالی که مقامات باکو سکوت کردهاند، «رامیز محمداف» وکیل نوروزمحمداف (سردبیر زندانی صدای تالش) اعلام کرد که به گفتة مقامات امنیتی، اتهام دستگیر شدگان «خیانت به میهن!» است. اما تالشها و افکار عمومی میداند که تنها جرم دستگیرشدگان این است که تالشی هستند و جرات کردهاند برای نخستین بار طی چهارده سال اخیر و در دورة حکومت علیافها نشریهای به زبان تالشی (فارسی) منتشر کنند.
تا زمانی که ایدة ضداسلامی «پان ترکیسم و پان آذریسم» به عنوان ایدئولوژی دولتی از سوی رژیم باکو ترویج میشود و از سوی دیگر، حکومتی استبدادی در قالب این شعارها به غارت منابع کشور و چپاول ثروتهای عمومی مشغول است، طبیعی است که تقابل میان مردم ایران شمالی (اعم از آذری، تالشی، لزگی، آوار و ...) با رژیم استبدادی مرکزی ادامه یابد. و در این میان تالشها و تاتها بیش از هر قوم دیگری در ایران شمالی تحت ستم قرار دارند. زیرا آنها به زبان فارسی (تالشی) حرف میزنند...
تالشها مانند دیگر اقوام ایران شمالی هویت ایرانی و پیوندی تاریخی با ایران دارند. به نظر میرسد، حمایت معنوی و فرهنگی از تالشهای مظلوم ایران شمالی وظیفه فرد فرد ما ایرانیهاست.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٢٠ ب.ظ توسط گروه آذربان
۱۳۸۸/۱/٦
مناسبات اسرائیل و رژیم باکو
· احمد کاظمی
فروپاشی اتحاد شوروی سابق، خلأ ژئوپلیتیکی قابل توجهی در منطقه قفقاز و آسیای مرکزی که یک منطقه حائل مهم میان چین، روسیه، دنیای اسلام و اروپا میباشد، ایجاد نمود. هجوم سیاسی کشورهای غربی به منطقه قفقاز و آسیای مرکزی به ویژه پس از حادثه یازدهم سپتامبر، یادآور خاطره تلخ رقابت روسیه و انگلیس در قرن نوزدهم بر سر این منطقه میباشد که آن را در تاریخ «بازی بزرگ» نامیدهاند. اما این بار تعداد بازیگران به طور قابل ملاحظهای افزایش یافته است. امروز، علاوه بر روسیه و انگلیس، آمریکا ، چین و ترکیه، کشورهایی نظیر هند، پاکستان، عربستان، ژاپن و برخی کشورهای دیگر غربی و رژیم صهیونیستی به عنوان بازیگران جدید در این صحنه رقابت وارد شدند.
در میان این بازیگران جدید، رژیم صهیونیستی یکی از طرفهای فعال محسوب میشود. پس از فروپاشی شوروی، اسرائیلیها به منظور گسترش نفوذ در منطقه فعالانه در جستوجوی دوستان جدید میباشند. ایران شمالی، گرجستان، ازبکستان و قزاقستان در این خصوص جزء اولویتهای رژیم صهیونیستی به شمار میروند. چنانچه تجربیات گذشته و حال خاورمیانه نشان میدهد، وجود رژیم صهیونیستی در هر منطقه تنشزا میباشد. از این رو، حضور رژیم صهیونیستی در قفقاز و آسیای مرکزی نیز عامل ناامنی در این منطقه به شمار میرود. یکی از مهمترین نتایج حضور رژیم صهیونیستی در منطقه قفقاز و آسیای مرکزی که میتواند به عنوان یک عامل مهم تنشزایی و ناامنی مطرح باشد، مربوط به همکاری مشترک رژیم صهیونیستی با ترکیه و رژیم باکو است.
سابقه و روند مناسبات باکو ـ تلآویو
در حالی که هنوز اتحاد جماهیر شوروی فرونپاشیده بود، رژیم صهیونیستی برای حضور در ایران شمالی که اکثریت جمعیت آن را شیعیان تشکیل میدهد، تلاش میکرد. در این راستا نیز در سال 1369 انجمن دوستی رژیم باکو ـ رژیم صهیونیستی ایجاد شده است. از همان زمان و از طریق این انجمن، یهودیهای مقیم در ایران شمالی با جوامع یهودیان آمریکا و رژیم صهیونیستی روابط نزدیکی دارند. رؤسای جوامع یهودیان باکو بارها با رؤسای شش سازمان پیشروی یهودی آمریکا ملاقات کردهاند.
باید گفت، نفوذ رژیم صهیونیستی در رژیم باکو از دوران حکومت ملی گرایان افراطی جبهة خلق بر ایران شمالی آغاز شد. ابوالفضل ایلچی بیگ، رئیس جبهة خلق، چندان در اوهام و رؤیاهای تشکیل «توران بزرگ» از ترکیه تا چین غرق شده بود که تصور میکرد با حمایت رژیم صهیونیستی همة رویاها در آیندهای نزدیک به واقعیت خواهد پیوست!! حکومت جبهه خلق و نیز رژیم صهیونیستی در دشمنی با اسلام و ایران ، دیدگاه مشترکی داشتند و همین موضوع، زمینه حضور تلآویو در ایران شمالی را در سال 1371 هر چه بیشتر فراهم نموده بود. پس از سقوط ایلچیبیگ ، حیدر علی اف نیز با این تصور که بدون رابطه با رژیم صهیونیستی نمیتواند از حمایت آمریکا بهرهمند شود، روابط خود را با صهیونیسم بین الملل گسترش داد. به باور کارشناسان سیاسی، روابط رسمی بین رژیم باکو و رژیم صهیونیستی با سفر معاون نخست وزیر وقت رژیم صهیونیستی به باکو در 1371 آغاز شد و طی آن مقاولهنامه افتتاح سفارت رژیم صهیونیستی در باکو و قرارداد دایر کردن خط هوایی باکوـ تلآویو منعقد شد. روابط رسمی ایران شمالی و رژیم اشغالگر قدس در سال 1372 با معرفی الیزیوتواب1 به عنوان کاردار موقت رژیم صهیونیستی برقرار شد.وی یک سال بعد به عنوان سفیر رژیم صهیونیستی در باکو ارتقای مقام یافت. همکاریهای امنیتی رژیم صهیونیستی و دولت باکو به ویژه در آگوست 1995 ، با سفر هیأتی از کارشناسان امنیتی رژیم صهیونیستی به ایران شمالی برای آموزش نیروهای امنیتی رژیم باکو افزایش یافت. این روابط با سفر نخست وزیر وقت رژیم صهیونیستی به باکودر سال 1376 (29 اوت 1997) گسترش یافت. در ادامه، گروه پارلمانی به اصطلاح دوستی مشترک اسرائیل ، آمریکا و رژیم باکو در اواخر سال 1999 تشکیل شد. رضا عباداف، رئیس کمیسیون روابط بین الملل مجلس ملی ایران شمالی ، ریاست این گروه به اصطلاح دوستی را برعهده داشت. به دنبال این گونه تحرکات رژیم صهیونیستی و آمریکا، شرایط به گونهای گردید که تا چند سال پیش، مقامات باکو اظهاراتی به دور از واقعیات در مورد رژیم صهیونیستی عنوان میکردند. برای نمونه، حیدر علی اف، رئیس وقت رژیم باکو ، در سال 1380 (15 ژانویه 2001) در دیدار با ماسالخ، معاون وزیر امور خارجه اسرائیل ، در باکو تأکید کرد، در مشکل خاورمیانه موضع دولت باکو این است که رژیم صهیونیستی دوست ماست و فلسطین هم وطن اسرائیلیهاست! گفتنی است در دو ماه اول سال 2001 ، معاون وزیر امورخارجه اسرائیل دو بار از باکو دیدار کرد. حیدر علی اف همچنین در سال 1378 (دسامبر 1999 ) در دیدار با معاون وزیر امور دفاع رژیم صهیونیستی، وضعیت ارضی ایران شمالی را با وضعیت ارضی رژیم صهیونیستی یکسان دانسته و بدین ترتیب، رژیم صهیونیستی را از طرف متجاوز، به طرف مورد تجاوز قرار گرفته تبدیل نمود. الهام علی اف، رئیس جدید رژیم باکو، نیز در سال1383 (آوریل 2004 ) در سالروز تأسیس رژیم غاصب قدس، تأسیس این رژیم در سال 1327 را یک حادثه بزرگ تاریخی عنوان کرد!
به خاطر همین موضع انفعالی باکو و نفوذ ایادی رژیم صهیونیستی در ردههای عالی رتبه تصمیمگیری رژیم باکو ، با آغاز انتفاضه جدید در سرزمینهای اشغالی که با جنایات ددمنشانه نظامیان رژیم صهیونیستی علیه مردم بیدفاع فلسطین همراه است، باکو موضع سکوت را در پیش گرفت. باکو حتی چندین بار اقدامات شهادت طلبانه فلسطینیها را یک اقدام تروریستی قلمداد کرده و آن را محکوم نمود. همچنین 24 آوریل 2001 نیز با برگزاری «همایش بین المللی یهودیان قفقاز» در باکو همزمان با کنفرانس «حمایت از انتفاضه» در تهران به نوعی در راستای خواستههای رژیم صهیونیستی و آمریکا حرکت کرد. با چراغ سبز مقامات رژیم باکو هر سال مراسم روز به اصطلاح تأسیس اسرائیل و جشنواره فیلمهای اسرائیلی در ایران شمالی برگزار میشود.
یکی از مهمترین وجهههای حضور رژیم صهیونیستی در قفقاز و آسیای مرکزی که میتواند یک عامل مهم تنشزایی باشد، مربوط به همکاری مشترک اسرائیل با ترکیه و ایران شمالی به ویژه با ترکیه است. این همکاری به شدت مورد حمایت آمریکا بوده و هدف نهایی آن گسترش دادن اتحاد نظامی 1996 ترکیه و اسرائیل به ایران شمالی و منطقه قفقاز در راستای طرح به اصطلاح « خاورمیانه بزرگ» است که هدف خارج کردن اسرائیل از انزوای منطقهای را دارد.
شگردها و راهکارهای رژیم صهیونیستی برای نفوذ در رژیم باکو
در یک نگاه کلی به فعالیتهای رژیم صهیونیستی در ایران شمالی ، میتوان گفت که این رژیم به طور کلی از دو حربه برای گسترش نفوذ در رژیم باکو استفاده میکند: یکی مسائل اقتصادی و دیگری از طریق نهادهای به اصطلاح اشاعه دهنده دموکراسی.
باید گفت ، در ایران شمالی با توجه به حساسیتهایی که مسلمانان دارند، اسرائیل بیشتر کوشیده است محور حضور خود را در این کشور مسائل اقتصادی و یا همکاریهای علمی و فنی مطرح کند تا از این طریق خود را حامی توسعه این کشور نشان داده و حساسیتها را کاهش دهد. از این رو، طی سالهای گذشته کمتر شاهد بودیم که اسرائیل برخلاف آمریکا و ترکیه، آشکارا توافقنامه همکاری نظامی با رژیم باکو امضا کند. اگر چه این روند پس از حادثه یازدهم سپتامبر آمریکا و بهانه قرار گرفتن مبارزه با تروریسم تا حدودی تغییر پیدا کرده است. اسرائیل میکوشد که اهداف امنیتی و نظامی خود را در ایران شمالی از راههای بسیار پنهان و در پوششهای اقتصادی دنبال کند. برای نمونه، به بهانه کشاورزی، اراضی جنوبی ایران شمالی را در نزدیکی مرز ایران اجاره کند و دستگاههای شنود و جاسوسی در آنها مستقر نماید.
طی سالهای گذشته ، نفوذ اقتصادی اسرائیل در رژیم باکو نیز از دو طریق صورت گرفته است: نخست اینکه، دولت نامشروع اسرائیل خود اقدام به عقد قرارداد با دولت علیاف کرده است. همانند قرارداد اجاره صدها هکتار از زمینهای کشاورزی این کشور به ویژه در نزدیکی مرزهای ایران و همچنین قرارداد شرکت هواپیمایی دولتی ایران شمالی موسوم به «آزال» با شرکت هواپیمای رژیم صهیونیستی موسوم به «عل عال» در اواسط شهریور 1380 در خصوص برقراری خط پرواز بین باکو ـ تلآویو.
دوم ، از طریق عقد قراردادهای ظاهراً اقتصادی میان شرکتهای اسرائیلی با شرکتهای وابسته به رژیم باکو. در این خصوص میتوان به قراردادی که سال 1381 در خصوص ساخت دستگاه کولر میان دو شرکت معروف اسرائیل و ایران شمالی منعقد شد، اشاره نمود. در راستای این روند، اتحادیه تجاری باکو ـ تلآویو به ریاست ادوارد چرنین تأسیس شده است. اسرائیل طی سالهای پس از فروپاشی شوروی کوشیده است پیوندهای اقتصادی خود را با دولت باکو گسترش دهد. گسترش روابط اقتصادی با ایران شمالی به ویژه در بخش کشاورزی، آبیاری، مدیریت آب و کشت پنبه در سرلوحه اقدامات اقتصادی اسرائیل در این منطقه قرار دارد. اسرائیل میکوشد با گسترش اختاپوس مانند نفوذ اقتصادیاش در منطقه ، به تدریج عمق استراتژیک نفوذ خود را در این منطقه افزایش دهد. در این راستا، اسرائیل علاقهمند به پیشرفت مسائل انرژی منطقه در چارچوب منافع آمریکاست. چنانچه بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر وقت اسرائیل ، در دیدار 29 اوت 1997 با رئیس وقت دولت باکو، این کشور را یک تدارک دهنده نفت اسرائیل توصیف کرد و بر پیشبینی یک پروژه ، با اضافه کردن خط لولهای به خط لوله باکوـ جیحان از زیر دریا به اسرائیل تأکید نمود. اشموئل راویل، نماینده بخش سوم وزارت امور خارجه اسرائیل ، نیز طی سخنانی درکنفرانسی که به همت Caspian Integration Club در تاریخ 29 آوریل 2004 در مرکز بین المللی مطبوعات باکو برگزار شد، با اشاره به پتانسیلهای موجود در همکاریهای بین باکو و تلآویو ، عامل نفت را مهم خواند و گفت که با تحقق طرح باکو ـ تفلیس ـ جیحان موفقیتهای بسیاری به دست خواهد آمد.
از جمله دیگر راهکارها و شگردهای رژیم صهیونیستی برای گسترش نفوذ در کشورهای قفقاز به ویژه در رژیم باکو، غیر از تشکیل بنیادهای به ظاهر خیریه یهودی که در میان حدود یک میلیون آواره جنگ قرهباغ فعالیت میکنند تأسیس مراکز به اصطلاح اشاعهدهنده دموکراسی در ایران شمالی است. طرح ماشاو، باشگاه سلام ـ شالوم و بنیاد سوروس از جمله ابزارهای دیگر نفوذ رژیم صهیونستی در باکو میباشد.
باشگاه صهیونیستی سلام ـ شالوم مجری طرح ماشاو در ایران شمالی است. طرح ماشاو که یکی از ابزارهای نفوذ رژیم صهیونیستی در کشورهای مختلف محسوب میگردد، از سال 1372 در ایران شمالی توسط رژیم صهیونیستی اجرا میشود. گفته میشود برنامه ماشاو توسط رژیم صهیونیستی از سال 1337 در کشورهای مختلف جهان با هدف آموزش هزاران نفر در سال، اجرا میگردد. مقامات رژیم صهیونیستی مدعی هستند که هدف از اجرای این برنامه، آشنا کردن کشورها با توسعه فناوری رژیم صهیونیستی و توانایی علمی و اقتصادی این رژیم و تبادل تجربیات در زمینههای علمی، آموزشی و تحصیل و امور فرهنگی و کشاورزی است. اما از دید کارشناسان، برنامه ماشاو اهداف دیگری دنبال میکند. در واقع رژیم صهیونیستی از این گونه برنامهها و به بهانه تبادل اطلاعات علمی و فعالیتهای اقتصادی ، به عنوان پوششی برای رسیدن به اهداف توسعه طلبانه خود به ویژه در کشورهای خاورمیانه استفاده میکند. با توجه به حساسیتی که کشورهای اسلامی نسبت به رژیم صهیونیستی وجود دارد، این رژیم همواره سعی دارد حضور خود را در این کشورها با بهانههای اقتصادی و یا به بهانه اشاعه دموکراسی توجیه کند. حال آنکه این رژیم خود مصداق تروریسم دولتی و بزرگترین نقض کننده حقوق بشر در جهان است. برنامه ماشاو مدعی کمکهای علمی ـ اقتصادی به کشورهایی نظیر ایران شمالی است. همان گونه که بنیاد صهیونیستی سوروس نیز مدعی تلاش برای اشاعه دموکراسی است. حال آنکه نگاهی گذرا به روند فعالیت این گروهها نشان میدهد که آنها در اصل اهداف دیگری را دنبال میکنند.
باید گفت، ماشاو یک سازمان و تشکیلات صهیونیستی است که دارای ابعاد مختلف اقتصادی، فرهنگی ، سیاسی و اجتماعی میباشد. این سازمان با حمایتهای آشکار و پنهان رژیم صهیونیستی اداره میشود و وظیفه عمده آن، استخدام نخبگان ومقامات کشورهای اسلامی برای خدمت به اهداف اسرائیل و یهود میباشد. رژیم صهیونیستی با فعال کردن سازمانهای صهیونیستی مانند ماشاو و سوخنوت در ایران شمالی و ایجاد تشکلهایی مانند انجمنهای دوستی کوشش میکند تا نه تنها مانع از حمایت مسلمانان ایران شمالی از ملت فلسطین شود، بلکه فضایی به وجود آورد که موجودیت نامشروع اسرائیل نیز مانند موجودیت سایر کشورهای جهان قانونی تلقی شود ایران شمالی کشوری اسلامی و شیعی و دارای پیوندهای عمیق تاریخی، مذهبی، فرهنگی و قومی با ایران و جهان اسلام است. رژیم صهیونیستی با فعال کردن سازمانهای صهیونیستی مانند ماشاو و سوخنوت در این کشور به دنبال تقویت گروههای ضد اسلامی، تضعیف باورهای اسلامی و گروههای مخالف رژیم صهیونیستی در ایران شمالی است.
طی سالهای اخیر، باشگاه سلام ـ شالوم مجری برنامه ماشاو در ایران شمالی با شیوههای مختلف از جمله کمکهای مالی و وعدههای متعدد به خانوادههای فقیر، برگزاری مراسمهای مختلف به تبلیغ یهودیت در ایران شمالی پرداخته و کوشش میکند با جذب مسلمانان این کشور، آمار یهودیان را افزایش دهند. گفتنی است آنها ایران شمالی را یکی از خاستگاههای اصلی قوم یهود معرفی میکنند. تبلیغ رژیم صهیونیستی و انحراف افکار عمومی از جنایات رژیم صهیونیستی در سرزمینهای اشغالی از جمله محورهای فعالیت باشگاه سلام ـ شالوم در ایران شمالی است . در این راستا نیز هر سال برنامه موسوم به «روز اسرائیل» با تلاش مشترک سفارت اسرائیل در باکو و سازمان جهانی یهودی «سوخنوت» و باشگاه سلام ـ شالوم برگزار میشود. در این میان، تلاشهای باشگاه سلام ـ شالوم برای نفوذ در سیستم آموزشی ایران شمالی و حضور در مدارس، حاکی از تلاش رژیم صهیونیستی برای تأثیرگذاری روی نسل جوان این کشور و ترویج تفکرات صهیونیستی در میان آنهاست.
باشگاه سلام ـ شالوم به بهانه کمکهای تحصیلی به ایران شمالی و در چارچوب برنامه ماشاو هر سال در مدارس باکو و دیگر شهرستانهای این منطقه، مراسمی را برگزار و در حاشیه آن غرفه اسرائیل را به نمایش میگذارد. در این مراسم از به اصطلاح موقعیت جغرافیایی و تاریخ اسرائیل ، همچنین فرهنگ و آداب و رسوم آن گفتوگو میشود. حال آنکه رژیم نامشروع صهیونیستی با غصب اراضی اجدادی فلسطینیان ایجاد شده و اساساً موجودیت آن مشروع نیست. با وجود این، باشگاه سلام ـ شالوم به دنبال گسترش فعالیتهای خود در ایران شمالی است. در این راستا نیز فرهاد رحمان اف، رئیس باشگاه سلام ـ شالوم، طی سخنانی در گردهمایی سال 1384(فوریه سال 2005) این باشگاه تأکید کرد، این باشگاه در چارچوب برنامه ماشاو سمینارهایی با هدف رفع مشکلات جوانان ایران شمالی تشکیل داده است و به مبادله دانش آموز میان تلآویو و باکو کمک میکند. این در شرایطی است که برخی از نشریات ایران شمالی از دست داشتن رژیم صهیونیستی در قاچاق کودکان در باکو خبر دادهاند.
تاکنون بیش از، سیصد تن در ایران شمالی در چارچوب برنامه ماشاو آموزش دیدهاند. رژیم صهیونیستی در شرایطی ادعای کمکهای علمی و اقتصادی به کشورهای مختلف از جمله رژیم باکو را دارد که پروژة نسلکشی ملت فلسطین توسط رژیم صهیونیستی وارد مرحلهای شده است که در آن با حمایت سیاسی آمریکا، تظاهرکنندگان بیدفاع فلسطینی با موشک و هلیکوپترهای جنگی به خاک و خون کشیده میشوند. در واقع طی سالهای اخیر، رژیم صهیونیستی در ایران شمالی نیز به دنبال منافع صرف خود بوده و کوشیده است در چارچوب نهادها و مؤسسات مختلف در همة بخش حساس این کشور نفوذ کند. رژیم صهیونیستی همواره از تقویت گروههای اسلامی در قفقاز و آسیای مرکزی به ویژه ایران شمالی و آشکار شدن جنایات این رژیم برای مردم باکو نگران بوده و از همگرایی ایران شمالی با کشورهای منطقه ناخرسند است. طی سالهای اخیر، این رژیم نه تنها در عمل به حل معضلات اقتصادی ایران شمالی کمک نکرده، بلکه کوشیده است از مسائل اقتصادی در جهت رسیدن به اهداف سیاسی استفاده کند. نهادهایی نظیر ماشاو، سوخنوت، سوروس و بنیاد مارشال هر کدام نهادهایی هستند که با ظاهری جذاب و شعارهای فریبنده، مسئول اجرای بخشی از اهداف توسعه طلبانه رژیم صهیونیستی در ایران شمالی ، زدودن هویت ملی ـ اسلامی این کشور و وابسته کردن آن به رژیم صهیونیستی هستند. در این میان، افزایش فعالیتهای باشگاه سلام ـ شالوم در ایران شمالی به موازات افزایش تحرکات سوورس صورت میگیرد.
بنیاد صهیونیستی ـ آمریکایی سوروس نیز از جمله پوششهای رژیم صهیونیستی برای نفوذ در ایران شمالی است. برای اولین بار بیشتر در سال 1376 و در جریان بحران ورشکستگی مالی و اقتصادی کشورهای جنوب شرق آسیا نام بنیاد سوروس بر سر زبانها افتاد. در این بحران بیشتر کشورهای عضو آ. سه . آن به ویژه اندونزی و مالزی، تحت اقداماتی که سوروس انجام داده بود، متضرر شدهاند. به باور کارشناسان ، بنیاد سوروس با داشتن پشتوانه مالی و سیاسی به عنوان یکی از ابزار فشار و نفوذ آمریکا و رژیم صهیونیستی در مناطق مختلف ایفای نقش میکند. این بنیاد از طریق ارتباط با احزاب مخالف، مطبوعات و جمعیتها و سازمانهای منتقد دولت در کشورهای مورد نظر، سعی در برآوردن اهداف واشنگتن و تلآویو دارد. ایران شمالی از جمله کشورهای قفقاز است که بنیاد سوروس بلافاصله پس از فروپاشی شوروی به دلایل مختلف کوشید حضور خود را در این کشور افزایش دهد: نخست اینکه، ایران شمالی تنها کشور اسلامی در قفقاز محسوب میشود. دوم اینکه، این کشور با داشتن منابع قابل توجه انرژی به عنوان یک کشور ثروتمند در قفقاز و دارای موقعیت استراتژیک شناخته میشود. در چنین شرایطی است که پس از روی کار آمدن حیدر علی اف در سال 1373، بنیاد سوروس نیز فعالیتهای خود را در این کشور گسترش داد و انستیتو جامعه باز سوروس با ادعای اشاعه دموکراسی در ایران شمالی فعالیت خود را در این کشور اسلامی آغاز کرد. بنیاد سوروس همسو با اهداف رژیم صهیونیستی برای از هم پاشیدن بنیانهای اجتماعی و مذهبی در این کشور نیز فعالیت میکند. در راستای سیاست نفوذ رژیم صهیونیستی، روزنامه 525 در 24 آوریل 2004 خود نوشت: «گردهمایی تأسیس جمعیت دوستی جوانان اسرائیل و ایران شمالی (جمهوری آذربایجان) با حضور نمایندگان سازمان بین المللی یهودی سوخنوت و کارمندان سفارت اسرائیل برگزار شد. هدف این جمعیت توسعه دادن به ارزشهای تاریخی، ملی و معنوی میان ملتهای ایران شمالی و اسرائیل است». در واقع تأسیس این گونه جمعیتها و انجمنهای دوستی از جمله دیگر شگردهای رژیم صهیونیستی برای گسترش نفوذ در ایران شمالی است.
اهداف رژیم باکو از مناسبات با تل آویو
مقامات باکو اهداف متعدد سیاسی، اقتصادی و امنیتی و نظامی از گسترش مناسبات با رژیم صهیونیستی دنبال میکنند.
این کشور همواره امیدوار بوده است که با گسترش مناسبات با رژیم صهیونیستی، ضمن افزایش سرمایهگذاری شرکتهای اسرائیلی در ایران شمالی از کمکهای مالی تلآویو بهرهمند شوند. در این راستا، حیدر علی اف اعلام کرد که درهای این کشور بر روی سرمایهگذاران و کارفرمایان اقتصادی اسرائیل گشوده است. علی اف سطح همکاریهای اقتصادی بین باکو و تلآویو را در طول سالهای اخیر، گسترش یافته توصیف و تأکید کرده بود که رهبری کشور از ارائه هرگونه ابتکاری در این زمینه استقبال و آن را بررسی خواهد کرد. این در شرایطی است که طی سالهای اخیر، رژیم صهیونیستی نه تنها فناوری جدید به باکو منتقل نکرده است و به رغم دریافت امتیازات فراوان، سرمایهگذاریهای سودمندی در این منطقه به عمل نیاورده است، بلکه برخی از شرکتهای اسرائیلی در جمهوری خودخوانده قرهباغ و در اراضی اشغالی ایران شمالی فعال هستند و عملاً از جداییطلبان قرهباغ حمایت میکنند. ضمن اینکه به رغم همکاری استراتژیکی که ترکیه با اسرائیل داشته است، در جریان بحران شدید مالی سال 1380 ترکیه، رژیم صهیونیستی حاضر نشد که کمک مالی در اختیار آنکارا قرار دهد و کمک مالی را منوط به تصاحب اراضی در ترکیه کرد، چه برسد به رژیم باکو که اساساً در مقایسه با ترکیه اهمیت کمتری برای رژیم صهیونیستی دارد.
از لحاظ سیاسی به زعم مقامات باکو، گسترش مناسبات با رژیم صهیونیستی نه تنها زمینهساز همگرایی بیشتر باکو با غرب است، بلکه زمینه را برای فشار بیشتر به ارمنستان در مناقشه قرهباغ فراهم میسازد. البته مقامات ایروان نیز همواره در این خصوص ابراز نگرانی کردهاند. برای نمونه، روبرت شوگاریان، معاون وزیر امور خارجه ارمنستان، گفته است که اسرائیل ، ایران شمالی و ترکیه در صدد ایجاد اتحاد سهگانهای در منطقه هستند که میتواند با منافع ایروان در تضاد باشد. وی تأکید کرده است: « نباید با بهانه قراردادن حادثه یازدهم سپتامبر اتحادهای سه گانه و چهارگانه در جهان و منطقه قفقاز ایجاد کرد». این در شرایطی است که در عمل اساساً پس از روی کار آمدن حزب عدالت و توسعه در ترکیه و رویکرد نسبتاً واگرایانه این حزب به تلآویو ، اتحاد سه جانبه ترکیه، ایران شمالی و رژیم صهیونیستی رنگ باخته است و اساساً ترکیه خود به دنبال عادیسازی مناسبات با ارمنستان برای کاهش فشار آمریکا و اتحادیه اروپا و مسکوت گذاشتن مسئله کشتار 1915 ارامنه توسط ترکهای عثمانی است. از سوی دیگر، ارمنستان نیز با اسرائیل مناسبات قابل توجهی دارد و این روابط بیشتر جنبه گسترش ارمنیگرایی و یهودیگرایی به خود گرفته است؛ به طوری که لابی ارمنی و یهودی در آمریکا دارای نفوذ و قدرت قابل ملاحظهای هستند و ارتباط خوبی با یکدیگر دارند. در چنین شرایطی نیز به رغم اینکه دم از مناسبات نزدیک رژیم باکو و رژیم صهیونیستی زده میشود، رژیم صهیونیستی حتی یک بار نیز در رأیگیری مجمع عمومی سازمان ملل، به تمامیت ارضی ایران شمالی رأی ممتنع نداده است. این رأیگیریها از سال 1379(2000 )دسامبر هر سال میلادی انجام میشود.
در واقع، رژیم صهیونیستی به واسطه ملاحظاتی که نسبت به ارمنستان دارد، از فروش تسلیحات نظامی به باکو خودداری میکند. برای نمونه، ایران شمالی از سالها پیش به بهانه تأمین امنیت خط لوله نفتی باکو ـ تفلیس ـ جیحان برای خرید هواپیماهای بدون سرنشین رژیم صهیونیستی از نوع «هرمس 500 » با تلآویو گفت و گو میکند. این هواپیمای دو موتوره به «پیمان نقرهای» معروف بوده و قادر است با سرعت 210 کیلومتر در ساعت در ارتفاع ده هزار متری زمین پرواز کند، اما رژیم صهیونیستی به بهانههای مختلف از این اقدام طفره میرود.
در واقع، گذشت بیش از یک دهه از مناسبات باکو و رژیم صهیونیستی نشان میدهد که باکو به اهداف خود از این مناسبات دست نیافته است. برای نمونه، تلآویو طی سالهای گذشته به رغم درخواستهای مکرر رئیس جمهور ایران شمالی کمکی به لغو مصوبه 907 کنگره آمریکا یا مصوبه تحریم مالی ایران شمالی نکرده است. این مصوبه در سال 1371 با اعمال نفوذ لابی ارامنه در آمریکا به تصویب رسید و ایران شمالی را از کمک مالی بلاعوض آمریکا به بهانه اینکه ایران شمالی ، ارمنستان را محاصره اقتصادی کرده است، محروم میکند. این مصوبه از سال 1379 و به دنبال قرار گرفتن باکو در ائتلاف ضد تروریسم به حالت تعلیق درآمده است. حال آنکه مقامات باکو با دادن امتیازات مختلف به رژیم صهیونیستی امیدوار بودند که با اعمال نفوذ لابی یهودی این مصوبه لغو شود تا دست کم ادعای راهبردی بودن مناسبات باکو ـ واشنگتن در ظاهر مشکلی نداشته باشد. این در شرایطی است که رژیم صهیونیستی همواره از موضع زیاده خواهانه با دولت باکو برخورد کرده است؛ به طوری که آرکادی میلمان، سفیر وقت صهیونیستی، در سال 1379 در درگیری لفظی با واحد مصطفی اف، مدیر شبکه آ. ان . اس، به طور بیشرمانه از مردم ایران شمالی به عنوان برده رژیم صهیونیستی نام برد. اخباری نیز همواره بر انتقال جوانان ایران شمالی برای انجام کارهای پست و نیز دست داشتن رژیم صهیونیستی در قاچاق انسان و تجارت فحشا در این کشور همواره توسط مطبوعات باکو منتشر شده است. رژیم صهیونیستی همچنین با مواضع دوگانه نشان داده است که لاینحل ماندن مناقشات قومی و اراضی منطقه قفقاز جنوبی را عاملی برای افزایش حضورش در منطقه میداند. از این رو باید گفت، حضور رژیم صهیونیستی در منطقه قفقاز یکی از عوامل ناامنی و تنشزایی در این منطقه است.
اهداف تلآویو از مناسبات با رژیم باکو
باید گفت طی یک دهه گذشته، رژیم نژادپرست اسرائیل از جمله بازیگرانی بوده است که به دلایل متفاوت کوشیده است تا به هر نحو ممکن، نفوذ خود را در منطقه قفقاز به ویژه ایران شمالی گسترش دهد. اقدام به توصیه بن گوریون مبنی بر لزوم توسعه روابط اسرائیل با کشورهای غیر عربی نزدیک به خاورمیانه، وجود ذخایر عظیم انرژی در ایران شمالی و انتقال یهودیان این کشور به سرزمینهای اشغالی، بخشی از دلایل تلاش اسرائیل برای گسترش نفوذ در باکو است.
یکی از مهمترین دلایل تلاش اسرائیل برای نفوذ بیشتر در ایران شمالی وجود مرز طولانی و منحصر به فرد این کشور با ایران به عنوان کشوری که تلآویو بارها آن را مهمترین دشمن اسرائیل عنوان کرده است، میباشد. ایران شمالی، به خاطر داشتن اشتراکات فراوان با ایران و علاقه و ارادت مردم این سرزمین به ایران، به شدت اسرائیل را نگران ساخته است. از این رو نیز هرگاه گامی برای گسترش مناسبات ایران و باکو برداشته میشود، محافل وابسته به صهیونیسم در ایران شمالی تلاش میکنند که با تبلیغات منفی در مناسبات دو کشور خلل ایجاد کنند. این موضوع در سفر سال 2004 آقای سید محمد خاتمی، رئیس جمهوری وقت ایران، به باکو و نیز در سفر سال 2005 الهام علی اف، رئیس جمهور ایران شمالی ، به تهران قابل لمس بود. اساساً سیاست ایران ستیزی در رژیم باکو و تخریب وجهه ایران در این کشور و طرح مسائلی نظیر اتحاد (به اصطلاح) آذربایجان شمالی و جنوبی! و فعالیت گروهکهایی نظیر باب با حمایتهای مالی و معنوی رژیم صهیونیستی در ایران شمالی صورت میگیرد. جمهوری اسلامی ایران به دلیل پیوندها و امتیازهای تاریخی، فرهنگی و جغرافیایی که با منطقه آسیای مرکزی و قفقاز دارد، برای حضور در منطقه از موقعیت مناسبی برخوردار است. طبیعی است حضور همه جانبه ایران در منطقه به عنوان اصلیترین کشور مخالف رژیم صهیونیستی، وزنه را به سود جبهه ضد اسرائیلی در جهان تغییر خواهد داد. در نتیجه، مقابله با حضور ایران در منطقه یکی از اهداف امنیتی تنشزای اسرائیل در منطقه قفقاز و آسیای مرکزی میباشد. رژیم صهیونیستی کوشش میکند تا ایران را خطری برای دولت باکو نشان دهد و با استفاده از این سیاست فریبآمیز، ایران شمالی را برای همکاری گستردهتر با خود همراه سازد. این در شرایطی است که ایران همواره حامی دولت باکو بوده و حمایتهای سیاسی تهران از باکو در مجامع بین المللی و نیز کمکهای اقتصادی ایران به دولت باکو چه در چارچوب کمیته امداد و چه خارج از آن شاید با هیچ کشور دیگری قابل مقایسه نباشد. گفته میشود، رژیم صهیونیستی برای تبلیغات ضد ایرانی حتی مطبوعات را در باکو اجاره میکند. سفارت اسرائیل در باکو با پرداخت مبلغ قابل توجهی پول به مطبوعات باکو، آنها را به انتشار اخبار کذب علیه ایران ترغیب میکند. برای نمونه، در سال 1384 یکی از مسئولان سفارت اسرائیل در باکو طی ملاقاتهای جداگانهای با مدیران روزنامههای باکو، مقالهای بیاساس درباره واگذاری منطقه مغان ایران به ارمنستان را به همراه یک چک بانکی به عنوان کمک مالی اسرائیل به مطبوعات باکو تحویل داده است. هدف اسرائیل از این اقدام ، تحریک افکار عمومی علیه ایران میباشد. برخی از روزنامههای باکو از انتشار خبر مجعول مذکور در ازای دریافت پول خودداری کردهاند، اما تعدادی از مطبوعات باکو از همکاری کامل خود با سفارت اسرائیل خبر داده و مقاله مذکور را به همراه داستانسازیهای جانبی منتشر کردهاند.
از مهمترین اهداف اسرائیل در باکو ، تلاش برای مقابله با گسترش اسلامگرایی است. منطقه قفقاز به ویژه ایران شمالی به دلیل شرایط فرهنگی و تاریخی که از آن برخوردار است، بستر مناسبی برای رشد گرایشهای اسلامگرایانه دارد. از همان اوایل به استقلال رسیدن جمهویهای قفقاز، نگرانی قدرتهای جهانی و منطقهای مخالف گرایشهای اسلامی، به تلاش برای ریشهکن کردن این نوع گرایشها در منطقه منجر شد. در این میان ، اسرائیل که رشد جریانهای اسلامی در هر نقطه از جهان را مخالف موجودیت و حیات خویش میداند، تلاش برای مقابله با اسلامگرایی در قفقاز را از اهداف اساسی خود برای نفوذ در این منطقه قرار داده است. برقراری و گسترش روابط با دولتهای لائیک جمهوریهای منطقه قفقاز در راستای تحقق بخشیدن به این هدف صورت میگیرد. البته اسرائیل در پیگیری سیاست مقابله با اسلام خواهی در منطقه از پشتیبانی و حمایت برخی دولتهای منطقهای و فرامنطقهای نیز برخوردار است. رژیم صهیونیستی در کنار مقابله با اسلام گرایی در ایران شمالی ، به دنبال تقویت فرقههای ضالّه در این کشور با استفاده از خلأهای متعدد موجود در باکو نیز است. در این راستا، تبدیل کردن باکو به پایتخت بهاییها مورد توجه تلآویو است.
در سال 1384 فاش شد که بنا به توافقات صورت گرفته میان مقامات اسرائیل و ایران شمالی ، باکو به مرکز فعالیت فرقه بهاییت تبدیل میشود. پس از پیگیری سفارت اسرائیل در باکو و کسب مجوز مقامات ایران شمالی ، انجمن بهاییان، فعالیت خود را در ایران شمالی عملاً آغاز کرده است. در عین حال محافل وابسته به صهیونیستها مارس 1384، اولین لژ فراماسونری را در ایران شمالی تشکیل دادند.
یکی از اهداف امنیتی اسرائیل در منطقه قفقاز، گسترش فضای امنیتی خود است. عدم مشروعیت سیاسی اسرائیل در میان بسیاری از کشورهای خاورمیانه سبب شده است تا اسرائیل فضای مناسبی برای تحرک لازم در منطقه را نداشته باشد. در چنین شرایطی، حضور در منطقه قفقاز و آسیای مرکزی با توجه به ویژگیهای ژئوپلیتیکی خاصی که این منطقه دارد، انتخاب مطلوبی برای اسرائیل محسوب میشود. در این راستا، تلاش برای جلب همکاری جمهوریهای آسیای مرکزی و قفقاز در مجامع بین المللی ، کاهش فشارها علیه اسرائیل ، خارج کردن خود از بحران مشروعیت سیاسی، جلوگیری از تشکیل جبهه ضد اسرائیلی در منطقه و گسترش سطح تماس با برخی کشورهای اسلامی به منظور ایجاد تفرقه میان آنها، از جمله اهداف اسرائیل در قفقاز محسوب میشود. تسلط بر منابع انرژی ایران شمالی و مشارکت در پروژههای سودآور اقتصادی ایران شمالی نیز از جمله اهداف رژیم صهیونیستی است.
یکی دیگر از اهداف اسرائیل در قفقاز و آسیای مرکزی از جمله ایران شمالی ، تسهیل مهاجرت یهودیان این منطقه به فلسطین اشغالی به طور خاص و یهودیان مقیم اتحاد جماهیر شوروی سابق به طور عام میباشد. این موضوع از ترس تلآویو در خصوص نابرابر شدن شدید جمعیت فلسطینی نسبت به یهودیان ناشی میشود. این نگرانی به ویژه از سال 1380 با آغاز انتفاضه جدید مردم فلسطین و افزایش میزان مهاجرت یهودیان از سرزمینهای اشغالی (پدیده مهاجرت معکوس) بیشتر شده است. به ادعای ایتان نایه، سفیر سابق رژیم صهیونیستی در باکو، حدود هشتاد هزار یهودی در ایران شمالی زندگی میکنند. حال آنکه یهودیان که اغلب در شمال ایران شمالی زندگی میکنند، تعدادشان در این منطقه پانزده هزار نفر است. به گفته مقامات ایران شمالی نیز از سال 1370 تاکنون (2005 )، بیش از پنج هزار نفر از یهودیان مقیم در شمالی غربی این کشور به ویژه از شهرستان قوبا به فلسطین اشغالی مهاجرت کردهاند. البته آمارهای متناقضی در این خصوص عنوان شده است. گفته میشود در طول این سالها از سراسر شوروی سابق، بیش از نیم میلیون یهودی به فلسطین اشغالی مهاجرت کردهاند. براساس آمار اداره ارقام رژیم صهیونیستی در این سال از گرجستان 743 نفر، از ارمنستان 101 نفر، از ترکمنستان 157 نفر، از ازبکستان 2030 نفر، از قزاقستان و 98 نفر، از قرقیزستان 2750 نفر، از تاجیکستان 47 نفر، از مولداوی 954 نفر، از اوکراین 14028 نفر، از روسیه 10849 نفر، از روسیه سفید 1988 نفر و از کشورهای بالتیک نیز 668 نفر به فلسطین اشغالی مهاجرت کردهاند. رژیم صهیونیستی تلاش دارد قشر تحصیل کرده ونخبه یهودیان ایران شمالی را به فلسطین اشغالی بفرستد و از سایر یهودیان این کشور نیز برای اهداف جاسوسی استفاده کند. در این راستا نیز ارتقای جایگاه یهودیان و ترویج تفکرات صهیونیستی در ایران شمالی از جمله اهداف رژیم صهیونیستی میباشد. کنفرانس یهودیان ایران شمالی در سال 1380 نیز با چنین هدفی در باکو برگزار شد. اسرائیل با بهرهگیری از اقلیت یهودی ساکن و بیشتر در چارچوب فعالیتهای اقتصادی در جمهوری قفقاز از آنان به عنوان اهرم نفوذ برای ترویج اندیشههای صهیونیستی استفاده میکند. تبلیغ یهودیت در ایران شمالی نیز از جمله نتایج مناسبات باکو با رژیم صهیونیستی است. مؤسسات اسرائیلی با شیوههای مختلف از جمله کمکهای مالی به خانوادههای فقیر وگرسنه، برگزاری مراسمهای مختلف سخنرانی و ... به تبلیغ یهودیت در ایران شمالی پرداخته و کوشش میکنند با جذب مسلمانان مستضعف، تعداد یهودیان را در این کشور افزایش دهند. یهودیان ، ایران شمالی را یکی از خاستگاههای اصلی قوم یهود معرفی میکنند!
از این رو میتوان گفت، ایران شمالی جایگاه خاصی در سیاست خارجی رژیم صهیونیستی دارد و حتی مقامات تلآویو نیز بر آن اذعان کردهاند. برای نمونه، رومان برونفمان، عضو پارلمان اسرائیل و رئیس هیأت اسرائیلی شرکت کننده در مراسم تدفین حیدر علی اف، در سال 1382 با تأکید بر اینکه حیدر علی اف شخصی بود که ایران شمالی را به کشوری معاصر، غربگرا و کشوری تبدیل کرد که به سرعت توسعه مییابد، افزود که اسرائیل جایگاه خاصی را در سیاست خارجی خود به باکو اختصاص داده و تصمیم مبنی بر اعزام کمیسیون ویژه به باکو نمایانگر احترام عمیق به حیدر علی اف میباشد که کارهای زیادی برای تحکیم روابط دو جانبه انجام داده است.
به باور کارشناسان سیاسی، نیاز جمهوریهای منطقه قفقاز به سرمایه و تکنولوژی ، وجود رهبران لائیک در منطقه، سانسور جنایات رژیم تروریستی اسرائیل در رسانههای جمعی منطقه و وجود جمعیت یهودیان در منطقه قفقاز و آسیای مرکزی، از عوام تسهیل کننده حضور اسرائیل در قفقاز جنوبی است. اسرائیل با همیاری ترکیه و آمریکا اهداف توسعه طلبانهای در منطقه قفقاز دنبال میکند که بخشی عمده از آنها برای منزوی کردن ایران و روسیه و جلوگیری از شکلگیری و تثبیت همکاریهای جمعی در منطقه و استفاده از اراضی کشورهای منطقه برای انجام اقدامات ضد امنیتی است. اغلب اهداف اسرائیل در منطقه قفقاز جنوبی تنشزا بوده و ترتیبات امنیتی این منطقه را پیچیده میسازد. در واقع رژیم صهیونیستی بنا بر ماهیت جنگطلبانه خود، وضعیت نه جنگ نه صلح در منطقه را زمینه مناسبی برای حضور در این منطقه میداند و در این راستا نیز تلاش میکند. تحرکات مشکوک اسرائیل در رابطه با مناقشات آبخازیا و اوستیای جنوبی و قرهباغ از جمله ارتباط با دولتهای خود خوانده مناطق و رأی ممتنع به تمامیت ارضی ایران شمالی در سازمان ملل نشان دهنده این امر است . حتی تلاشهای اقتصادی اسرائیل در منطقه قفقاز نیز ماهیتی سیاسی و امنیتی دارند.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱۸ ب.ظ توسط گروه آذربان
۱۳۸۸/۱/٦
آذربایجان و توطئه های بیگانگان
· مهرداد آذری
موقعیت سوقالجیشی ایران و منابع ثروت آن از دو قرن پیش بدین سواستعمارگران شرق و غرب را متوجه این سرزمین نموده و بسیاری از گرفتاریها و بدبختیهای ما، حاصل توطئهها و مداخلات بیگانگان برای سلطه بر این سرزمین و غارت ثروت و منابع بوده است.
در طول قرن نوزدهم میلادی ایران صحنة رقابت و تاخت و تاز سه قدرت بزرگ استعماری عصر یعنی روس و انگلیس و عثمانی بود، تا اینکه در اوائل قرن بیستم روس و انگلیس برای تقسیم منافع خود در ایران به توافق رسیدند و قرارداد معروف 1907 را که به قول سرپرسیسایکس ـ مورخ بریتانیایی ـ نوعی « تسویه حساب بین بریتانیا و روسیه در آسیا » بود به امضا رساندند. سر پرسی سایکس در کتاب خود به نام «تاریخ ایران» که موجب شهرت او در انگستان شد، قسمتهائی از این قرارداد را که مربوط به ایران است به شرح زیر نقل کرده است:
«نظر به اینکه دولت بریتانیای کبیر و دولت روسیه خواهشمند پرهیز و اجتناب از موجبات مناقشات بین منافع و فوائد متعلقة خودشان در بعضی نواحی ایرانند... با هم اتفاق نمودهاند که از جلب و تحصیل هر گونه امتیاز از مناطقی که متصل یا مجاور منطقة دولت دیگر است خودداری نمایند... نواحی مصرحه در قرارداد از آن جهت به طور وضوح تعیین میشوند تا در آینده از پیشامد هرگونه سوء تفاهمی اجتناب شود و همچنین به هیچوجه وضعیتی ایجاد نشود که در نتیجه برای دولت ایران اشکالی فراهم سازد...
دولتین در امضای قرارداد با کمال استحکام اصل اساسی استقلال و تمامیت ارضی ایران را مراعات کرده و کاملاً محترم داشتند. منتها منظور قرارداد اجتناب از هر گونه سوءتفاهم درموضوع کارهای ایران از نظر امضا کنندگان بوده است. دولت اعلیحضرت شاهنشاه قانع خواهد شد که قرارداد امضا شده بین روس و انگلیس به هیچوجه مانع پیشرفت و ترقی و امنیت و تعالی آتی ایران به نیکوترین وجهی نخواهد بود.
دو منطقة مصرحه بدین ترتیب میباشند: خط منطقه روسها از قصر شیرین شروع شده پس از عبور از اصفهان و یزد و خاف [خواف] در منطقهای که مرز ایران و افغان و روسیه یکدیگر را قطع میکنند خاتمه مییابد. خط منطقه انگلیس از مرز افغان شروع شده پس از عبور از قازیک، بیرجند، کرمان به بندرعباس منتهی میشود».(1)
سر پرسی سایکس که گویا این کتاب را برای ایرانیها تالیف کرده (و نکته جالب توجه و شگفت انگیز اینکه ترجمه فارسی آن هم در زمان حکومت دکتر مصدق از طرف وزارت فرهنگ چاپ و منتشر شده است) پس از نقل قرارداد به توجیه آن پرداخته و از آن جمله مینویسد«از نقطه نظر انگلیسها این قرارداد درستکارانه برای خاتمه دادن به رقابتهای منحوس انگلیس با روسیه طرح و مرتب شده بود... بعلاوه چنین تصمیم گرفته شده بود که به ایران برای حفظ استقلال خود کمک شود و از مفاسد و مضار حکومتی که داشت بکاهند، چه برطبق آن اگر هرگونه امتیازی به یکی از دو دولت رقیب داده میشد رقیب دیگر در اهمیت آنچه که داده شده مبالغه نموده واز دولت بدبخت ایران امتیازی مساوی آن تقاضا مینمود. اجزاء و فقرات قرارداد هم قابل دقت نظر میباشد و شاید مهمتر از همه مساحت و اتساع کمی است که از طرف انگلیسها تقاضا شده و بیشتر آن صحراست که در مقابل ولایات شمالی نسبتاً حاصلخیز جزو منطقه روسها فقیر بنظر میرسد.»(2)
بموجب قرارداد 1907 نیمة شمالی ایران منطقة نفوذ روس و قسمت جنوب شرقی کشور تا بندرعباس منطقة نفوذ انگلیس محسوب میشد و قسمتی از ایران هم بعنوان منطقة بیطرف در نظر گرفته شده بود. ولی انگلیسها که از سهم کم خود ناراضی بودند پس از شروع جنگ اول جهانی و اتحاد روس و انگلیس در این جنگ امتیاز تازهای از روسها گرفتند و بموجب یک قرارداد محرمانه موافقت روسها را با انضمام قسمت بیطرف به منطقة نفوذ خود جلب کردند، زیرا در این منطقه منابع مهم نفتی کشف شده بود.(3)
به دنبال سقوط حکومت تزاری و انقلاب بلشویکی در روسیه استعمارگران انگلیسی که تصور میکردند روسیه تضعیف شده و میدان از حریف خالی است به فکر سوء استفاده از موقعیت افتاده ، قرارداد استعماری جدیدی که به قرارداد 1919 معروف است به ایران تحمیل کردند. به موجب این قرارداد مقرر شد مالیه و قشون ایران زیر نظر مستشاران و نظامیان انگلیسی قرار گیرد و به دنبال آن ژنرال «دیکسن» انگلیسی برای ادارة قشون و «آرمیتاژ اسمیت» برای ادارة امور مالیه به ایران وارد شدند. قرارداد وامی هم به مبلغ دو میلیون لیره با بهرة هفت درصد به امضا رسید. امضای این قراردادها که متضمن تثبیت نفوذ استعماری انگلیس درایران بود طوفانی از خشم بدنبال داشت که به سقوط حکومت وثوق الدوله (عاقد قرارداد) منجر شد و سرانجام در سال 1921 لغو گردید. سر پرسی سایکس به تلخی از لغو این قرارداد یاد کرده و مینویسد:
در 26 فوریه 1921 درست در همان روزی که قرارداد ایران و روس در مسکو به امضا رسید کابینة جدید ایران الغاء قرارداد 1919 را اعلام داشت. هیچ چیز در این موقع که بیش از این شکست قابل ملاحظه باشد وجود نداشت. مجلس از این تصمیم کابینه پشتیبانی کرده و در تمام مدت جلسه نسبت به انگلستان ابراز خشونت و خصومت بعمل آمد. لرد کرزون واضع قرارداد به شدت شکست خود را حس کرد و بقول نویسندة شرح حالش « بر آرزوهای تباه شدة خویش نماز وحشت غم انگیزی بجا آورد...»(4)
اما قرارداد 1921 ایران و شوروی که مقارن لغو قرارداد 1919 ایران و انگلیس به امضا رسید با وجود امتیازاتی که در تاریخ انعقاد آن برای ایران در برداشت، در یکی از فصول خود امتیازاتی برای شوروی قائل شده که دست کمی از قراردادهای استعماری دیگر ندارد. این فصل که همواره مانند «شمشیر داموکلس» بر سر ایرانیها نگاه داشته شده و بارها مورد سوء استفاده قرار گرفته از این قرار است:
« فصل ششم ـ طرفین معظمتین متعهدتین موافقت حاصل کردهاند که هرگاه ممالک ثالثی بخواهند بوسیلة دخالت مسلحه سیاست غاصبانه را در خاک ایران مجری دارند یا خاک ایران را مرکز حملات نظامی بر ضد روسیه قرار دهند و اگر ضمناً خطری سرحدات دولت جمهوری اتحاد شوروی روسیه و یا متحدین آنرا تهدید نماید و اگر حکومت ایران پس از اخطار دولت شوروی روسیه خودش نتواند این خطر را رفع نماید دولت شوروی حق خواهد داشت قشون خود را به خاک ایران وارد نماید تا اینکه برای دفاع از خود اقدمات لازمة نظامی را به عمل آورد. دولت شوروی روسیه متعهد است که پس از رفع خطر بلا درنگ قشون خود را از حدود ایران خارج نماید.»
فصل ششم قرارداد 1921 که در غائلة سال 1324 آذربایجان ـ مسئله فرقه دمکرات ـ بطور آشکار مورد سوء استفاده قرار گرفت پس از انقلاب اسلامی ایران در سال 1358 از طرف دولت ایران لغو و مراتب به تصویب شورای انقلاب رسید.
از قراردادهای استعماری که به آنها اشاره شد، آذربایجان بیش از همه صدمه دیده است. قرارداد 1907 روس و انگلیس عملاً شمال ایران را در اشغال نیروهای روسیه درآورده و فجایعی در آذربایجان ببار آورد که نمونهای از آن در ماجرای اشغال تبریز و بدار کشیدن آزادگان آن دیار به تصویر کشیده شد. قرارداد 1919 ایران و انگلیس در آذربایجان به قیام خیابانی و سرکوبی آن بوسیلة نیروهای قزاق انجامید و بالاخره قرارداد 1921 یکی از دستاویزهای شوروی در خودداری از تخلیه آذربایجان پس از پایان جنگ دوم جهانی و برپا ساختن غائله سال 1324 آذربایجان بود.
دربارة وقایع ایران در فاصله قرارداد 1907 روس و انگلیس و قرارداد 1919 ایران و انگلیس، یعنی سالهای جنگ اول جهانی نکات مهمی در رابطه با مسئله آذربایجان وجود دارد که نباید ناگفته بماند. در جریان جنگ اول جهانی نیروهای عثمانی قسمت اعظم آذربایجان تا میانه و کردستان و کرمانشاه و همچنین بروجرد و همدان را اشغال کرده بودند و روسها نیز قسمت شرقی آذربایجان و استان گیلان و مناطق وسیعی را که شامل قسمت اعظم استان مرکزی کنونی و قم و کاشان و نطنز و اصفهان میشد تحت سلطة خود گرفته بودند. در این سالهای پرآشوب در کشور اشغال شدة ما دو دولت جداگانه وجود داشت، یکی در تهران که از روس و انگلیس یعنی متفقین آنروز حساب میبرد و تحت نفوذ و مجری سیاست آنها بود و دیگری در کرمانشاه که رضا قلی خان نظام السلطنه مافی ریاست آنرا به عهده داشت و میرزا حسین خان ادیب السلطنه در سمت وزیر داخله و سید حسن مدرس در سمت وزیر عدلیه از اعضای آن بودند. حکومت کرمانشاه مورد حمایت متحدین آنروز یعنی آلمان و عثمانی بود، ولی دولت عثمانی که در آنزمان در دست سران فرقه « اتحاد و ترقی » یعنی طلعت پاشا و انورپاشا بود، طرح انضمام آذربایجان را به امپراطوری عثمانی دنبال میکرد. مرحوم مورخ الدولة سپهر که در سالهای جنگ اول جهانی منشی سفارت آلمان بود و به علت اتحاد و روابط نزدیک آلمان و دولت عثمانی در جریان این فعالیتها قرار داشت در کتاب خود تحت عنوان « ایران در جنگ بزرگ » به چگونگی این فعالیتها اشاره کرده و در قسمتی که به شرح اقدامات « نیدرمایر» مامور ویژة آلمان در ایران اختصاص دارد چنین مینویسد:
موقعی که نیدرمایر، رئوف بیک ( فرستادة ویژة دولت عثمانی ) را در بغداد ملاقات کرد به خوبی فهمید که ترکها خیال الحاق آذربایجان ایران را به عثمانی در سر میپرورانند و اختلاف اساسی بین مقاصد آلمانیها و عثمانیها موجود میباشد. چه آلمانها انگلستان را دشمن عمده میدانستند، بعکس عثمانیها نسبت به روسیه کینه داشته و دربارة انگلستان خصومتی در دل نمیپروراندند. همچنین آلمانها درصدد تشکیل اتحاد اسلام بودند که بدان وسیله فشاری به هندوستان وارد آورند اما عثمانیها به فکر اتحاد ترک « ترک اجافی» ( یعنی کانون ترک ) بوده و هدفشان خاورمیانه و مرکز شرق بود...(5)
در این زمان ( از سال 1915 میلادی به بعد) جمعی از ایرانیان هم تحت ریاست سید حسن تقی زاده کمیتهای بنام کمیته ایران آزاد در برلن تشکیل داده و قصد همکاری با حکومت نظام السلطنه را داشتند. این کمیته هیئتی را که حسین کاظم زادة ایرانشهر، اسمعیل یکانی و میرزا نصر الله خان جهانگیر عضو آن بودند، برای برقراری تماس و همکاری بین آزادیخواهان تهران و حکومت نظام السلطنه در کرمانشاه به ایران فرستاد، ولی فرماندهان عثمانی که فعالیت این عده را مانع اجرای نقشههای خود دربارة آذربایجان میدانستند آنها را بازداشت و از ایران تبعید کردند که شرح کامل این ماجرا در کتاب « آثار و احوال کاظم زادة ایرانشهر » (6) به تفصیل درج شده است. فعالیت کمیته ایران آزاد تا پایان جنگ اول جهانی در برلن ادامه داشت و گنجانیدن مادهای در قرارداد متارکه جنگ بین آلمان و روسیه ( قرارداد برست لیتوسک ) که نیروهای روسیه و عثمانی را مکلف به تخلیه ایران مینمایند با مساعی این کمیته بیارتباط نبود.
قیام خیابانی به دنبال تخلیه آذربایجان از نیروهای روسیه و عثمانی و امضای قرارداد 1919 ایران و انگلیس روی داد. قیام خیابانی را برخی به عنوان یک قیام تجزیه طلبانه یاد کردهاند ولی یکی از همقطاران و همرزمان خیابانی به نام حاج محمد علی آقا بادامچی در شرح حال شیخ محمد خیابانی که در سال 1304 از طرف موسسه ایرانشهر در برلین چاپ شده این ادعا را رد کرده و مینویسد « دمکراتها و قائد و لیدر محبوبشان (خیابانی) غیر از وطن پرستی و حفظ عظمت ایران و تامین آزادی و تحکیم قانون اساسی نظر دیگری نداشته و لعنت میفرستند به آنهائیکه یا از راه اغراض فاسده یا به جهت عدم بصیرت و اطلاع دمکراتها را آشوب طلب نامیده یا به اینها تهمت تجزیة آذربایجان را از ایران بزنند...» (7) آقای بادامچی مینویسد؛ اصولاً انعقاد قرارداد 1919 یکی از عوامل اصلی قیام خیابانی بود و از روزنامة تجدد که به مدیریت مرحوم خیابانی در تبریز منتشر میشد این جمله را نقل میکند که پس از امضای قرارداد نوشته بود « مادامیکه این قرارداد از تصویب مجلس نگذشته ما آن قرارداد را بیش از یک ورق پاره چیز علیحده نمیدانیم و ترتیب اثری به آن نمیدهیم ».
مرحوم ملک الشعراء بهار نیز در کتاب « تاریخ احزاب سیاسی ایران » دربارة قیام خیابانی اشاراتی دارد و از آن جمله مینویسد « در این هنگام ( پس از پیشروی بلشویکها در قفقاز و امضای قرارداد 1919 ایران و انگلیس) در آذربایجان ما زمزمه بر ضد دولت مرکزی و عاقد قرارداد بلند گردید و در 20 رجب 1338 صاحب منصبان سوئدی نظمیه را دمکراتهای تبریز بیرون کردند و بتدریج قیام شیخ محمد خیابانی که از وکلای دوره دوم مجلس و متمایل به دمکرات بود و رفقایش همه دمکراتهای معروف تبریز بودند علنی گردید و منجر به آن شد که نام آذربایجان را «آزادیستان» نهادند و مجاهد ترتیب دادند و درصدد قطع علاقه با دولت مرکزی برآمدند»(8). ملک الشعراء در قسمت دیگری از همین کتاب به چگونگی شکست قیام خیابانی و کشته شدن او پس از قریب شش ماه حکومت بر آذربایجان اشاره کرده و مینویسد «مشیرالدوله (که پس از سقوط کابینة وثوق الدوله رئیس الوزرا شده بود) مخبر السلطنه هدایت را به ایالت (استانداری) آذربایجان که آنروزها «آزادیستان» نام یافته بود برگماشت. مشارالیه چون خود دمکرات بود میدانست با دمکراتها چگونه باید معامله کرد. بنابر این موفق شد جای خود را گرم کند و مثل عین الدوله (استاندار قبلی) از ساعت اول زیرپایش را جارو نکنند. پس از آن به معاونت دستهای قزاق بر حزب «قیامیون» تاخته و کار خیابانی را بساخت و نعش او را که در زیرزمین خانهای از طرف قزاقان تیرباران شده یا بقول مخبرالسلطنه خودکشی کرده بود بیرون کشیدند!» (9) دربارة چگونگی نامگذاری آذربایجان به «آزادیستان» در زمان قیام خیابانی احمد کسروی شرحی در کتاب «تاریخ هیجده ساله آذربایجان» نوشته است که به مناسبت ارتباط آن با سایر بخشهای کتاب میآوریم:
از همان روزهای نخست خیزش (قیام خیابانی) حاجی اسمعیل آقا امیرخیزی که از آزادیخواهان کهن و اینزمان از نزدیکان خیابانی میبود پیشنهاد کرد که چون آذربایجان در راه مشروطه کوششها کرده و آزادی را برای ایران او گرفته نامش را «آزادیستان» بگذاریم. در این هنگام نام «آذربایجان» یک دشواری پیدا کرده بود. زیرا پس از بهم خوردن امپراطوری روس ترکی زبانان قفقاز در باکو و آن پیرامونها جمهوری کوچکی پدید آورده آن را «جمهوری آذربایجان» نامیده بودند. آن سرزمین نامش در کتابها «آران» است، ولی چون این نام از زبانها افتاده بود واز آنسوی بنیادگزاران آن جمهوری امید و آرزوشان چنین میبود که با آذربایجان یکی گردند. از اینرو این نام را برای سرزمین و جمهوری خود برگزیده بودند. آذربایجانیان که به چنان یگانگی خرسندی نداشته و از ایرانیگری چشمپوشی نمیخواستند از آن نامگزاری قفقازیان سخت رنجیدند و چون آن نامگزاری شده و گذشته بود کسانی میگفتند بهتر است ما نام استان خود را دیگر گردانیم. همانا پیشنهاد «آزادیستان» از اینراه بوده... هر چه هست خیابانی آن را پذیرفت و دستور داد که مارک کاغذها را دیگر گردانند و در هیچ جا جز آن نام را ننویسند و نگویند. از آنسوی همین را پردهای (لفافهای) برای خواستهای خود گردانید. زیرا با تهران در گفتگو چنین میگفت «باید دولت آزادیستان را برسمیت شناسد».(10)
وقایع آذربایجان در سال 1324 که دولت شوروی و گردانندگان داخلی این ماجرا از آن به نام قیام و نهضت و ملت ایران از آن بعنوان «غائله» و شورش تجزیه طلبانه یاد کردهاند، مهمترین تلاش بیگانگان در راه جدائی آذربایجان از ایران میباشد که نسل جوان ما شاید بقدر کافی از آن آگاهی نداشته باشد، با وجود این نظر باینکه بسیاری از اسناد و مدارک مربوط به این واقعه بعدها منتشر شده ممکنست بسیاری از کسانیکه در آنروزها از طریق جراید واقعه را تعقیب میکردهاند از جریانات پشت پردة مربوط به آن آگاهی نداشته باشند.
مقدمات قیام یا شورش تجزیه طلبانة آذربایجان بلافاصله پس از پایان جنگ دوم جهانی در تابستان سال 1324 فراهم شد و سید جعفر پیشه وری که در انتخابات دورة چهاردهم مجلس شورای ملی به علت وابستگیاش به روسیه اعتبار نامهاش در مجلس رد شده بود برای اجرای این نقشه در نظر گرفته شد. علت شتابزدگی در اجرای این نقشه تعهدات دولت شوروی در جریان کنفرانس سران سه کشور در تهران دربارة تخلیه ایران از نیروهای خارجی تا ششماه پس از پایان جنگ بود و روسها که میخواستند قبل از تخلیه ایران جای پائی برای خود در این کشور فراهم کنند و ضمن اعمال فشار به دولت ایران برای گرفتن امتیازات سیاسی و اقتصادی مقدمات انضمام آذربایجان را به خاک خود فراهم سازند روز دوازدهم شهریور ماه 1324 «فرقة دمکرات آذربایجان» را به کمک عوامل خود (اعضای حزب توده) در تبریز تاسیس کردند و تمام امکانات خود را برای تسلیح اعضای این فرقه و تدارک یک قیام مسلحانه بکار گرفتند.
در کتاب «گذشته چراغ راه آینده است» که حاوی مطالب مستندی دربارة وقایع تاریخ معاصر ایران است دربارة چگونگی تشکیل فرقه دمکرات آذربایجان چنین نوشته شده است:
فرقه دمکرات آذربایجان در حالیکه هنوز سازمانهای حزب تودة ایران در سراسر آذربایجان فعالیت میکردند، بیاطلاع رهبران حزب تودة ایران و حتی بدون جلب نظر موافق آنها پس از ملاقات سید جعفر پیشه وری با میر جعفر باقراف و رئیس جمهور آذربایجان شوروی در باکو، با صلاحدید دولت شوروی و پشتیبانی و مساعدت مادی و معنوی مامورین آن دولت در آذربایجان تشکیل گردید(11).
در نخستین ماده از شعارهای دوازده گانة فرقه دمکرات آذربایجان که در اعلامیة تاسیس این حزب منعکس شده آمده است «توام با حفظ استقلال و تمامیت ایران، لازم است به مردم آذربایجان آزادی داخلی و مختاریت مدنی داده شود تا بتوانند در پیشبرد فرهنگ خود و ترقی و آبادی آذربایجان سرنوشت خود را تعیین نمایند»، اما در اعلامیة کنگره خلق آذربایجان که در روزهای 29 و30 آبان از طرف فرقة دمکرات تشکیل شد شعار فوق بنحو دیگری بیان شده و ضمن تکرار موضوع «مراعات استقلال و تمامیت ایران» که کشورهای خارجی هم در اعلامیههای خود آنرا قید میکنند آماده است«مردم آذربایجان بنا بعلل و حوادث بیشمار تاریخی دارای ملیت، زبان، آداب، رسوم و خصوصیات مخصوص بخود است و این خصوصیات به وی حق میدهد که با مراعات استقلال و تمامیت ایران مانند تمام ملتهای جهان به موجب منشور آتلانتیک در تعیین مقدرات خود آزاد و مختار باشد».
فرقه دمکرات آذربایجان از بدو تاسیس با تشکیل گروههای مسلح بنام «فدائی» عملا درصدد قبضه کردن قدرت برآمد و هنگامیکه دولت با اعزام چند واحد از نیروهای ارتش و ژاندارمری درصدد تقویت نیروها به طرف آذربایجان شدند. سفارت شوروی در پاسخ دو یادداشت که به تاریخ 26 آبان و اول آذر 1324 از طرف وزارت خارجه ارسال شده بود در تاریخ پنجم آذر ماه چنین پاسخ داد که «چنانچه نیروی تازه علاوه بر ارتش منظم ایرانی و ژاندارم که در نواحی مزبور میباشد وارد شود، این عمل باعث اغتشاشات و خونریزی در استانهای شمالی ایران خواهد گردید و به این مناسبت دولت شوروی هم ناگزیر خواهد بود که به منظور حفظ نظم و امنیت برای پادگان شوروی نیروی تکمیلی خود را به ایران وارد نماید و چون دولت شوروی به ورود نیرو به ایران مایل نیست باین لحاظ ورود نیروی تکمیلی ایران را به استانهای شمالی در این موقع صلاح نمیداند».
به دنبال این یادداشتها دو یادداشت دیگر نیز بین وزارت خارجه ایران و سفارت شوروی مبادله شد، ولی سفارت شوروی با برگشت به مفاد یادداشت فوق از دادن پاسخ قانع کنندهای خودداری کرد. در این فاصله افراد مسلح فرقة دمکرات با حمایت علنی مامورین شوروی به تدریج بر اوضاع مسلط شدند و صدها تن از سربازان و نیروهای دولتی و میهن پرستان را ترور کردند و سرانجام با اشغال پادگان تبریز آخرین مانع در راه تسلط فرقه بر آذربایجان ازمیان رفت و روز 21 آذر 1324 تشکیل حکومت خود مختار آذربایجان به ریاست پیشه وری در تبریز اعلام شد.
دولت ایران برای اعمال حاکمیت خود بر آذربایجان که بدون تخلیه نیروهای شوروی از ایران امکان پذیر نبود، به شورای امنیت سازمان ملل متحد شکایت کرد، ولی این شکایت با وتوی نمایندة شوروی بینتیجه ماند. ناچار سیاست مدارا در پیش گرفته شد و با انتخاب قوام السلطنه به مقام نخست وزیری، هیئتی به ریاست نخست وزیر جدید عازم مسکو گردید و مذاکراتی در مسکو بعمل آورد حکومت فرقه دمکرات در آذربایجان درست یک سال (از 21 آذر 1324 تا 21 آذر 1325) بطول انجامید و دولت شوروی که در شرایط بین المللی آنروز و به دنبال فشارهای بین الملل و عدم پذیرش حاکمیت کمونیستها از سوی مردم مسلمان آذربایجان و نیز اولتیماتوم آمریکا که در آن تاریخ تنها کشور دارندة سلاح اتمی بود نمیتوانست برای جلوگیری از سقوط حکومت دست نشاندة خود مستقیماً دست به مداخله بزند به سران فرقة دمکرات دستور فرار و عقبنشینی داد، بطوریکه قبل از ورود نیروهای ارتش ایران به آذربایجان کلیه سران فرقه و نیروهای مسلح آنها از مرز خارج شده و به شوروی پناهنده شده بودند.
تشکیلات فرقة دمکرات پس از مهاجرت سران آن به شوروی تحت نظر باقراف، دبیر اول کمیته مرکزی حزب کمونیست آذربایجان شوروی به کار خود ادامه داد و روزنامة «آذربایجان» ارگان فرقه هم تا مدتی در باکو چاپ و منتشر میشد. در تاریخ بیست و یکم آذر سال 1329 تلگرافی از سران فرقه دمکرات بعنوان میر جعفر باقراوف دبیر اول کمیته مرکزی حزب کمونیست «جمهوری شوروی سوسیالیستی آذربایجان» مخابره شده که در شماره 23 آذر 1329 روزنامة آذربایجان درج گردیده و مطالعة آن از ماهیت سران این فرقه پرده برمیدارد. تلگرام چنین آغاز میشود:
«پدر عزیز و مهربان میر جعفر باقر اف
« خلق آذربایجان جنوبی (آذربایجان ایران) که جزء لاینفک آذربایجان شمالی (ایران شمالی) است مانند همة خلقهای جهان چشم امید خود را به خلق بزرگ شوروی و دولت شوروی دوخته است... »
چند نمونه دیگر از این تلگرافات نیز در کتاب «آذربایجان و اران» آمده است که طی آن سران فرقه دمکرات برای اسارت «آذربایجان جنوبی!» اشک ریخته و از زندگی در سرزمین «آزاد شده!» آذربایجان شمالی اظهار رضایت کردهاند. اما این اظهار مسرت و رضایت ظاهرا پس از آگاهی از سرنوشت شوم سید جعفر پیشه وری رئیس حکومت مستعجل آذربایجان در تبعیدگاه خود بوده است. دکتر فریدون کشاورز یکی از رهبران سابق حزب توده در گفت و شنودی با آقای شاهرخ وزیری که بصورت کتابی انتشار یافته این ماجرا را چنین نقل میکند:
در یک میهمانی شام که به افتخار پیشه وری و روسا و افسران ارتش فرقه دمکرات آذربایجان ایران در باکو از طرف باقر اوف دبیر کل حزب کمونیست آذربایجان شوروی داده شد باقراوف ضمن نطق خود گفت « بزرگترین اشتباه و در عین حال شکست فرقه این بود که به اندازة کافی روی وحدت آذربایجان شوروی و [آذربایجان ] ایران تکیه و تاکید نکرد. چند نفر از افسران ایرانی که به فرقه پیوسته بودند و در این میهمانی شرکت داشتند برایم تعریف کردند که پیشه وری در نطق جوابیه که به عنوان لیدر فرقه پس از باقراوف ایراد کرد چنین گفت: برعکس نظر رفیق باقراوف من عقیده دارم که بزرگترین اشتباه ما و علت شکست نهضت ما این بود که باندازه کافی روی وحدت خدشه ناپذیر آذربایجان ایران با ایران و جدائی ناپذیر بودن آذربایجان از ایران تاکید نکردیم. باقراوف از این سخن آشفته و متغیر شد و خطاب به پیشه وری گفت «اوتورکیشی» یعنی مردک بنشین. و به این طریق به پیشه وری توهین کرد... از این تاریخ پیشه وری مورد کینة باقراوف و عمال او قرار گرفت و چندی نگذشت که اتومبیل او با یک کامیون «تصادف» کرد. پیشه وری زخمی شد و او را به بیمارستان بردند. کسانیکه به عیادت او رفته بودند میگفتند که خطری متوجه او نیست ولی پیشه وری شب در بیمارستان «فوت» کرد. چندی پس از مرگ استالین باقراوف علنا محاکمه ومحکوم به اعدام شد. از قرار معلوم او اقرار کرد که از سالهای 20 تا مرگ استالین (1953) در حدود بیست و پنجهزار نفر را کشته است.
پیشه وری یکی از اینها بود که پس از مرگ او غلام یحیی (دانشیان) را که از نوکران باقراوف بود بعنوان صدر فرقة دمکرات انتخاب کردند...(12).
پس از اعدام باقراوف هم، غلام یحیی همچنان در راس تشکیلات فرقة دمکرات قرار داشت تا اینکه فرقه دمکرات و تشکیلات حزب توده در خارج از ایران بار دیگر درهم ادغام شدند، ولی فرقه عملا همان خط مشی گذشته را دنبال میکند و عوامل فرقه که در سالهای اولیه انقلاب اسلامی در آذربایجان دست به فعالیت میزدند، مستقیماً از باکو هدایت میشدند.
پی نوشتها:ـــــــــــــــــــ
1ـ تاریخ ایران ـتالیف ژنرال سرپرسی سایکس... چاپ 1330 صفحات 582 ـ581
2ـ همانجا ـ صفحه 582
3ـ نویسنده، متن قرارداد 1915 روس و انگلیس را در جائی ندیده ولی «دنیس رایت» سفیر اسبق انگلیس در ایران در کتاب «انگلیسها در میان ایرانیان» به این قرارداد اشاره کرده و مینویسد «بلشویکها از حقوق و امتیازاتی که روسیة تزاری در ایران کسب کرده بود داوطلبانه چشم پوشیدند و بدین ترتیب محبت ایرانیان را به خود جلب کردند.
آنان موافقتنامةسری بریتانیا و روسیه را که در سال 1915 امضا شده بود علنی کردند و بریتانیا را در موقعیت ناراحت کنندهای قرار دادند. آن موافقتنامه بریتانیا را قادر میساخت که پس از پایان جنگ« منطقه بیطرف » ایران را به منطقة نفوذ خود منضم سازد «(انگلیسها در میان ایرانیان ـ به قلم دنیس رایت ـ ترجمة لطفعلی خنجی ـ صفحه 205).
4ـ تاریخ ایران ـ به قلم سرپرسی سایکس ـ ترجمة سید محمد تقی فخر داغی گیلانی ـ چاپ 1330 صفحه 759
5ـ مورخ الدولة سپهر ـ ایران در جنگ بزرگ ـ چاپ 1336 ـ صفحه 60
6ـ آثار و احوال کاظم زادة ایرانشهر ـ انتشارات اقبال ـ چاپ 1350.
7ـ شرح حال و اقدامات شیخ محمد خیابانی ـ از انتشارات ایرانشهر ـ چاپ 1304 برلین صفحه 33
8ـ تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران ـ ملک الشعراء بهار ـ شرکت کتابهای جیبی ـ چاپ سوم 1357 صفحه 49
9ـ همان ـ صفحه 53
10ـ احمد کسروی ـ تاریخ هیجده سالة آذربایجان ـ انتشارات امیرکبیر . چاپ ششم 1353 ـ صفحة 873
11ـ گذشته چراغ راه آینده است ـ نشر از جامی ـ صفحه 247
12ـ دکتر فریدون کشاورز ـ من متهم میکنم ... (صفحه 43)
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱٧ ب.ظ توسط گروه آذربان
۱۳۸۸/۱/٦
نسلکشی شیعیان آناتولی
توسط ترکها و جنگ چالدران
· ابوالقاسم طاهری
خبر شکست ازبکان و کشته شدن شیبکخان توسط شاه اسماعیل صفوی دربار عثمانی را بیمناک کرد.[ ازبکها و شیبک خان اوزبک به دلیل مخالفت با شیعیان و ارتباط با حکومت عثمانی، مورد حمایت ترکهای عثمانی بودند.] شیعیان همواره از سوی امپراتوری عثمانی تحت فشار بودند که با ظهور شاه اسماعیل، آنها جرأت قیام یافتند و نخستین قیام و شورش مردم شیعی کیش آسیای صغیر به رهبری شاهقلی آغاز شد. شاهقلی، فرزند حسن خلیفه، از چهرههای بانفوذ شیعه در آسیای صغیر بود. پدر شاهقلی از مریدان وفادار شیخ حیدر(صفوی) بود که در اوج قدرت آن مرشد کامل به مقام خلیفة وی در سراسر آناتولی یا آسیای صغیر منصوب شد. حسنخلیفه از مبلغان نامدار شیعی در عرض اندکزمانی بیشتر ساکنان ناحیة تکه را به پیروی از تعالیم شیخ حیدر وادار ساخت. شاهقلی، که به واسطة شجاعت و شورشهایش، در نزد ترکان به «شیطانقلی» اشتهار یافت، درنخستین سالهای پادشاهی شاهاسماعیل جانشین پدر و پیشوای شیعیان آناتولی گردید. بیگفتوگو پیروزیهای پیاپی شاه جوان صفوی و سختگیریهای زمامداران عثمانی، شاهقلی را بیتاب کرد و انگیزة حرکتش به سوی ایران شد.در آغاز سال 917 هجری قمری خلیفه جسور و گستاخ طایفة شیعة تکه ایلی به اتفاق پانزده هزار سوار، مرکب از افراد ایل خویش و گروه بزرگی از شیعیان دو ناحیة منتشا و قرامان (قرامانیا) به قصد پیوستن به اردوی شاهاسماعیل متوجه ایران گردیدند. این شیعیان را عشق رسیدن به مرشد کامل و رستن از بند خشونتهای حکومتی که با آرای مذهبی آنان نظر خوشی نداشت، چنان از خود بیخود گردانیده بود که در مسیر این کوچ بیپروا با عوامل حکومت عثمانی نیز درگیر شدند و رشادتها نشان دادند. واکنش دربار عثمانی در برابر این تحرکات شدید و وحشیانه بود؛ چنان که سلطان بایزید وزیراعظم خود خادمعلیپاشا را با لشکریان انبوهی روانة سیواس کرد. در بین سیواس و قیصریه لشکریان عثمانی به عقبداران صوفیان تکهایلی رسیدند و در جنگ خونینی که روی داد علیپاشا و شاهقلی و گروهی از جنگجویان دو طرف کشته شدند(1) و بقیة هواخواهان شاهقلی به سوی مرز ایران گریختند.
کشتار شیعیان آناتولی
دشوار است باور کنیم که شاهاسماعیل از قصد پسر حسن خلیفه آگاهی نداشته است. شاید اگر شاهاسماعیل هنگام شورش شیعیان تکهایلی و سایر هواخواهان شاهقلی در مشرق ایران سرگرم نمیبود، این قیام بزرگ نافرجام نمیماند. به هر صورت شاهاسماعیل برای آن که ظاهراً سلطان صلحدوست عثمانی بایزید دوم را به عدم دخالت خویش در این توطئه متقاعد سازد، و برای آنکه یا خشم او را فرو نشاند و از قتل عام شیعیان جلوگیری کند، گروهی از افراد تکهایلی را به علت تاراج و غارت دارایی بعضی از کاروانیان ایرانی در تبریز مجازات کرد.(2) و به سایرین رخصت داد تا به سپاهیان سرخکلاه (قزلباش) بپیوندند. قیام هواخواهان شاهقلی به زیان تمامی مردم شیعی مذهب آسیای صغیر انجامید؛ زیراکمتر از سه سال پس از این رویداد، یونس پاشا وزیر اعظم سلطان سلیم (فرزند بایزید دوم) مأمور کندن ریشة شیعیان شد. به اشارة یونسپاشا در سراسر ناحیة آناتولی هرکس را که به هر نحوی با گروه تکهایلی و قیام شاهقلی ربط داشت، به شدیدترین طرزی شکنجه کرده کشتند و پیشانی کسانی را که گناهشان ثابت نشده بود، اما گرایشی به شیعیگری داشتند داغ کردند(3) تا از آن پس تمیز میان امامیان و غیرامامیان آسان باشد!!؟
کشتار شیعیان آناتولی، که به گفتة مولا ادریس بدلیسی منجر به کشتن بیش از چهل هزار تن گردید(4)، یکی از فجیعترین رویدادهای عهد سلطان سلیم اول و شاید هولناکترین قتلعام تاریخ دیانت است که توسط ترکهای عثمانی انجام گرفت. در تاریکترین دورة سدههای میانه که دستگاه تفتیش عقاید کلیسا مردم بیگناه را به بهانة دین زجر میداد و در سراسر دورهای که ماجراجویان عیسوی به بهانة جنگهای صلیبی دست تجاوز و خشونت به مال و جان یهودیان اروپا دراز کرده بودند، جز قتلعام سنبارتلمی هرگز سراغ نداریم که چهل هزار تن را به جرم پیروی از عقاید مذهبی ویژهای به هلاکت رسانده باشند. بدبختانه اغلب مورخان خودی به علل سیاسی یا ابداً اشارهای به این قتلعام نکردهاند یا آن را ناچیز شمردهاند. معتبرترین سند در این مورد نوشتههای سفیر ونیزی نیکولو ژوستینیانی1 است که در هفتم اکتبر سال 1514 میلادی (920 هـ .ق) به چشم خویش شاهد پارهای از این صحنههای خونین بوده است و یوزففنهامر2 درتاریخش به تفصیل از سخنان آن ونیزی یاد میکند.(5)
این قتلعام وحشتناک نخستین هشداری بود که سلطان سلیم اول در آغاز سلطنتش به شاهاسماعیل داد. سلطان سلیم از نظر ویژگیهای اخلاقی درست نقطة مقابل پدرش بایزید دوم بود (6). وی برخلاف پدر، نشستن میان فلاسفه و بحث با عالمان دین و دانشمندان عهد(7) را تلف کردن عمر میدانست و به خیال خود میخواست در تداوم به سنت نیای خویش، سلطانمحمدفاتح، اسلام را تا دورترین نقاط خاک اروپا پیش برد. اسلامی که نسلکشی شیعیان یکی از دستاوردهای آن بود! وی برای دنبال کردن سیاست خود، میخواست از طرف دنیای اسلامی و به ویژه از جبهة عقب عثمانی آسودهخاطر باشد. اما وجود شاهاسماعیل و رواج آیین شیعی و تشکیل حکومتی مقتدر در ایران را برای مصالح خویش زیانآور میدید. شورش شیعیان آناتولی و قیام شاهقلی که در بازپسین سال سلطنت پدرش رخ داده بود، سلیم را به غایت خشمگین گردانید. طبع آشتیناپذیر سلیم از نخستین گام با شاهاسماعیل سازش نداشت و میخواست به زعم خود، هر چه زودتر شر مردی را که ناگهان امپراتوری دویست سالة پسران عثمان را تهدید میکرد از سر خود رفع کند، و برای نیل به این مقصود از هر وسیلهای که در دسترس داشت استفاده کرد. در حالی که شاه اسماعیل با حکومت ترکها وارد جنگ نشد، بلکه این ترکها بودند که با حکومت شاه اسماعیل سرناسازگاری داشتند و قدرت گرفتن تشیع و ایران را تحمل نمیکردند.
تدبیر سلطان سلیم
نخستین اقدام به نظر سلطانسلیم قطع ریشههای شیعه بود که در خاک عثمانی روییده بود. کوچنشینهای شیعی آناتولی هر کدام به منزلة کشور مستقل کوچکی بودکه منافع عثمانی را تهدید میکرد. برای قطع این ریشهها فقط حکم سلطان خودکامهای کافی نبود. به اشارة سلطانسلیم علمای درباری سنی در استانبول گرد آمدند و پس از کنکاشی کوتاه فتوا دادندکه آنچه عالمان شیعی مذهب میگویند کفر است و جهاد با کافران ضرورت دارد(8)؛ و ثواب کشتن یک نفر شیعه به مراتب بیش از ثواب کشتن هفتاد نفر عیسوی است(9). پرواضح است که در سایة قدرت مطلق سلطان و فتوای عالمان سنی عثمانی، دیگر قتلعام اقلیت شیعی نه تنها مانعی نداشت، بلکه موجه قلمداد میشد.
دومین اقدام مهم سلطان سلیم، بریدن رابطة قلمرو صفوی از دو سمت غرب و شرق بود. در سمت مغرب وی برای ایجاد سد نیرومندی میان خاک عثمانی و ایران به تقویت کردها پرداخت. سران کردهای متعصب سنی که وابسته به دربار عثمانی بودند، از نهضت نوپای شیعی دل خوشی نداشتند و پشتیبانی امپراتوری عثمانی را بر جلب دوستی دولت صفوی رجحان مینهادند. (اگرچه از کردها نیز در جنگ چالدران در سپاه شاه اسماعیل بودند) به اشارة سلطانسلیم مولا ابوالفضل پسر ادریس بدلیسی به نمایندگی همة سنیان کردستان تعیین گردید و ابوالفضل پسر ادریس در اجرای خواستههای سلطانسلیم چنان موفق بودکه تا ده سال پس از نشستن تهماسب فرزند شاهاسماعیل برسریر سلطنت صفوی ناحیة کردستان به شکل دژ محکمی میان ایران و عثمانی حائل شده بود(10). در سمت مشرق، سیاست سلطانسلیم تحریک و تقویت عبیداللهخان ازبک پسر شیبکخان بود و میخواست که ازبکان با هجومهای برقآسا و پیاپی مرزهای شرقی ایران را تهدید و شاهاسماعیل را پیوسته ناراحت کنند. نفرت وکینة سلطانسلیم از خلالنامهای که خطاب به عبیداللهخان ازبک نوشته است به خوبی هویداست؛ زیرا حریف خود را صوفی بچهای لئیم، بدسرشت و خونخوار میخواند و مدعی است که مردم بلاد شرق از ستمگریهای چنین موجود ناپاکی به ستوه آمدهاند.(11)
دوران جنگ سرد
نامههایی که سلطانسلیم مستقیماً به خود شاهاسماعیل نوشته است چنان زننده و پرتهدید است که قطعاً درتاریخ مناسبات دیپلماتیک ملتهای جهان مانند ندارد. در نخستیننامه که با عبارت «این خطاب مستطاب از جناب خلافت مآب ما» آغاز میگردد سلطان سلیم پادشاه صفوی را « ضحاک روزگار و داراب گیرودار و افراسیاب عهد» میخواند(12). در نامة بدون تاریخ دیگری، که ظاهراً پس از کنکاش علمای سنی استانبول نوشته شده است، سلطان عثمانی رسماً شاهاسماعیل را تهدید میکندکه اگر دست از تعدی برندارد و روی نیاز « به قبلة اقبال و کعبة آمال ما» نیاورد و راه و رسم امامیان را ترک نگوید، روزگارش سیاه و سرتاجدارش «تاج داری» خواهد شد. به بیان دیگر، امپراتور ترک از شاه اسماعیل دو چیز میخواست: تغییر مذهب از تشیع به تسنن و تسلیم در مقابل حکومت عثمانی. در مقابل این تهدیدها ظاهراً شاهاسماعیل دندان بر جگر نهاده و با عبارتهای نرمی به سلطانسلیم یادآور شده است که نسبت به «آن حضرت ... در آن وقت که والی ترابوزان بودند، اظهار یکجهتی میکردیم.» و اگر تاکنون نسبت به سلطان عثمانی ارادت ورزیده و به قلمرو دستدرازی نکرده است دو علت داشت: « یکی آن که اکثر سکنة آن دیار مریدان اجداد مایند... دوم آن که محبت ما به آن خاندان غزا عنوان قدیم است و نمیخواستیم که شورشی چون عهد تیمور به آن سرزمین طاری شود و هنوز نیز نمیخواهیم و به این قدرها نمیرنجیم(13)...»
البته سلطانسلیم کینة شدیدی از شیعیان داشت و توجهی به نامههای دوستانة شاه اسماعیل صفوی نکرد. او فراموش نمیکرد که در آغاز سال 918 هجری قمری هنگامی که وی به پایمردی سربازان دلیر ینیچری پدر سالخوردة خویش، بایزید دوم را، مجبور به کنارهگیری کرده و سرگرم کوتاه کردن دست برادران و رقیبان خویش بود، چگونه نورعلینامی از شیعیان که به خلیفه روملو اشتهار داشت، در ناحیة قرهحصار و ملطیه قیام کرده و در مسجدها خطبه به نام پادشاه صفوی خوانده بود یا چطور سردار سرخکلاه، خان محمد استاجلو، پس از گرفتن دیاربکر و شکست سپاهیان علاءالدوله ذوالقدر نامهای تهدیدآمیز با چادر و چاقچور برای سلیم فرستاده بود. به هر صورت با آن که شاه اسماعیل مدتها نامههای پیدرپی سلطان را بیپاسخ گذاشت و به دعوت سلیم برای روبهرو شدن در میدان جنگ اعتنایی نکرد، از این فرصت برای تدارک نیرو سود جست و هنگامی که به نظر خودش کاملاً برای مقابله با سپاهیان عثمانی آماده بود، به سلطانسلیم پیام فرستادکه دشت چالدران میعادگاه آنان خواهد بود. (اول رجب 920 هـ . ق ، 22 اوت 1514 م)
جنگ چالدران
جنگ چالدران فقط یک روز از پگاه تا شامگاه طول کشید. پارهای از مورخان خودی معتقدند که در این جنگ بر روی هم صد و چهل هزار تن شرکت جستند که از این رقم چهل هزار تن از آن ایران و یکصد هزار تن از آن ترکهای عثمانی بود. خواندمیر در «حبیبالسیر» عدة لشکریان ایرانی را از بیست هزار متجاوز ندانسته است. و حال آن که ریچارد نولز3 لشکریان شاهاسماعیل را سی هزار تن و جمع کل سپاهیان سلطانسلیم را سیصد هزار تن نوشته است. شاید اغراق نباشد اگر بگوییم که بیش از دویست هزار سپاهی ترک با بیست هزار شیعة ایرانی روبهرو بودند. اما عامل قاطع در جنگ چالدران توپخانه بود و غرش توپها سبب هرج و مرجی در میان صفهای مختلف سواران گردید. نولز صحنة این جنگ معروف تاریخی را چنین وصف کرده است:
براثر چکاچک سلاح و غباری که از زمین دشت و دودی که از دهانة توپهای عثمانی به هوا برمیخاست، نه کسی کسی را میدید و نه گوش کسی چیزی میشنید. غرش پیاپی توپها چنان اسبان را هراسان کرده بودکه سواران توانایی آرام ساختن آنها را نداشتند. در نتیجه، هرج و مرج کامل در میان صفوف دو طرف افتاد و در پیروزی یکی یا شکست دیگری هنوز شک بود. تاریخنویسان ترک در بیان دهشتهای این روز گفتهاند که چالدران یکی از تاریکترین روزهای تاریخ عثمانی بود و برخی آن را تنها روز فنا نامیدهاند... در آن میان شاه اسماعیل که جراحتی برداشته بود، ناگزیر از میدان جنگ بیرون رفت و رفتن او به سربازان عثمانی مجال داد تا نفسی تازه کنند.(14)
در این جنگ، شاه اسماعیل و شیعیان ایران با رشادت تا مرز شهادت جنگیدند. شاه اسماعیل شخصاً به قلب سپاه ترکها زد و با شمشیر سر از تن توپچیهای عثمانی برانداخت ... اما در واقع تاکتیک سلطانسلیم مؤثر افتاده بود و با آن که شاه اسماعیل و خانمحمد استاجلو شوهر خواهرش از دو سو، جناح راست و چپ، سپاهیان عثمانی را هدف ساخته بودند چون محمدخان نتوانست با سرعت خود را به جناح راست برساند وهجوم خود را از نظر سرعت و زمان با هجوم شاه اسماعیل همآهنگ سازد، طرحی که پادشاه دلیر صفوی ریخته بود، نافرجام ماند(15). با این همه نمیتوان گفت که فشار لشکریان سرخکلاه زیر فرمان خانمحمد استاجلو بر جناح راست عثمانی زیر فرمان سنانپاشا ناچیز بوده است. انجللو جریان این جنگ را به اختصار چنین توصیف کرده است.
... نخستین لشکر صفویان که شاید مشتمل بر نیمی از تمام سپاهیان ایران بود، زیرفرمان محمدبیگ استاجلو بر حریفان خویش که همگی آنها از آناتولی بودند هجوم بردند و آنها را یا تار و مار کردند یا از دم تیغ گذراندند. اما هجوم سردارعثمانی، سنانپاشا، با سربازان رومایلی، کار را یکسره کرد. بسیاری از جنگجویان دو طرف کشته شدند و از آن جمله، خان استاجلو بود که سر از تنش جدا کردند و بعدها آن سر بیپیکر را نزد شاهاسماعیل فرستادند. چون نوبت هجوم به دومین لشکر سرخکلاه (قزلباش) رسید، پایداری و از جانگذشتگی سپاهیان ایرانی چنان بود که در اندک زمانی سربازان عثمانی هزیمت شدند و سلطان، ناگزیر عمده قوا را به قرارگاه ینیچریها و توپخانه عقب کشید. بدینسان هرج و مرج در میان عثمانیان افتاد. اما سنانپاشا به برکت نبوغ خویش بیدرنگ همگی را جمع کرد. در هجوم بعدی سپاهیان صفوی دسته دسته کشته شدند و اردو با غنایم بسیار و از آن جمله، یکی از زنان شاهاسماعیل به چنگ ترکهای عثمانی افتاد.(16)
به گفتة همین فرستادة جمهوری ونیز، که همراه سپاهیان سلطانسلیم سفر میکرده است، عامل قاطع در سرنوشت جنگ چالدران فقط سیصد عراده توپ بود. استفاده از توپ و تفنگ در ارتش ایران عهد بایندری متداول گردیده و حتی در جنگهای شیخحیدر و شیروانشاه نیز به کار رفته بود. اما دردوران فترت و آغاز تأسیس سلسلة صفویان این گونه وسیلة جنگی متروک افتاد. این امر شاید تا حدودی معلول قطع رابطه با جمهوری ونیز بود. به هر حال مادام که برای از بین بردن دشمنان داخلی و متجاوزان خارجی شمشیر و نیزه، گرز و زوبین کفایت میکرد، طبعاً سرداران دلیر سرخکلاه به سلاحهای آتشین اعتنایی نداشتند؛ به ویژه که استفاده از توپ و تفنگ را خلاف آیین جوانمردی و رسم دلیری میدانستند. جنگ چالدران نشان داد که با پیشرفت و تکامل سلاحهای جنگی، اتکای صرف به شجاعت و جانبازی سرباز ضامن پیروزی نیست. شکست سپاهیان ایران در چالدران به شاه اسماعیل ضربة بزرگی وارد ساخت؛ اما پیروزی سلطانسلیم نیز در واقع پیروزی نبود. سلطان سلیم یک هفته بعد از اشغال تبریز به دلیل اینکه سپاهیان خسته و فرسودة خود را آماده شورش دید و از سوی دیگر، نشانههای قیام مردم تبریز را مشاهده کرد، از ترس جان و برباد رفتن حکومتش، مجبور شد با عجله از تبریز فرار کند. فقط در این جنگ اروپای عیسوی سود برد؛ زیرا به گفتة اوژیربوزبک4 ، سفیر فردیناند در دربار عثمانی، اگر ایران میان اروپا و ورطة هلاک حائل نمیشد، بیگفتوگو تسلط عثمانیان بر پادشاهان عیسوی مغرب زمین کاری آسان بود.(17) جنگ چالدران، نتیجة زیادهطلبی ترکهای عثمانی و مخالفت شدید آنان با شیعیان بخصوص خاندان صفوی بود. و گرنه، شاه اسماعیل جوان که هنوز حکومت خود را تثبیت نکرده بود، هرگز در خیال جنگ با امپراتوری عثمانی نبود. نتیجه دراز مدت این جنگ، هرگز به نفع ترکهای عثمانی نشد. زیرا آنها عملاً نتوانستند، حکومت صفوی را از بین ببرند و موجب تقویت روابط ایران و اروپا نیز شدند.
پینوشتها: ـــــــــــــــــــــــــــ
1. Nicolo Giustiniani
2. Josef Von Hammer
3. Richard Knolles
4. Augir Busbeque
منابع و توضیحات: ـــــــــــــــــــــ
1ـ نک: عبدالرحمن شرف، تاریخ امپراتوری عثمانی، استانبول 1315 هـ . صص 196 تا 198.
2ـ همان کتاب ص 197.
3ـ نک: نولز ریچارد ، تاریخ عثمانی، لندن 1687؛ ج 1 ، صص 323 و 324، سلیمنامه، دست نبشتة موزة بریتانیا به شمارةADD 24960 در ورق 68ب ، مینویسد که سلطان دستور داد که هر کس تا سه پشت طرفدار صفویه بوده است، نامش در کشتارنامة شیعیان ضبط شود. این خود دلیل دیگری است که پیش از شیخ جنید اولاد شیخصفی رسماً دعوی شیعیگری نداشتهاند.
4ـ به گفتة ابوالفضل علی پسرادریس بدلیسی از سران کرد و نگارندة سلیمنامه:
شد اعداد این کشتههای دیار فزون از حساب قلم چل هزار
5ـ یوزف فنهامر در کتاب تاریخ عثمانی:
Des Osmanischen Reichs,
Wien, 1815. vol 2. pp. 403
6ـ برای اختلافهای میان پدر و پسر و رویکار آمدن سلیم نک: مقالة «چالدران» در کتاب چند مقالة تاریخی و ادبی از نصرالله فلسفی، ص 13 و بعد.
7ـ نک: ریچارد نولز در تاریخ عثمانی، ج 1، ص 315.
8ـ نک: سلیمنامه، ورق 68 الف.
9ـ نک: دوسون، تاریخ عثمانی، پاریس 1820 ـ 1787 ، ج 1، ص 101؛ همچنین نک: سرجان ملکم، تاریخ ایران، ج 1، ص 504.
10ـ نک: سلیمنامه، ورق 106 ب.
11ـ نک: منشآت فریدون بیگ، استانبول 1274 هـ .ق ؛ ج 1، صص 347 تا 348.
12ـ همان کتاب ، ج 1، صص 379 تا 381.
13ـ منشآت السلاطین، ج1 ، صص 384 و 385.
14ـ ریچاردنولز، تاریخ عثمانی، ج 1، صص 347 و 348. همچنین نک: سلیمنامه، ورق 86 الف.
15ـ برای آگاهی بر تاکتیک سرداران عثمانی و ایران، نک: نصرالله فلسفی، مقالة چالدران در کتاب چند مقالة تاریخ و ادبی، دانشگاه تهران، 1324.
16ـ نک: سفرنامة انجللو ، صص 120 و 121.
17ـنک: کریسی، تاریخ امپراتوری عثمانی، لندن 1877، ص 171.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱٥ ب.ظ توسط گروه آذربان
۱۳۸۸/۱/٦
دبیرستان فردوسی تبریز ،
کانون مقاومت در برابر بیگانه پرستان فرقه دمکرات
اشاره
در پی شروع جنگ جهانی دوم، نیروهای انگلیس و روس برای تقویت موقعیت خود در مقابل کشورهای متخاصم وارد ایران شده و کشورمان را اشغال کردند تا از موقعیت سوقالجیشی و استراتژیک ایران، برای پیروزی بر دشمنان خود استفاده کنند. در سوم شهریور 1320 نیروهای روسیه (اتحاد جماهیر شوروی) بخشهای شمالی کشورمان از جمله آذربایجان را به اشغال خود درآوردند. حضور نیروهای روس در ایران موقعیت ویژهای بود که سران مسکو از آن برای تغییر حکومت ایران و حاکم کردن یک رژیم کمونیستی سود جستند و فرقه و احزاب و تشکلهای گستردهای را جهت تأمین منافع خود سازمان دادند. از جمله این فرقهها، گروهی موسوم به «فرقة دمکرات آذربایجان» بود که به دستور استالین با هدف تجزیة آذربایجان و یا اخذ امتیازهای کلان و اساسی از دولت ایران مانند امتیار نفت و ... تشکیل شد و هنگامی که تاریخ مصرف فرقه به پایان رسید، اربابان روسی به تجزیهطلبان دستور دادند که با حکومت مرکزی مصالحه کنند و ... دربارة مسایل آن روزگار، «خسرو معتضد» تاریخ پژوه کشورمان مطالبی در کتابهای تاریخی خود آورده است، مقالة ذیل نیز به قلم خسرو معتضد است:
هنگامی که مجلس شورای ملی ایران در سال 1323 پس از گفتگوهای تند و مفصل، بالاخره تصمیم جسورانهای گرفت و مادة واحدهای را تصویب کرد که تا روزی که ایران در اشغال قوای نظامی بیگانه است، دولت ایران با هیچ دولت خارجی دربارة انعقاد قرارداد اعطای امتیاز نفت گفت و گویی نخواهد داشت. عوامل چپ [شورویگرا] که تیرشان به سنگ خورده بود و در شهرهای شمالی مخصوصاً در مازندران، گیلان، خراسان، آذربایجان و کردستان بنای تحریکات شدید را گذاشتند که هدف اصلی آن ایجاد مقدمات تجزیة ایران بود و از سوی دیگر در شهرهای شمالی بنای راهزنی و آدمدزدی و شرارت و آدمکشی گذارده شد.
با آنکه در این مناطق مخصوصاً گیلان و مازندران تحریکات دامنهداری برای فراهم کردن زمینة تفرقه و تجزیة انجام شد، ولی اجرای نقشه در آن نواحی به لحاظ مقاومت و مخالفت مردم و عدم وجود زمینههای فرهنگی و تاریخی با اشکال مواجه شد.
اما وجود عدة زیادی مهاجرین قفقازی و عناصر شورشی حرفهای که از سالها پیش به نام مهاجر قفقازی به آذربایجان سرازیر شده بودند [ به اعتقاد برخی تحلیلگران، درمیان مهاجران تعداد زیادی مأمور اعزامی از شوروی نیز وجود داشت.] و اینک هر کدام هفتتیری بر کمر داشتند، سبب شد که موضوع در استانهای سوم و چهارم یعنی آذربایجان شرقی و غربی شکل دیگری به خود گیرد.
ناگهان خمیرگیر نانوایی دم از ژنرالی زد، گاریچی، متخصص جنگهای پارتیزانی از آب درآمد و آنکه تا دیروز لباس کهنه میفروخت، یک تئوریسین آگاه سیاسی و بالاخره کارگر کارخانة نساجی روزنامهنویس روزنامههای ترکی شد و بلیت فروش چرخفلک، شاعر نامدار خلق و بعدها به اصطلاح وزیر معارف از آب درآمد.
در آغاز کار، سنگ بنای تجزیه و آشوب به وسیلة حزب توده گذارده شده بود و قرار بود نقشة کار در آذربایجان به وسیلة این حزب پیاده شود. ولی ملاحظاتی چند، از جمله وجود عناصری در داخل حزب توده که از انترناسیونالیسم سوسیالیستی تعبیر خاصی داشتند و برای ملیت حتی در میان خانوادة کشورهای کمونیست اولویت قایل بودند و هنوز نقص معادله توده را در سازمان خود آن حزب جستجو میکردند نه در عوامل و نیروهای بیگانه رهبریکننده، و از این رو وقتی مواجه با اعلام موجودیت فرقه شدند، به سختی یکه خوردند و نتوانستند آن را با فرضیههای سوسیالیستی توجیه کنند، سبب شد که تزلزل این دسته، گردانندگان کار را که از بازیهای پشت پرده باخبر بودند از انجام نقشه به وسیلة این حزب مأیوس و منصرف کرد.
اطلاعات دیگر از جمله اعترافات خلیل ملکی یکی از گردانندگان آن روز حزب توده ـ که بعدها از آن حزب انشعاب کرد و به مبارزه علیه آن پرداخت ـ دربارة وقایع آذربایجان نشان میدهد که در این باره مذاکرات و کشمکشهای مفصلی در داخل آن حزب روی داده بود و سرانجام در روزنامه «رهبر» بیانیهای انتشار یافت که برنامة تجزیه را که به وسیلة فرقة دمکرات اعلام شده بود مورد تأیید قرار داد.
به محض آنکه فرقة دمکرات در دوازدهم شهریور ماه 1324 طی « مراجعت نامه» معروف موجودیت خود را در بیانیهای تحت عنوان « آذربایجان دموکرات فرقه سنین مراجعتنامه سی» به امضای شصت و چند نفر از فرصتطلبان و ابنالوقتهای حرفهای اعلام داشت. همان بازوبند قرمزهایی که از روز سوم شهریور چون خاری در چشم مردم میهنپرست ایران میخلیدند و در رأس جریان قرار داشتند، هستة مرکزی حکومتی دستنشانده را که به مدت یک سال در آذربایجان مستقر گردید تشکیل دادند.
در آغاز، سخن دربارة انجمن ایالتی و بودجه و آبادانی شهرها بود، ولی ناگهان چهرة واقعی از زیر ماسک ظاهر شد و سخن از زبان، ملیت، خودمختاری و تشکیل ارتش به میان آمد.
به محض تشکیل فرقة دمکرات، بلافاصله نشریات مختلفی از قبیل روزنامه « آذربایجان» و « آزاد ملت» در تبریز و « آذر» در زنجان به زبان ترکی انتشار یافت و هر کدام به نوعی بلندگوی تجزیة ایران شدند و برای واقعة آذربایجان مقدمهچینی و زمینهسازی کردند. [ این روزنامهها به دستور استالین و با هزینه و دستگاههای چاپ اهدایی از شوروی منتشر میشد و یگانه هدف از انتشار آنها، طرح و تبلیغ ناسیونالیسم قومی و زمینهسازی برای تجزیهطلبی و ایجاد اختلاف میان ملت ایران بود.]
حزب توده بلافاصله در آذربایجان با اعلام انحلال تشکیلات خود، جای خود را به فرقة دمکرات داد و عناصری که قبلاً زیر علم آن حزب سینه میزدند به این فرقه پیوستند، مداخلات بیگانگان در شهرهای ایران از طریق فشار به قوای انتظامی و میهنپرستان فزونی یافت. ایرانیان مخالف این وضعیت در شهرهای مختلف بازداشت و به تهران تبعید میشدند. رضازاده وکیل دادگستری از آزادیخواهان صدر مشروطیت که با چند نفر از جوانان تبریز از جمله جمال مدرس به انتشار روزنامهای به نام «کلید نجات» دست زده بودند، توقیف و به تهران تبعید شد و شمارة دوم روزنامه نیز در چاپخانه جمعآوری و از نشر آن ممانعت شد. همچنین عدهای دیگر را نیز به تهران تبعید کردند.
مداخلات بیگانه در آذربایجان فزونی یافت و رفت و آمد و مسافرت مردم عادی تحت کنترل مهاجرین مسلح و مقامات بیگانه قرار گرفت.
در آذربایجان، ناامنی و شرارت مهاجرین مسلح روزگار مردم را سیاه کرد. کار عمال حزب توده و فرقة دمکرات به جایی رسید که به عنوان تبلیغ در دهات با حمل سلاحهای علنی به محلهای مختلف اردوکشی میکردند و هر کسی بر سر راه آنان قرار میگرفت از کشتنش بیمی نداشتند.
انعکاس واقعة اردوکشی به قریه لیقوان و کشتار مردم آنجا و قتل دلخراش حاجی احتشام لیقوانی، پیرمرد هشتاد ساله و فرزندان و خانوادة او ناراحتی شدیدی در سراسر ایران فراهم ساخت و دولت حکیمی ناچار شد قوایی مرکب از عدهای سرباز و وسایل زرهی برای استقرار نظم و امنیت آذربایجان بفرستد. (قتل لیقوانی چندان در افکار عمومی انزجار ایجاد کرد که حزب توده نیز علیه آن موضعگیری کرد.)
قوای ایران که در واقع با پشتیبانی تمام وطنپرستان و روزنامههای ملی آن روز مواجه بود تا شریف آباد قزوین پیشرفت و متأسفانه در آنجا با ممانعت نیروهای اشغالگر شوروی مواجه گردید و نتوانست وارد آذربایجان شود! و در این حال، نیروهای اشغالگر روس به همراه وطنفروشان فرقه دمکرات، سرگرم ترور مخالفان و کشتار نظامیان و اشغال مراکز نظامی و انتظامی در آذربایجان بودند.
دولت حکیمی [نخست وزیر وقت] که تا آن روز گرفتار تعلل تخلیة ایران بود و حال با مداخلة بیگانگان در امور داخلی ایران مواجه شده بود، چارهای جز شکایت به شورای امنیت سازمان ملل متحد نداشت.
نمایندگان سیاسی ایران مرحوم تقیزاده و مرحوم علاء در این سازمان، در راه بیان شکایت ایران کوشش فراوان کردند. تقیزاده در یکی از سخنرانیهای خود پس از تشریح جنایات اشرار و آدمکشیهای فرقة دمکرات و نیروهای روس و جلوگیری از اعزام قوای تأمینیه برای استقرار امنیت و حفظ جان مردم آذربایجان به داستانی از سعدی اشاره کرد و گفت:
« چه نامرد مردمی که سنگها را بسته و سگها را گشادهاند!»
در گیرودار رسیدگی به شکایت ایران موج ترورها در آذربایجان آغاز شده و ناامنی فزونی گرفته بود.
هر روز خبر مرگ دلخراش میهنپرستان آذربایجاتی به دست عمال بیگانه در شهرها میپیچید، ترور وکیلی متصدی رمز شهربانی تبریز و کشته شدن شادروان سرگرد هدایتاله مافی در ارومیه در « 25 بهمن 1323» به دست مهاجران، پس از واقعة لیقوان، حادثهای بود که آذربایجان را تکان داد و بلافاصله خبر قتل یحیی سالاری فرماندار مراغه و سرهنگ عباس معینی آزاد در مراغه مردم را غرق وحشت و ماتم کرد. رعب و وحشت سراسر شهرها را فرا گرفته بود، اوباش مهاجر به خانههای مردم میریختند و به نام آنکه دنبال جاسوسان ایران میگردند آنچه میخواستند میکردند.
در محلات شهرها مردم از خود نگهبانانی تعیین کرده بودند که شبها بر پشت بامها کشیک میدادند و با کوبیدن ظروف مسی و پیت حلبی دیگران را از وقوع حوادث باخبر میکردند.
وحشت از قوای اشغالگر که همواره در کارها علناً مداخله داشتند، کار را به جایی رسانده بود که مردم شهری مانند تبریز که از بدو پیدایش تاریخ هرگز در مقابل زور و بیداد تسلیم نشده بود، یارای اقدام در مقابل این گستاخیها را نداشتند. اما با این احوال هر روز شایعة شروع تخلیة ایران از قوای بیگانه و حرکت ارتش به آذربایجان در میان مردم پراکنده میشد و شایعاتی این چنین مبارزان و میهنپرستان تبریز را جان تازهای میبخشید.
سلاحهای فراوان در میان اشرار مهاجر توزیع شد، از ورود روزنامههای فارسی زبان به آذربایجان جز یکی دو روزنامه خامه به مزد بیگانهپرور که خوانندهای نداشتند ممانعت شد. در خارج شهرها مردم را شدیداً بازرسی میکردند. تعدادی از روزنامههای تهران که مخفیانه به آذربایجان میرسید، در میان مردم دست به دست میشد و مردم تبریز شبها دور رادیو تهران که صدای آن با پارازیت شدیدی که از طرف بیگانگان پخش میشد همراه بود مینشستند، ولی امیدها روز بروز بیشتر به یأس مبدل میشد.
روزنامة اختر شمال که به مدیریت مرحوم سید باقر کروبی در تبریز به زبان پارسی منتشر میشد، با درج خبر تخلیة ایران از قوای بیگانه نوشت: « بدین مژدهگر جان فشانم رواست» که با غضب عناصر بیگانه مواجه شد و چاپخانهاش به غارت رفت و از انتشار روزنامه جلوگیری شد.
فشار مستقیم خارجی به پادگانهای نظامی فزونی گرفته بود و سربازان در سربازخانهها محصور و محدود شدند. در مشکین شهر مهاجرین قفقازی و همدستان داخلی آنها با حمله به پاسگاه، سروان نصرالله اردبیلی فرماندة ژاندارمری را که با شجاعت بیمانندی در برابر بیگانگان ایستادگی کرده بود قطعه قطعه کردند و ارتباط لشکر تبریز با خارج قطع شد و پیامهای رمزی که از طریق رادیو تهران برای لشکر تبریز فرستاده میشد از طرف صدها نفر اهالی تبریز ضبط و به ستاد لشکر تسلیم میگردید.
محصلین آذربایجان در این میان شور و غوغایی خارج از اندازه داشتند. جوانان بیباک و پرشور دبیرستان فردوسی تبریز نامههایی تسلیم فرمانده لشکر کردند که حاضرند با دریافت اسلحه به قوای دولتی بپیوندند و درکنار سربازان از خاک خود دفاع کنند. در خارج از شهرها به وسیلة مهاجرین و بعضی افراد حزب توده و چند افسر تودهای فراری قوای چریکی تشکیل یافته بود که سرانجام تحت سرنیزه و حمایت اشغالگران خارجی بر تبریز مسلط شدند و تبریز به دست عمال بیگانه افتاد.
سقوط تبریز که مصادف با ایام عزاداری محرم بود تأثیر بیپایانی در مردم برانگیخت، دستجات عزاداری که به این بهانه در بازار و کوچهها راه افتاده بودند، از تجمع و حرکت آنان از طرف قوای خارجی شدیداً جلوگیری شد. ادارات دولتی که تا آن روز نیمهجانی بیش نداشتند همه متلاشی شدند، روزنامهها از تهران دیگر به دست مردم تبریز نمیرسید و همه در بیخبری و وحشت و حیرت بودند، ولی از فحوای مندرجات و فحشهایی که روزنامة ترکی زبان « آذربایجان» (ارگان فرقه دمکرات) و « آذر» چاپ زنجان نثار فرماندة لشکر رضاییه [ارومیه] میکردند، معلوم بودکه هنوز ارومیه به مقاومت خود ادامه میدهد.
سرهنگ زنگنه تا روز 25آذر در رضاییه [ارومیه] مقاومت کرد و بالاخره به لحاظ مداخلة مستقیم اسلانوف رییس ستاد و کلنل بشانوف مجبور به ترک مخاصمه و تحویل اسلحه به روسها شد.
مقاومت منفی مردم آذربایجان در برابر مداخلات بیگانه صفحات خونینی را از کتاب تاریخ آذربایجان تشکیل میدهد. قتل دهها نفراز جوانان، پیران، روشنفکران، کشاورزان، روحانیون و تجار و کارگران آذربایجان به دست عمال بیگانه درسی است که هرگز فراموش نخواهد شد.
دبیرستان فردوسی تبریز مرکز بزرگ مقاومت بود. معلمین و محصلین در یک صف از میهن خود در مقابل دشمن خارجی و مزدوران داخلی آنها دفاع میکردند و بهانة کشمکش محصلین با عناصر فرقه در آغاز موضوع تدریس زبان ترکی بود. حکومت فرقه کوشش میکرد استادان را وادار به تدریس زبان ترکی کند، ولی استادان این کار را عملی خائنانه و برخلاف مصالح ملی میدانستند. روزی که به یکی از استادان ادبیات فارسی گفتند باید به ترکی در مدارس تدریس کنید، با کمال شجاعت گفت: « من معلم ادبیات فارسی هستم نه ادبیات ترکی». محصلین دبیرستان فردوسی با یکی از معلمین تحصیلکرده در یک کشور بیگانه که طبعاً طرفدار تدریس زبان ترکی بود مخالفت سختی داشتند. این ماجرا سرانجام منجر به بازداشت عدهای از محصلین شد.
خاطرة مبارزات سخت و ایرانپرستانة مرحوم فاضل محسنی، سیدکاظم امامی، سیدمحمود امامی، کریم بختیاری، مرحوم حبیب اردبیلی، حسین احمدی پور، حسن امیرپور، جمشید قرهبیگلو، اسمعیل آواجقی (فریور)، ابوالقاسم سعدآبادی، حسن مقدم، جعفر بنکداریان، حسین ذکاء، حسن فرزانه، حسین عزب دفتری، جمشید صدری، شاپور صدری، مرحوم اسمعیل طوجی، غلامحسین بهادری، جلیل زرینه، مظفر رشدیه، مرتضی سنایی، محمدرستگار، اکبر مسکوچی، حمید مسکوچی، مرحوم داود ملکنیا، هدایت هیأت، حسن ارذیلی، پاک نژاد، حسن دریانیان، احمد افشار، لطف اله امینی، شهید راه وطن حسین منظری که در خیابان پهلوی تبریز به خاطر تظاهرات وطنپرستانه به ضرب گلولة سربازان بیگانه از پای درآمد. مرحوم ضیاءالدین شیخالاسلامی، نصرت الله زندی، احمد شیوا و همچنین مبارزات میهنپرستانة محصلین دبیرستان فردوسی و صدها جوان بینام و نشان دیگری که در سراسر آذربایجان به خاطر حفظ استقلال ملی درخطرناکترین روزهای پرآشوب مملکت جان بر کف نهادند و وظیفة ملی را فراموش نکردند ـ بسا که جان خود را بر سر این سودا نهادند ـ چیزی نیست که به این آسانی از خاطرهها فراموش شود.
دستجات مخفی که در دبیرستان فردوسی تشکیل شده بود تا واپسین روزهای استقرار قوای بیگانه و عمال فرقوی آن در تبریز به مبارزه ادامه میداد.
در جریان محاکمه سرهنگ احمد زنگنه فرمانده لشکر رضاییه [ارومیه] که در سالن اجتماعات دبیرستان فردوسی انجام میشد این جوانان هر روز از راه سوفلور مخفیانه به سالن میآمدند و صفوف اول تماشاچیان را تشکیل میدادند.
در پایان محاکمه، عمال فرقه که متوجه تظاهرات ایرانپرستانه این جوانان ناظر محاکمه شدند، در حضور صدها نفر تماشاچی آنها را دستگیر کردند.
وقتی درهای سالن برای انتقال این جوانان بازداشت شده به زندان تبریز به سوی خیابان پهلوی باز شد، ناگهان هزاران تن از مردم تبریز که برای تماشا و تحسین قهرمانان لشکر رضاییه [ارومیه ] گرد آمده بودند و اینک با جوانان و فرزندان خود که در محاصرة آفتوماتچیهای بیگانه بودند مراجه شدند، فریاد و ناله سر دادند و شیون از نهاد هزاران زن برخاست و جوانان مبارز دبیرستان فردوسی در حالی که در محاصرة لولههای مسلسل خودکار بیگانگان قرار گرفته بودند با پیشانی بلند از میان گروههای مردم گذشتند و به سوی زندان رفتند، زندانها از وطنپرستان پر شده بود، ولی کسی در مقابل پرچم بیگانه تعظیم نکرده بود.
ماجرای محاکمه سرهنگ زنگنه فرمانده لشکر رضاییه [ارومیه] در تبریز یکی از وقایع فراموش نشدنی تبریز است. او به علت مقاومت در برابر امیال خارجیان، علیالخصوص به لحاظ تهیه و ارسال مدارک مهم سیاسی به تهران ـ مراسلاتی که از طرف عمال خارجی به عنوان میرجعفر باقراوف رییس جمهوری قفقاز نوشته شده بود و اسرار مهمی از مداخلات بیگانگان را فاش میکرد ـ محاکمه میشد. حضور عدة زیادی از اهالی در سالن محاکمه و تجمع مردم تبریز در خیابان پهلوی در ساعت انجام محاکمه و ابراز احساسات شدید مردم نسبت به این افسر دلیر نشانة روحیة تزلزلناپذیر آنها بود.
مطالبی که به وسیلة سرهنگ زنگنه، سرهنگ نوربخش، سرگرد بهاروند و وکلای آنها سیدمرتضی هدی و اسحق پیشوا ـ که روانشان شاد باد ـ در دادگاه گفته شد، جان تازهای در مردم تبریز دمید. زیرا هر روز سخنان آنها به وسیلة محصلین در دادگاه یادداشت و در میان مردم پراکنده میشد. حتی یک بار عدهای از محصلین را در جریان محاکمات به گناه تهیه یادداشت از اظهارات متهمین بازداشت کردند.
به هر حال کشمکش بر سر دفاع از قلعة محکم هویت، فرهنگ و زبان ملی (زبان فارسی) در مدارس آذربایجان کار را به جایی رساند که مرحوم حسینقلی نیساری دبیر ادبیات را بازداشت کردند و به زندان بردند. انتشار خبر در تبریز هیجان عظیمی ایجاد کرد. محصلین که به دنبال این واقعه اعتصاب کرده بودند، شبنامههایی انتشار دادند و در اعلامیههایی که بر در و دیوار نشاندند، علیه تدریس اجباری زبان ترکی در مدارس سخنان تندی نوشتند و از سنگر زبان فارسی دفاع کردند.
تهیه و انتشار چنین مطالبی در آن روزها کار آسانی نبود، ولی تظاهرات محصلین پایان نمیگرفت و صدای سرود «ای ایران» از محیط دبیرستان فردوسی قطع نمیشد. حتی روزی که پس از آغاز اعتصاب محصلین برای مخالفت با تدریس زبان ترکی دمکراتها با اسلحة گرم به دبیرستان آمدند و بر پشت بام سینما متروپل که مشرف به دبیرستان فردوسی است مسلسل کشیدند باز هم این سرود در گوشه و کنار راهروهای مدرسه خاموشی نگرفت.
اعتصابها به بازداشت سیدتقی میرفخرایی و عدهای از محصلین و فرار رضوی یکی دیگر از محصلین که عمال فرقه قصد کشتن او را داشتند منجر شد. مرحوم حسینقلی نیساری تا آخرین روز استقرار حکومت خارجیان با اینکه از لحاظ مالی سخت در مضیقه بود حاضر به تمکین از آنان نشد و حقوق خود را از صندوق آنها نپذیرفت. او همواره به محصلین میگفت:
« برای زندگی دو روزه میتوانم با فروش اثاثیة منزل زندگی کنم، ولی با رفتن خاک وطن و زبان فارسی این پاسدار قوم ایرانی زندگی شرافتمندانه برای ما محال خواهد بود».
تقی میرفخرایی را در حضور محصلین با مشت و لگد از سر کلاس دبیرستان خارج کردند و جلو لولة تفنگ انداختند و به کمیته فرقه (واقع در کوچه پستخانه) بردند و در مستراح کمیته فرقه حبس کردند و انواع اهانتها دربارهاش روا داشتند، اما نتوانستند در ایمان تزلزل ناپذیرش خللی وارد کنند.
تاریخ چگونه میتواند چهرة مردانی نظیر استاد سیدحسن قاضی طباطبایی، مرحوم حسینقلی نیساری، میرفخرایی، حسن عسجدی و مرحوم علیاکبر کاوه و دهها معلمین بینام و نشان دیگری را که در روزهای سخت از مرگ نهراسیدند و از ایران و افتخار ایرانی بودن دفاع کردند فراموش کند.
برنامة دولت دست نشاندة فرقه به کلی تغییر یافته بود و فشار بر مردم از حد گذشته بود. آنها علیرغم وعدههای روزهای نخست، اینک نقاب از چهره برداشته و به تشکیل قشون دست زده بودند و سلاحهایی از کشورهای کمونیستی به دست میآوردند. نه تنها موضوع زبان را به شدت دنبال میکردند بلکه از خودمختاری و حتی از استقلال دم میزدند.
در یکی از اعتصابات دبیرستان فردوسی تبریز « بیریا » که به اصطلاح وزیر فرهنگ حکومت فرقه بود به مدرسه آمد. مقارن ورود او مسلسلی نیز بر بالای بام سینمای متروپل آوردند و او را در جمع محصلین شروع به سخنرانی کرد و گفت: « مرتجعینی که هنوز چشم به تهران دارند، باید بدانند که ما حتی مرزهای خود را نیز تعیین کردهایم». این اقرار صریح بیش از پیش وطنپرستان را هشیار کرد و از نقشههای شیطانی آنان پرده برداشت. او وقتی جوانان را دعوت به همکاری با فرقه کرد، همه سرها را پایین انداختند و با سکوت پرمعنی خود پاسخ او را دادند و هنگامی که دست خود را برای خداحافظی به طرف محصلین دراز کرد، همه خود را عقب کشیدند تا دستهایشان به دست ناپاک او آلوده نگردد. ( بیریا بعد از سقوط فرقه به شوروی رفت و در آنجا فهمید که شوروی جز زندانی بزرگ چیزی نیست، خواست به ایران بازگردد. او را به سیبری بردند و حدود سی سال زندانی کردند. آنجا بود که در وصف ایران و تهران شعرها سرود. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به ایران بازگشت و چندی بعد درگذشت)
در همان اوقات بود که فرقة دمکرات اوراقی به نام پول کاغذی نیز چاپ کرد، ولی در رایج ساختن آن دچار مشکلات بسیاری شد زیرا مردم حاضر به قبول این اوراق نبودند و غالباً کار کسبه و عمال حکومت فرقه در موقع مبادلة اجناس مختلف به کشمکش و جنجال و زندان و محاکمه میکشید. انتشار پول کاغذی، مشت فرقة دمکرات را کاملاً باز کرد و مردم هشیار تبریز به خوبی دریافتند که هیچ حکومت فدرال یا انجمن ایالتی اقدام به انتشار پول جداگانه نمیکند. حتی در اتحاد شوروی که کشوری کثیرالمله و متشکل از حکومتهای محلی مختلف العنوان است پول دیگری جز روبل در جریان نبود.
هر چه نشانههای سوءنیت عمال فرقه بیشتر آشکار میگردید، وحشت و اضطراب مردم تبریز از آخر کار فزونتر میشد و هر چه بر تعداد بازداشتها و اعدامها افزوده میشد مقاومت در برابر بیگانگان به اشکال مختلف فزونی مییافت.
اعدام و کشته شدن وطنپرستانی از قبیل علیاشرفامیر جعفری رییس ایل چاردولی و یحیی سالاری و سرهنگ شادروان سید داود رنجبر وکیلی (ارشدالممالک) و برادرش سیدعلی رنجبر (مسعود نظام) در میانه، قتل مرد آزاده و وطنخواه حاجی حبیبالله خان هوجقانی و برادرش الهوردیخان هوجقانی و دو فرزند دلیر و میهنپرست او یوسف هوجقانی و داریوش هوجقانی که در حجله عروسی کشته شد ـ در روز 11 آذر ماه 1324 ـ و اعدام روحانی عالیقدر میرزا محمدحسن رفیعیان در مرند و توقیف میرصمدخان حسن بیگلو و فرزندش در ارسباران و اعدام آنها در تبریز (بهمن ماه 1324) و همچنین اعدام چهار نفر از وطنپرستان زنجان: حسینعلی چیرلی کدخدای چیر ـ دکتر ادوارد دندانساز، شاهرخی قاضی دادگستری و حاجیعلیاکبر توفیقی (ساعت 5 بعداظهر 28 اسفند 1324) و سیدعلیاکبر جوان رشید 15 ساله، اسحق حاجیلو، علیاصغر چهل امیرانی، ناصرخان خلیفه قشلاقی، غلامحسین خان بابایی، محمدخان بابایی و بالاخره اعدامهای مکرر صدها مرد وطنپرست در گوشه و کنار آذربایجان مردم را آمادة قیام بر علیه این دستگاه آدمکشی کرده بود و هر کس در گوشهای برای خود دوستانی مییافت و برای قیام برعلیه حکومت فرقه چارهجویی میکرد.
از سوی دیگر مهاجرت مردم از آذربایجان به سوی تهران چنان فزونی یافته بود که هر روز گروههای بزرگی از مردم خانه و زندگی خود را رها کرده و به تهران فرار میکردند. اغلب خانههای شهرها بیسکنه مانده بود و اقتصاد آذربایجان به کلی متوقف گردیده بود. (در این دوره بسیاری از علمای بزرگ نیز از آذربایجان به قم و تهران مهاجرت کردند)
انتشار اخبار مذاکرات ایران و بالاخره موافقتنامه «سادچیکف ـ قوام» که طی آن موضوع آذربایجان از طرف دولت شوروی یک مسألة داخلی تلقی گردید، جان تازهای در کالبد خستة مردم تبریز دمید.
متعاقب آن، به دنبال اقدامات نمایندة ایران در شورای امنیت، آندرهگرومیکو نمایندة شوروی اعلام داشت که قوای شوروی تا پنج هفته خاک ایران را تخلیه خواهد کرد و به دنبال همین وعده بود که در تاریخ 19 اردیبهشت 1325 خاک ایران تخلیه شد. خبر تخلیة خاک ایران به محض انتشار باعث ایجاد شور و هیجان فراوانی در مردم آذربایجان شد زیرا مردم آذربایجان پس از تخلیة ایران از قوای بیگانه به خوبی میدانستندکه علاج کار پیشهوری و دار و دستة بیگانهپرستان دیگر کار مشکلی نخواهد بود. خبرهای رسیده از تهران حکایت میکرد که گروههای بزرگی از آذربایجانیان متواری برای آغاز جنگهای پارتیزانی علیه حکومت فرقه با تشکیل جمعیتی در تهران ثبت نام میکنند. انعکاس حوادث زنجان و جنگهای چریکی خونین بین قوای غلام یحیی دانشیان (از مهاجران قفقازی و از عناصر دستگاه جاسوسی شوروی) از یک طرف و دستههای چریکی میهندوستان زنجان به سردستگی محمودخان ذوالفقاری و امیرافشار خمسه هر روز تبریز را به وقایع جدیدی نوید میداد که در شرف وقوع بود.
ناکامیهای پیاپی فرقه در جبهههای جنگ چریکی زنجان و عدم موفقیت در کارها و تیرگی اوضاع سیاسی با امضای قرارداد « سادچیکف ـ قوام» و بالاخره آشتیناپذیری مردم آذربایجان، فرقهایها را هر روز تندتر و عصبانیتر میکرد تا حدی که هر روز مردم را بیشتر به چوبة دار و اعدام حواله میدادند و دربارة لیست سیاه و «عید خون» برای کشتن مردم بیگناه سخن میراندند.
هنگامی که با امضای قرارداد فوقالذکر از طرف دولت ایران وعدهای دربارة واگذاری نفت به شوروی داده شد و قوای آن کشور در اردیبهشت 1325 خاک ایران را تخلیه کرد؛ بلافاصله تزلزل محسوسی در ارکان حکومت فرقه که رکن اساسی آن حضور قوای بیگانه در ایران بود ظاهر گردید.
سرانجام در آذر ماه سال 1325 پیشروی ارتش به سوی زنجان و سپس آذربایجان آغاز شد. ابتدا نیروی چریک امیرافشار و ذوالفقاری جنگ را آغاز کردند. این نیروها چنان قوای فرقه را که در رأس آنها غلام یحیی و پناهیان قرار داشتند درهم کوبیدند که دیگر هرگز نتوانستند به طور منظم در برابر ارتش صفآرایی و مقاومت کنند. ستونهای ارتش پس از قلع و قمع آنها بدون مانع اساسی به سوی تبریز حرکت و تبریز را از قوای فرقه پاک کرد. اما چنانکه برخی از سران فرقه از جمله دکتر جهانشاهلو در خاطراتش (کتاب ما و بیگانگان) نوشته، بعد از خروج نیروهای اشغالگر شوروی از آذربایجان، سران فرقه خود را باخته بودند و میدانستندکه توان مقاومت در مقابل مردم و نیروهای ارتش ملی ایران را ندارند.
تبریز به محض اطلاع از پیشروی قوای دولتی قیام بر علیه فرقویها را آغاز کرد. مردم تبریز که از سوم شهریور (1320) قسمتی از سلاحهای ارتش را برای روز مبادا مخفی کرده بودند آنها را از مخفیگاه بیرون کشیده از محلههای مختلف شروع به پیشروی به سوی مراکز حکومت فرقه نمودند. در اندک مدتی پس از زد و خوردهایی با فرقویها بلافاصله همة کلانتریها و مراکز مقاومت فرقه رادیو تبریز به اشغال مردم درآمد، در جنگهای خیابانی سختی که میان بقیهالسیف فرقهایها و میهنپرستان تبریز به وقوع پیوست، خیابانهای تبریز آکنده از جنازههای مزدورانی شدکه از تاریخ ورود قوای بیگانه به ایران در سوم شهریور همواره به روی مردم آذربایجان اسلحه کشیده و ناجوانمردانه تحت حمایت قوای اشغالگر دستهای خود را به خون میهنپرستان آغشته بودند.
ستونهای ارتش ملی ایران هنگامی به تبریز رسید که اغلب سران فرقه گریخته بودند و مراکز فرقه در دست مردم تبریز بود. از میانه تا تبریز ستونهای ارتش با درگیری و جنگ مواجه نشدند. زیرا با قیام مردم تبریز، این شهر از لوث وجود بیگانهپرستان پاکسازی شده بود و هنوز اغتشاشها ادامه داشت.
اولین اقدام ارتش در تبریز و آذربایجان، تلاش برای برقراری نظم و آرامش بود.
.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱۳ ب.ظ توسط گروه آذربان
۱۳۸٧/۸/۱
عهدنامة گلستان و مسألة تشیع در قفقاز جنوبی
دکتر عارف محمدزاده
اگرچه در بررسی جنگها و تجاوزات روسیه به ایران و در نهایت اشغال سرزمینهای قفقازی ایران با انعقاد عهدنامههای ننگین گلستان و ترکمانچای، اغلب پژوهشگران به توسعهطلبی امپراتوری روسیه تزاری و وصیتنامة پترکبیر مبنی بر دستیابی به آبهای گرم، اشاره میکنند، اما به نظر میرسد موضوع مهمی که در جنگ روسیه با ایران و اشغال سرزمینهای قفقازی ایران دخیل بوده، تلاش یک دولت مسیحی (روسیه) برای اشغال سرزمینهای تحت حاکمیت مسلمانان (ایران) میباشد. اگر علل وقوع بسیاری از جنگهای قرن نوزدهم میلادی و قرنهای پیش از آن را بررسی کنیم، درمییابیم که در وقوع این جنگها، تلاش امپراتوریهای مسیحی (مانند روسیه) و مسلمان (امپراتوری عثمانی) برای گسترش سرزمینهای خود و محدود کردن سرزمینهای پیروان دین رقیب، به مثابة عاملی مهم نقش داشته است. دین و مذهب در این جنگها، عاملی مؤثر در وقوع جنگها و شکست و پیروزی طرفین بود. علاوه بر جنگهای روسیه و عثمانی، عثمانی و اروپا، در جنگهای بین ایران و عثمانی نیز مسألة مذهب (تسنن و تشیع) نقش بارزی داشته است.
در جنگهای بین روسیه و عثمانی، طرفین از همدینان خود در درون مرزهای همدیگر برای پیشبرد اهداف خود استفاده میکردند. این استفاده صرفاً بر مبنای سیاسی کاری نبود. زیرا نه دولت روسیه و نه دولت عثمانی لاییک نبودند (اگرچه امروز نیز دولتهای لاییک علیرغم شعارها و ادعاهایشان مبنی بر یکساننگری نسبت به مذاهب و ادیان از دین و مذهب مورد علاقة خود حمایت کرده و از ادیان و مذاهب برای پیشبرد خود سود میجویند). امپراتوری روسیه، یک امپراتوری مسیحی و امپراتوری عثمانی یک امپراتوری اسلامی (سنّی) بود. قیام شیخ شامل در درون روسیه، از حمایت عثمانی برخوردار بود. شورشها و اقدامات ارامنه در درون قلمرو عثمانی نیز حمایت و دخالت روسیه را پشت سر داشت. مسیحیان قلمرو عثمانی نیز از حمایت اروپا برخوردار بودند و در فروپاشی عثمانی نیز نقش داشتند. یهودیان نیز با توافق با اروپا و انگلیس برای اشغال فلسطین در فروپاشی عثمانی نقش بازی کردند.
سرزمینهای قفقازی ایران، همواره در معرض تجاوزات روسیه و عثمانی بود، هر کدام از طرفین همواره کوشش داشتند که این اراضی استراتژیک را به اشغال خود درآورند. زیرا هر کدام از طرفین که میتوانستند این اراضی را تحت اشغال درآورند، در مقابله با رقیب، از موقعیت ممتازی برخوردار میشدند و میتوانستند نه تنها سرنوشت جنگهای آینده را به سود خود رقم زنند، بلکه از دخالت طرف مقابل در درون مرزهای خود در حد بالایی جلوگیری کنند، ضمن اینکه با اشغال این سرزمینها میتوانستند ایران را نیز ضعیف کنند. ایران به عنوان یک قدرت شیعی، بعد از برپایی دولت وحدتملی توسط شاهاسماعیل صفوی همواره از سوی روسیه و عثمانی در معرض تهدید و جنگ قرار داشت. با این وصف، هرگاه که اقتدار دولت مرکزی در ایران رو به ضعف مینهاد، لشکرکشیهای ترکهای عثمانی و روسها به سرزمینهای قفقازی ایران آغاز میشد.
دستمایه و بهانة آغاز جنگ روسیه با ایران نیز بر سر گرجستان مسیحی بود. گرجستان مسیحی که جزئی از قلمرو تحت حاکمیت ایران بود، تحت فشارها و دخالتهای روسیه، جدایی خود از ایران و تابعیت خود را به روسیه اظهار کرد و روسیه به بهانة حمایت از گرجیهای مسیحی، در نخستین سالهای قرن نوزدهم میلادی (1803 میلادی / 1182 شمسی) با حمله به گنجه جنگ را بر ایران تحمیل کرد. بعد از ده سال جنگ مستمر، روسیه با حمایت و همدستی انگلستان صلحی را بر فتحعلیشاه قاجار تحمیل کرد که بسیار بدتر از جنگ بود. به موجب عهدنامه گلستان (1813 میلادی/ 20 مهر ماه 11292 شمسی) بخشهای بزرگی از ولایتهای قفقازی ایران از جمله گرجستان، گنجه، باکو و ... تحت اشغال روسیه درآمد. روسها بعد از اشغال این ولایتها، اقدامات گستردهای را برای مبارزه با اسلام و تشیع سامان دادند. این نیز حاکی از آن است که روسیه همواره درصدد تغییر هویت اسلامی و شیعی این سرزمینها بوده است. مصادره اموال مسلمانان، تخریب مساجد، تجاوز به نوامیس، تحقیر و آزار عزاداران، شاعران و مداحان اهل بیت (ع)، تعرض به نوامیس مسلمانان در انظار عمومی و برداشتن حجاب زنان مسلمان، کشتار علما و سادات، آتشافروزی و سوختن قرآن کریم در ملاعام و ... از جمله اقدامات روسها بود که بعد از انعقاد عهدنامة گلستان در سرزمینهای تحت اشغال خود انجام میدادند.
همین اقدامات روسها بود که موجب شد، مسلمانان مناطق اشغال شده با سفر به ایران و نجف و کربلا و دیدار با علما و مقامات ایران، ارسال تومارها و شکایتنامهها و رنجنامهها، فریاد دادخواهی خود را به گوش شیعیان و سران مملکت شیعه بخصوص مراجع تقلید برسانند و در حقیقت دور دوم جنگهای روسیه ـ ایران که به سال 1205 شمسی با حملة برقآسای ارتش مردمی ایران به فرماندهی سردار عباس میرزا آغاز شد، هدفی جز آزادی مسلمانان مناطق تحت اشغال از اسارت ستمگریهای روسیه نداشت. بعد از انعقاد عهدنامه ترکمانچای (1828 میلادی) و اشغال کامل (سرزمینهای قفقازی ایران از جمله نخجوان، لنکران، ایروان و ... توسط روسیه، اقدامات گستردهتری برای تضعیف تشیع و تغییر هویت دینی اهالی در این سرزمینها انجام شد. بعد از برپایی حکومت فراگیر شیعه در ایران، توسط شاه اسماعیل صفوی همواره ایران کانون قدرت سیاسی شیعیان جهان بود و در خارج از ایران، شیعیان همواره به عنوان یاوران حکومت ایران قلمداد میشدند. چنانکه به همین اتهام، ترکهای عثمانی به دستور سلطان سلیم چهل هزار شیعه را در آناتولی قتلعام کردند، روسها نیز با همین نگرش، بر سرزمینهای اشغال شده ایران در قفقاز حکومت میکردند. اکثریت جمعیت قفقاز جنوبی مسلمان و شیعه بودند (و اکنون نیز چنین است). روسها درکنار مبارزه فرهنگی با تشیع و تلاش برای گسترش فرهنگ برهنگی زنان، رواج میخوارگی و قمار و عشرتطلبی و تبهکاری در میان شیعیان آذری به اقدام مهم دیگری نیز دست زدند، این اقدام تغییر ترکیب جمعیتی قفقاز جنوبی و ایجاد نزاعهای خونین میان ارامنه و مسیحیان با شیعیان بود. دولت روسیه با حمایت از سرمایهداران و فعالان اقتصادی روس و ارمنی، تلاش کرد تا اقتصاد قفقاز جنوبی در دست آنها قرار گیرد. علاوه بر این، با اعطای امتیازات ویژه به مأموران و خانوادههای روس و تقسیم زمینهای مصادره شده مسلمانان بین روسهای اعزامی به قفقاز جنوبی تلاش کرد تا روسها و ارامنه را به سکونت در اراضی اشغالی ترغیب کند. در سایة اقدامات روسیه، فرهنگ مسیحی و سرمایهسالاری و عشرتطلبی و خشونت و آدمکشی برمناطق پرجمعیت مانند باکو و تلفیس در حد زیادی حاکم شد. وضعیت اجتماعی آن دوره بخصوص وضعیت زنان و خرافاتگرایی در اشعار برخی شاعران از جمله صابر شیروانی منعکس شده است.
بعد از پیروزی انقلاب کمونیستی در روسیه (1917 میلادی)، مبارزه با اسلام و بخصوص تشیع در قفقاز جنوبی تشدید شد و با خشونت بیشتر، کشتار علما، دانشمندان، روشنفکران دینی، شاعران و نویسندگان و نابودی آثار مکتوب علمی و مذهبی تداوم یافت. در حقیقت حکومت کمونیستی روسیه به تکمیل اقدامات ضدشیعی امپراتوری تزاری پرداخت و در از بین بردن مظاهر و کانونهای هویت شیعی از جمله مساجد، حوزههای علمیه، و نیز ممنوعیت آموزش علوم دینی و سفر دانشجویان به مراکز تحصیلی ایران و عراق، جمعآوری و نابودی کتابهای علمی و مذهبی شیعه، از هیچ اقدامی فروگذار نکرد. صدها تن از علمای شیعه در مناطق مختلف مانند باکو، گنجه، نخجوان و ... طی سالهای معروف به « سالهای 37» (1937) به قتل رسیده یا به سیبری تبعید شدند. عدهای از علما و دانشمندان و خانوادهها نیز با مشقت بسیار به ایران گریختند...
حکومت اتحاد جماهیر شوروی علاوه بر اقدامات یاد شده، برای تغییر فرهنگ شیعیان و قطع کردن ارتباط آنها با پیشینة فرهنگی، تاریخی شیعه و ایران، به تغییر الفبا دست زد و نوعی الفبای روسی را بر مردم تحمیل کرد و آموزش زبان فارسی و انتشار کتاب و نشریه بدین زبان را که زبان درس و دانش و شعر و ادب بود، ممنوع ساخت. حکومت کمونیستی اتحاد شوروی، علاوه بر آنکه طرحهای متعددی را برای تغییر هویت شیعی قفقاز جنوبی انجام داد، در مراحل بعدی تلاش کرد تا علاوه بر رفع نگرانیهای خود از گرایش اهالی آن سامان به ایران، منطقة ایران شمالی (جمهوری سوسیالیستی آذربایجان شوروی) را به پایگاهی علیه شیعیان ایران بخصوص آذربایجان تبدیل کند. حکومت استالین، که یا خون و خشونت و ترویج فرهنگی ویژه (آمیزهای از کمونیسم و قومگرایی، و استخدام قومگرایی «پانآذریسم» در راستای تحقق اهداف کمونیستی و توسعهطلبانه) تسلط خود را بر شیعیان قفقاز تثبیت شده میدانست، در صدد آن برآمد تا آذربایجان ایران را نیز به شوروی ضمیمه کند و به همین منظور در سال 1324 (1945 میلادی) در حالی که نیروهای شوروی آذربایجان را اشغال کرده بود، فرقه دمکرات را توسط کمونیستهای سابقهدار مانند میرجعفر باقراف و میرجعفر پیشهوری بنیان نهاد ... پایگاه اصلی اجرای این طرح، باکو و حزب کمونیست باکو بود.
در هر حال، همانگونه که به روشنی پیداست، اشغال ولایتهای قفقازی ایران توسط روسیه، عامل اساسی و مهمی در تضعیف تشیع در قفقاز و پیشگیری از گسترش آن به سوی سایر مناطق تحت حاکمیت روسیه به شمار میرود که در ابعاد مختلف، نیاز به پژوهشهای گسترده دارد. وضعیت نابسامان امروز شیعیان قفقاز جنوبی، ناشی از سرنوشتی است که با انعقاد عهدنامههای شوم گلستان و ترکمانچای رقم خورده است. روی کار آمدن یک دولت ضدشیعی در باکو بعد از فروپاشی شوروی، مشارکت دولت باکو در طرحهای مختلف دولت آمریکا از جمله اعزام نیرو به افغانستان و عراق، وضعیت نابسامان اقتصادی شیعیان ایران شمالی (جمهوری آذربایجان) علیرغم داشتن جمعیت اندک و صدور فراوان نفت، فقر و استضعاف شیعیان گرجستان، مناقشة قرهباغ و آوارگی اهالی و ... همه و همه ناشی از جدا شدن تحمیلی این سرزمینها از ایران است.
« پیامدهای خسارتبار عهدنامههای سیاه گلستان و ترکمانچای (تأثیر اشغال سرزمینهای قفقازی ایران توسط روسیه) بر تشیع و شیعیان در قفقاز جنوبی» موضوع بسیار مهمی است که علیرغم اهمیت خود تاکنون مورد توجه پژوهشگران یا مراکز پژوهشی مرتبط با موضوع در ایران قرار نگرفته است و به غیر از برخی مقالات که توسط «واحد تحقیقات حرکت آزادیبخش ایران شمالی» در این باره منتشر شده، کتاب و مقالهای دربارة این موضوع مهم منتشر نشده است، این در حالی است که دستگاههای متعدد دولتی از جمله سفارتخانههای جمهوری اسلامی در باکو، تفلیس و ایروان و بخصوص رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی در باکو که حجتالاسلام والمسلمین اجاقنژاد ( عالم فرهیخته دارای آشنایی طولانی با مسایل شیعیان آذری در قفقاز جنوبی) مدیریت آن را برعهده دارد، میتوانند دربارة موضوع، تحقیقات گستردهای انجام دهند، چرا که هم دارای مسوولیت هستند و هم بودجه لازم را نیز دارا میباشند. امید که انتشار مقاله آغازی باشد بر حرکتی که دستگاههای یاد شده یا دیگر دستگاهها میتوانند در زمینه موضوع انجام دهند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٠ ق.ظ توسط گروه آذربان
